Free Web Hosting by Netfirms
Web Hosting by Netfirms | Free Domain Names by Netfirms

  Omid Milani's Weblog
افضل الجهاد عند الله كلمة حق عند سلطان جائر
از حضرتِ علی (ع)
 
Visit Unicode for Persian manual if you have problems viewing this page.
archive send mail my homepage
باد: نقدِ برهان‌هایِ خداشناسی
Saturday, June 29, 2002
comments
«دلم تنگه، کون‌ام گشاد.»
از statِ یکی از دوستان در یاهو مسنجر.

comments
comments
با معذرت از عشاق،
این را ببینید.
«عشق ورزيدن مثل ريدن ميمونه»
خودم چندی پیش می‌خواستم همین را بنویسم، یادم نیست، شاید هم نوشته باشم.
به هر حال، فوراً پس از این خواهیم داشت که ایجادِ پیوندی محکم با توالت پسندیده نیست.

comments
comments
باز هم
آن ماشینی که راه می‌رود و کامپیوتری که با آن وب‌لاگ می‌نویسند کافی‌ترین نشانه است بر آن‌که هستی چیزی بیش از هستی‌ست.
(البته، بعضی‌ها این عقیده را در موردِ ویندوز ندارند!)

comments
comments
«ما نباید فکر کنیم که این تفکراتِ پست مدرنیته می‌توانند بنیادی برایِ تفکرِ الهیِ ما و بازگشت به سنت باشند.
«بله، این‌ها مدرنیته و آن عقل‌گرایی را تخریب می‌کنند و راه را برایِ بازگشت به سنت باز می‌کنند، و باید به‌اشان میدان داد، ولی فراموش نکنیم که بنیادِ مذهب و سنت بر یقین است و پایه‌یِ پست مدرن به شک در عقل‌گرایی و مدرنیسم.»
کانالِ ۴
نقل در حدِ یادآوریِ شنیده‌ها

نمی‌دانم که بود، ولی مشخص است که خیلی عاقل بوده.


comments
comments
راستی این پاجروهایی که برایِ «حفظِ عفتِ زن‌هایِ شوما» استفاده می‌شوند فکر کنم همان پاجروهایی باشند که زمستان مطلبی در موردِشان نوشتم و قرار بود برایِ تعقیبِ قاچاق‌چیانِ موادِ مخدر در دشت‌هایِ شرقِِ کشور استفاده شوند.

comments
comments
به زودی مطلبی درباره‌یِ فرارِ مغزها خواهم نوشت. شاید همین امشب، و شاید پس‌فردا. فردا سرم بسیار شلوغ‌تر از مطلبِ طولانی نوشتن است.

comments
comments
موضوعِ دیگر، داستانِ فارسی‌وب است که عصیان مطلبی در موردش نوشته‌است. من که دیگر از نیما انتظارِ این حرف را نداشتم. بنابراین برایِ روشن شدنِ موضوع یک توضیحی می‌دهم.
۱. یونی‌کد چیزی نیست که تازه به عقلِ‌مان رسیده باشد. با تلاش‌هایِ روزبهِ پورنادر از همان سال‌هایِ ابتدایِ آن فعالیت‌هایی در رابطه با آن آغاز شده، و اکنون نیز فعالیت‌هایِ زیادی وجود دارد.
۲. رویِ استانداردِ تبادلِ داده‌ها که ذکرش رفت، یک سالی کار شده‌است. این استاندارد تنها یک پیش‌نهاد است، و چیزهایِ زیادی هم به خودِ استانداردِ یونی‌کد اضافه نمی‌کند، بلکه مهم‌ترین نقشِ آن این‌است که برنامه‌نویس‌هایی که می‌خواهند از یونی‌کد استفاده کنند، منبعی ساده‌تر از استانداردِ حجیمِ انگلیسیِ یونی‌کد برایِ رجوع داشته باشند.
۳. مشکلِ بزرگ در آن‌جاست که یونی‌کد با منافعِ بعضی شرکت‌ها که از سایه روشنِ زبانِ فارسی در کامپیوتر ماهی می‌گیرند و عمدتاً از رانت‌هایِ دولبی استفاده می‌کنند به هیچ وجه دل‌چسب نیست، و کارشکنی‌هایِ زیادی در راهِ استفاده کردن از آن وجود دارد.
۴. امروزه گروهِ فارسی‌وب، خصوصاً در ارتباط با کنسرسیومِ یونی‌کد (برایِ رفعِ مشکلاتِ فارسی در آن) و هم‌چنین در ارتباط با فعالین در تهیه‌یِ نرم‌افزار در کشور، و ارگان‌هایِ دولتی بسیار فعال است. ولی از آن‌جا که استفاده کننده‌گانِ نهایی را هدف نگرفته‌است، برایِ بسیاری از کاربران ناآشناست.

comments
comments
این روزها صحبت از روبوکاپ است و این حرف‌ها. من هم، البته، فقط در حدِ شنیده‌هایِ هفته‌یی یک بار در دانش‌گاه و با فاصله‌یِ لااقل ۲ اطلاع دارم، ولی از دوستان می‌خواهم که اگر خود نمی‌خواهند حرف‌ها را مطرح کنند، به من بگویند تا این‌جا نقل کنم.
۱. همه‌یِ تیم‌ها به شدت خراب کردند و بسیار پایین‌تر از حدِ انتظار بودند، جز تیمِ روبات‌هایِ امدادگر که اصولاً مسابقه‌اش پارسال برایِ اولین بار اختراع شد، و این تیمِ روبت‌هایِ امادگر مانندِ پارسال رتبه‌یِ اول را (فکر می‌کنم در بینِ ۱۱ تیم) به دست آورد. البته، نمی‌دانم چه‌گونه این‌ها دو سالِ پیاپی اول می‌شوند، ولی مشکوک است، می‌توان تحقیقی کرد که اصلاً ماجرا چیست.
۲. افرادی که به خارج اعزام شدند خیلی محدود بودند، و بعضی از اعضایِ تیم‌ها را نفرستادند. عده‌یی در این مورد اظهار می‌دارند که دانش‌گاه هزینه‌یِ کافی در اختیار نگذاشته‌است، ولی در این مورد، طبقِ اطلاعاتِ محکم و دقیق، هیچ‌گونه مشکلِ مالی نبوده‌است (آخر روبوکاپ هم، مانندِ المپیاد، قرار است مایه‌یِ افتخارِ کشور باشد.) بلکه مسئولین خواسته‌اند تنها افرادی که کارِ جدی کرده‌اند امکانِ اعزام داشته باشند، و این تصور ایجاد نشود که «هر کس ادعایِ هر رابطه‌یی با روبوکاپ را داشت، خارج رفتن‌اش حتمی‌ست.». به نظرِ من کاملاً حق دارند.

comments
comments
این‌متنِ نامه‌هایی‌ست که درست پیش از عمومی کردنِ بحثِ وب‌لاگِ ابهام با او رد و بدل کردم. توجه کنید که اولین میل که به من فرستاده بود، پایینِ همه قرار گرفته است.
سایه روشن فکر کرده‌است که من سرم شلوغ‌تر از این است که ادامه دهم، یا همه‌یِ حرف‌هایم را گفته‌ام، و شروع کرده‌است به تاختن. اشتباه نکن دوستِ احمقِ من، روزی پیش می‌آید که کارم دو ساعتی زودتر تمام شود و به تو هم برسم.

سلام آقاي ميلاني
- بسيار خوب ، با اين توضيحاتتان كاملا
حرفتان را گرفتم ، درست است من هم به
افرادي برخورده ام كه مغلطه گري پيشه
ميكنند براي آنكه پيروزي خود در بحث را
تضمين كنند و به قول شما طرف را وادار به
كم آوردن بكنند ! و اتفاقا در هر بحثي
هم كه هرجا پيش ميايد ( حتي در فضاي
آفلاين زندگيم ) اولين چيزي كه به آن دقت
ميكنم اين هست كه آيا طرف دنبال دريافتن
حقيقتي هست يا نه فقط ميخواهد دستهاي
طرف مقابلش را به نشان تسليم بالا رفته
ببيند ! عليرغم آنكه از آندسته آدمهايي
هستم كه از بحث كردن هيچ ابايي ندارم
بلكه شايد علاقمند هم هستم اما مدتهاست كه
به محض آنكه بفهمم طرف چنان نيتي دارد
بحث را قطع ميكنم ، چون بيفايده است و
انرژي خودم را تلف كرده ام ، حتي با يكي
از نزديكانم كه دقيقا چنين اخلاقي دارد
عليرغم رابطه نزديك عاطفي و خانوادگي
همينطور برخورد ميكنم ، او شايد اين را به
حساب پيروزي و بي رقيبي اش بگذارد اما من
ترجيح ميدهم با خواري در دام مغلطه
بازيهاي او گرفتار و تحقير نشوم !!

- درباره وبلاگ شما ، بله حدستان درست است
، من زياد وبلاگ نميخوانم ، معدودند
وبلاگهايي كه هميشه ميخوانم ، براي همين
در جارچي هم زياد چيزي براي گفتن ندارم
! گاهي براي اينكه از بچه ها خجالت نكشم
نگاهي به چند وبلاگ ميندازم تا چيزي
بنويسم ! شايد براي همين تا پيش از اين به
وبلاگ شما هم نيامده بودم و شايد
دليل مهمترش اين باشد كه كمتر جايي لينكي
به شما ديده بودم ، هرچند نامتان را
يكي دوبار ديده بودم ، البته اين باعث
تاسف فضاي وبلاگ نگاري فارسي است كه
وبلاگي مثل بلاگ شما كه مجموعه
يادداشتهاي جدي است دير و به تصادف شناخته شود ،
بهرحال از آنجا كه من خواندن اينجور
مطالب را دوست دارم و از نثر و نگاه و
تحليل عميقي كه در آن هست ( و به ندرت در
وبلاگها ديده ميشود ) خوشم آمد از
خوانندگان دائميتان خواهم بود . و بيش از
آن از اينكه صريح مينويسيد و با كسي
رودربايستي نداريد و تلاش ميكنيد وقتي
از يك موضوع جدي حرف ميزنيد از ادبيات
عاميانه اي كه طبيعتا با احساسات آميخته
است دوري كنيد خوشم آمد ، البته
متاسفانه جو طوري هست كه مطالب احساسي و
هيجان آفريني خريدار بيشتري دارد !
متاسفانه ! ( البته در باب نظراتتان
درباره عقل و احساس و منطق در بحث كه در
همين صفحه جاري تان چندبار از آن حرف زده
ايد حرفهايي دارم كه سر فرصت به آن
خواهيم پرداخت )
از اين جهات شخصيتتان برايم جالب توجه و
شايد بتوانم بگويم شبيه من است ( البته
در همين حد خيلي كمي كه منش و روشتان را
شناخته‌ام نه بيشتر ) ، راستش را
بخواهيد من بيش از آنكه اين برايم مهم
باشد كه طرف « چه فكر ميكند » اين مهم
است كه « چطور فكر ميكند » ، مكانيزم
انديشيدن و ابزارهايش در استدلال چي هست ؟
آن وقت ميشود حرف يك آدم را قابل تامل
تشخيص داد و به ارزيابي نشست وگرنه بعضي
حرفها و استدلالها بقدري سخيف و بي پايه
و غير اصولي هست كه اصلا ارزش تامل هم
ندارد !

- گفته ايد : « در موردِ قضایایِ اخیر،
نمی‌دانم خود به تبرئه‌یِ خود علاقه
دارید یا خیر،» ، من شخصا اين لحن شما را
كه ناشي از نگاهي از بالا به پايين
است نميپسندم ، قبلا گفتم كه اينجا
دادگاه نيست و من در موضع متهم و پاسخگو ، و
شما قاضي نيستيد ! پس لفظ « تبرئه» اينجا
اصلا كاربرد ندارد . اما وقتي صريح
وصادقانه ميگوييد : « اما این موضوع
برایِ من بسیار مهم است که بدانم واقعاً
ماجر چیست؛» اين لحن را ميپسندم و نشان
صداقت شما براي دريافتن واقعيت ميبينم .
پس اجازه دهيد به جاي الفاظي چون تبرئه
كه از محاكمه(!) ميايد از گفت و گو و
مفاهمه استفاده كنيم ! اگر كسي طالب
دانستن واقعيت باشد براي من هم بسيار مهم
است كه بداند ماجرا چيست و خوشوقت ميشوم
كه با يك آدم منطقي به بحث بنشينم .

- متاسفانه آرشيو دقيقا همان روز كه فضول
لينك داده بود كار نميكرده و من تا
فردايش كه يكي از بچه ها اين را با ايميل
تذكر داد متوجه نشدم و همان موقع
ريپابليشش كردم . ديشب هم ظاهرا كسي تمام
آرشيو را ديده است ، پيشنهاد من اين
هست كه شما پيش از شروع بحث نگاهي به
آرشيو بيندازيد و بعد اگر صحبتي بود مطرح
كنيد ، من فكر ميكنم اينكه ابتدا مباحثي
را كه من به آنها پرداخته ام و شيوه
هاي برخوردم با مسائل را ببينيد
مفيدتراست از بحث ابتدا به ساكن با كسي كه جز
حرفهايي كه درباره اش شنيده ايد و ذهنيتي
كه برايتان ساخته اند چيز بيشتري
نميدانيد . در هرحال هرطور مايل هستيد
ميتوانيد عمل كنيد .

تا بعد ....

----- Original Message -----
From: "Omid Alamdar Milani"
To: "Ebham"
Sent: Sunday, June 16, 2002 3:25 PM
Subject: Re: Weblog

> سلام،
> بله، پیغام تقریباً خصوصی
> بوده.
> در موردِ نکته‌یِ تناقضی که
> اشاره کردید، بله، این موضوع
> تا حدی درست است. ولی توجه کنید
> که این روش (لااقل لزوماً)
> برایِ استدلال یا بیانِ دلایل
> و این‌گونه چیزها استفاده
> نمی‌شود، بلکه به عبارتی در
> بحثِ فاسد استفاده می‌شود.
> یعنی هنگامی که هدف این نیست که
> نظریه‌یی را تشریح شود، یا
> دلایلی برایِ آن بیان شود،
> بلکه آن‌گاه که هدفِ بحث کننده
> تنها آن است که به قولِ معروف،
> طرفِ مقابل را وادار به «کم
> آوردن» بکند، یا آن‌که خود از
> ضعفِ منطقِ خود آگاه باشد، و
> بخواهد روشِ طرفِ مقابل را به
> هم زده و از بی‌نظمیِ گفتارِ
> او برایِ برنده شدن در بحث
> استفاده کند.
>
> در موردِ قضایایِ اخیر،
> نمی‌دانم خود به تبرئه‌یِ خود
> علاقه دارید یا خیر، اما این
> موضوع برایِ من بسیار مهم است
> که بدانم واقعاً ماجر چیست؛
> ولی اگر علاقه‌یی ندارید آن را
> فراموش می‌کنم (نه به این معنی
> که کاملاً فراموش کنم، بلکه در
> بحث‌هایِ احتمالی‌یی که با
> شما خواهم داشت در موردش صحبتی
> نخواهم کرد.). من هم چنین
> بحث‌هایی با بعضی
> وب‌لاگ‌نویسان داشته‌ام، که
> گاه به زودی قطع شده، و حتی گاه
> به دوستی‌هایی قوی انجامیده
> است. در موردِ ای‌میلِ شما، با
> توجه به آن‌که فوراً پس از
> ورودِ من به این بحث به من
> رسید، این شبهه پیش می‌آید، و
> در عینِ حال این توجیهِ مناسب
> را نیز از نظر دور ندارم که شما
> احتمالاً پیش از این وب‌لاگِ
> مرا نمی‌خوانده‌اید و بر اثرِ
> این بحث است که به آن
> برخورده‌اید؛ همان‌گونه که
> پیش از این من هم وب‌لاگِ شما
> را ندیده بودم.
> هم‌چنین فکر می‌کنم آرشیوِ
> شما مشکل داشته باشد، یعنی
> چندی پیش که خواستم نگاه کنم
> فقط مطالبِ هفته‌یِ اخیر در آن
> بود. اگر مشکل رفع نمی‌شد،
> برایِ حلِ آن، در قسمتِ settingsِ
> بلاگر آرشیوِ خود را disable کنید
> (آن‌جا که زمانِ آرشیو شدن را
> می‌پرسد) و یک بار همه‌یِ
> وب‌لاگ را publish کنید، سپس
> دوباره مانندِ اول تنظیم‌اش
> کرده و باز همه‌یِ آن را publish
> کنید؛ فکر می‌کنم بدین‌گونه
> درست شود.
>
>
> --- Ebham wrote:
> > سلام مجدد
> > آهان پس يه پيغام تقريبا
> > خصوصي بوده ! بسيارخوب ، من هم
> > گاهي ازاينجور
> > پيغامها گذاشته ام، ارجحيت
> > وبلاگ بر ايميل همين شفافيتش
> > هست كه جايي براي
> > انكار نميگذارد !
> > نكته‌اي كه كمي براي من عجيب
> > و پارادوكسيكال به نظر ميرسد
> > اين هست كه اگر كسي
> > واقعا معتقد به منطقي بودن
> > باشد اصلا نميتواند اين روشي
> > كه شما ميگوييد پيشه
> > كند ! به نظرم اينطوري ميايد ،
> > حالا شايد در عمل به قول شما
> > امكانپذير باشد و
> > بشود نمونه هايش را يافت ،
> > نميدانم ...
> >
> > درمورد پاراگراف آخر
> > ايميلتان : راستش آقاي ميلاني
> > اينجا دادگاه نيست كه
> > بخواهيم « برائت » مان را ثابت
> > كنيم و واقعا هم من فقط براي
> > ارضاي كنجكاويم آن
> > سوال را پرسيدم نه اينكه «
> > بهانه » اي باشد براي بازكردن
> > سرصحبت با شخص شما !
> > من گاهي وقتها با بلاگرها
> > اينطوري مكاتبه ميكنم ، ممكن
> > هم هست فقط همان يك نامه
> > رد و بدل شود و نه بيشتر ... اما
> > اگر شما بخواهيد بيشتر بدانيد
> > از من يا احيانا
> > حرف و سوالي باشد من در خدمتم .
> > در ضمن من اساسا اهل چت نيستم
> > ، كه آن هم البته
> > دلايل مفصل خودش را دارد ،
> > يكيش اين هست كه حس ميكنم چت
> > مجال ايجاز است و با
> > ايميل ميشود مبسوطتر منظور را
> > توضيح داد هرچند فراوان
> > برخورده ام به مواردي كه
> > ايميل هم سوء تفاهمهايي را
> > ايجاد كرده ، بهرحال غايب
> > بودن بعضي عناصر در اين
> > محيط الكترونيكي آسيبهايي هم
> > براي گفتگو و مفاهمه دارد .
> > اميدوارم از اين
> > امتناع من از «چت» سوء
> > برداشتي بوجود نيايد و احيانا
> > منجر به داستانسرايي
> > تازه‌اي نگردد !
> >
> > در مورد موضوعي هم كه فضولك
> > پيش كشيد و اصرار دارد پاي مرا
> > وسط بكشد؛ اولا كه
> > من خيلي وقت پيش سر موضوع
> > ديگري خدمت ايشان عرض كردم كه
> > حال و حوصله دعواهاي
> > ايميلي و وبلاگي را ندارم ( يك
> > مورد خيلي تلخش را قبلا تجربه
> > كرده ام كه تازه
> > اين حرفهاي ايشان دربرابرش
> > زياد هم مهم نيست! ) ثانيا من
> > ديدم فضا طوري هست كه
> > اصلا در اين فضاي عصبي و
> > غبارآلود امكان بحث روي موارد
> > مطروحه نيست و انگار هدف
> > فقط و فقط متهم كردن است نه
> > دريافتن حقيقتي . عجالتا من
> > نه مدافع ولايت
> > مطلقه ام و نه كلمه اي در
> > اينباره حرف زده ام و از اين
> > به بعد هم قطعا نخواهم
> > زد چون تا وقتي از اين مملكت
> > نرفته‌ام ترجيح ميدهم زندگي
> > آرامي داشته باشم !!!
> > من با اسم مستعار مينويسم اما
> > درست تا قبل از آمدنم به محيط
> > وبلاگها با اسم و
> > رسم كاملم همه جا روي نت (
> > خصوصا ياهوگروپس) بوده‌ام ،
> > طبيعتا كساني كه آن موقع
> >
> >
> > مرا ميشناخته اند هنوز هم
> > هستند پس ريسك نميكنم !
> > درثاني ايشان اصلا وبلاگ
> > مراانگار نخوانده و انگار
> > خيلي از وبلاگهاي ديگري كه
> > آنجور حرفها بيشتر بهشان
> > ميچسبد را هم نخوانده ! تنها
> > شاهدش براي آنهمه حرفها همان
> > يك مطلبي هست كه من
> > در باب كاربرد واژه حزب اللهي
> > نوشته بودم و اصلا بحث امروز و
> > ديروز نيست و
> > ديدگاهي كه من از آن منظر به
> > موضوع پرداخته‌ام مستقل از
> > بحثهاي رايج هست .
> > راستش به نظرم خيلي احمقانه
> > است كه ما همان اشتباهات
> > احمقانه‌اي را بكنيم كه
> > ج.ا طي اين ربع قرن كرده است و
> > نتايجش را ديده‌ايم ... و باز
> > نكته جالب اعتقاد
> > راسخ ايشان به تئوري زنگ
> > زده‌ي توطئه بود كه بنياد همه
> > ي استدلالهايش در اين
> > چند روزه بود !
> > به خود فضولك هم گفتم اصراري
> > ندارم كسي را قانع كنم كه
> > ابهام چنين هست يا چنان
> > نيست ، من حرفم را تا بحال در
> > آرامش زده‌ام از اين پس هم
> > خواهم گفت ، كاري هم
> > به كار كسي نداشته و ندارم ،
> > حرف اگر حرف باشد مخاطب خودش
> > را پيدا ميكند ، و من
> > ترجيح ميدهم مخاطبان خاص
> > داشته باشم نه هركسي كه از
> > هرراهي آمد فقط بخاطر هيت
> > خوردن از آمدنش در پوستم
> > نگنجم !
> > ... مخاطب خاص هم خودش سره را از
> > ناسره تميز ميدهد و توهين به
> > شعور مخاطب است
> > كه برايش تكليف تعيين كنيم.
> >
> > بهرحال براي گفت وگو - از نوع
> > ايميلي اش البته ! - من در
> > خدمتم .
> >
> > پايدار باشيد؛
> >
> > ----- Original Message -----
> > From: "Omid Alamdar Milani"
> > To: "Ebham"
> > Sent: Saturday, June 15, 2002 11:39 PM
> > Subject: Re: Weblog
> >
> >
> > > سلام،
> > > من هیچ مخالفتی با بحث ندارم.
> > > اگر علاقه‌مند بودید با من
> > چت
> > > کنید.
> > > شاید برایِ شما عجیب باشد،
> > ولی
> > > افرادی هستند که (اگرچه ممکن
> > > است این را به صراحت بیان
> > > نکنند) از این روش استفاده
> > > می‌کنند. البته منظور از
> > فحش،
> > > کلماتِ رکیک نیست، بلکه شخصی
> > > کردنِ صحبت به منظورِ تحقیرِ
> > > فردِ مقابل است. الآن دقیقاً
> > > حافظه‌ام یاری نمی‌کند،
> > ولی
> > > اگر برایِ‌تان خیلی مهم
> > باشد،
> > > شاید بتوانم نمونه‌هایی
> > پیدا
> > > کنم.
> > >
> > > این مطلب در وب‌لاگِ من،
> > > تقریباً خصوصی آمده است.
> > یعنی
> > > یکی چیزهایی در موردِ من
> > نوشته
> > > بود (به وضوح نه به صراحت)، من
> > > این را نوشتم، که اگر بعدها
> > > بحثی درگرفت، بتوانم بگویم
> > که
> > > من از همان موقع هم حواسم
> > بوده،
> > > ولی از طرفِ دیگر چون
> > > نمی‌خواستم درگیرِ بحث شوم،
> > > مبهم و گنگ بیان‌اش کردم.
> > >
> > > امیدوارم در چت ببینمِ‌تان،
> > > چون فکر می‌کنم علاوه بر این
> > > بحث می‌توان حرف‌هایِ
> > دیگری
> > > هم زد، تا شاید برائتِ شما از
> > > اتهاماتِ فضول، بر من نیز
> > ثابت
> > > شود؛ و هم‌چنین حرف‌هایِ
> > > دیگر...
> > >
> > > --- Ebham wrote:
> > > > با سلام و احترام
> > > > اميدوارم سلامت و شادكام
> > > > باشيد.
> > > >
> > > > آقاي ميلاني ؛
> > > > امروز مطلبي از شما خواندم :
> > > >
> > > >« عده‌یی هستند که می‌گویند اگر مخالفِ
> > > >تو بحثِ منطقی کرد فحش بده، و اگر فحش
> > > >داد بحثِ منطقی بکن؛ و البته فرضِ‌شان
> > > >این است که در هر دو برتر از
> > > >مخالفان‌اند. به نظر می‌آید بعضی از
> > > >صاحبانِ وب‌لاگ‌ها از آن‌گونه افراد
> > > >باشند،
> > > >به هر حال من فعلاً چشم‌هایم را بسته
> > > >نشان می‌دهم.»
> > > >
> > > >از آنجا كه توضيح بيشتري ذيل اين مطلب
> > > >نبود خواستم بپرسم آيا امكان دارد توضيح
> > > >بيشتري درمورد اين جملات بدهيد ، البته
> > > >اگر مايل هستيد ، تنها از سركنجكاوي
> > > >ميپرسم چون نكته جالب و قابل تاملي هست
> > > >اما كمي گنگ ، ( البته در حالت كلي
> > > >ميخواهم بدانم نه حالا صرفا فضاي وبلاگي
> > > >) ، البته شخصا درباره جمله اول ترديد
> > > >دارم كه كسي چنين چيزي بگويد ! اگر تمايل
> > > >به گفتگو داشتيد نظرم را دراينباره
> > > >خواهم گفت.
> > > >
> > > >سپاسگزارم؛
> > > >E.
> > > >
>
>
> __________________________________________________
> Do You Yahoo!?
> Yahoo! - Official partner of 2002 FIFA World Cup
> http://fifaworldcup.yahoo.com

زمانی که شما شروع کرده‌اید به پرداختن به وب‌لاگ‌هایِ مشکوک کسی به شما میل می‌زند، و درباره‌یِ چیزی نه چندان مهم (این‌که چندان مهم نبوده را، از دیدِ خود نمی‌گویم؛ با بسیاری افراد که وب‌لاگ‌ام را می‌خوانند دوست‌ام، و هیچ‌گاه کسی درباره‌یِ آن مطلب با من صحبت نکرده بود، در حالی که خیلی مطالب‌ام باعثِ بحث می‌شوند.) سؤالی نامربوط می‌کند، که مشخصاً در ردیفِ اولِ اتهام قرار دارد. موضوع چیست؟
به پیش‌نهادِ من ادعا می‌کند که پیش‌تر وب‌لاگِ مرا نمی‌خوانده‌است. دروغ می‌گوید! بروید و آرشیوش را نگاه کنید. در بحث‌هایِ مربوط به رضا قاسمی، این فرد، به شدت فعال بوده‌است، و بعضی جاها به من نیز جواب‌هایی داده، که البته من آن زمان متوجه‌اش نشده بودم. بنابراین پیش‌تر وب‌لاگِ مرا می‌شناخته‌است، و نظراتِ مرا می‌دانسته‌است، و بر خلافِ این میل‌هایش، آن زمان‌ها چیزهایِ چندان مؤدبانه‌یی به من نگفته بوده‌است، چنان‌که امروز نیز نمی‌گوید.
این فرد می‌گوید پیش‌تر در یاهو گروپس فعال بوده، شاید اگر چنان‌چه ادعا می‌کند در گروه‌هایِ سیاسی بوده، مرا از آن‌جا نیز بشناسد، ولی نمی‌خواهد نامی را که با آن در آن‌جا فعالیت داشته را افشا کند. بنابراین، احتمالاً چیزِ بدی در سابقه‌اش وجود دارد که نمی‌خواهد. قاعدتاً این نباید ترس از هیچ‌گونه قدرتِ رسمی‌یی باشد، اگر این‌گونه بود مشکل از ابتدا پیش می‌آمد، و با این وب‌لاگ باید از دستِ آقا جایزه بگیرد نه چیزِ دیگر. پس چه چیزی یک فعال در محیطی را، مجبور می‌کند که سابقه‌اش را در محیطِ دیگر مخفی کند؟ این‌که چیزهایی شرم‌آور در کارنامه‌اش دارد که با رفتارهایِ امروزِ‌ او نمی‌خوانند؟ محتمل است. چندان احمقانه به نظر نمی‌رسد که فکر کنیم این فرد از مدافعانِ ولایت (یا به همان صورت، شاهنشاهی، که من تصور می‌کند اکثرِ این مدافعانِ پهلوی در یاهو گروپس از حامیانِ ولایت و جیره‌خوارانِ آن باشند.) بوده باشد، و نخواهد که کسی آن را بداند.
ولی بعد ایشان می‌‌گویند علاقه‌یی ندارند که به موضوعاتِ سیاسی بپردازند، چرا که می‌خواهند تا وقتی در ایران هستند «زندگیِ آرامی» داشته باشند. این‌جا، ابهام، می‌خواهد تلویحاً بقبولاند که مخالفِ ولایتِ فقیه است، ولی از درگیریِ سیاسی فرار می‌کند. یادآوری می‌کنم که ایشان، اتفاقاِ، وقتی پایِ حمایت از ایده‌ئولوژیِ رسمی به میان کشیده شود بسیار هم علاقه‌مندند که مخالفت‌ها را بخرند و از آن دفاع کنند، و این، به هیچ‌وجه با آن آرامش‌طلبی نسبتی ندارد. هم‌چنین اگر چنان است که می‌گویند، چرا اسم و آدرس نمی‌دهند؟ ولی به‌تر از همه‌یِ این دلایل، وب‌لاگِ ایشان است. کسی که این وب‌لاگ را می‌خواند قانع می‌شود که اگر نویسنده‌یِ این مطالب بخواهد اظهارِ نظری هم بکند، در حمایت از کلیاتِ ولایتِ فقیه و نظامِ حاکم خواهد بود نه در مخالفت با آن‌ها. بنابراین روشن است چرا ایشان حرفِ عینی نمی‌زنند، چرا که اگر به واقعیات بپردازند، دستِ‌شان رو خواهد شد، رو بازی کردن برایِ چنان فردی حکمِ مرگ را دارد.

ولی من خود را محدود به ابهام نمی‌کنم. موضوعاتِ دیگری نیز وجود دارند، و در همین موضوع نیز، شخصِ دیگری هست که بسیار مؤثرتر از ابهام بوده‌است، که به او نیز خواهیم پرداخت.


comments
Friday, June 28, 2002
comments
آغاجری عجب حرف‌هایِ خوبی زده‌است. من از همان روزِ اول گفتم که اگر به کسی امید هست، به این مجاهدها هست.
آن‌ها هم که از کروبی دفاع می‌کردند حالا اگر حرفی دارند بیایند جلو...

comments
comments
«حفظِ ارزش‌هایی که شوما براش شهید دادین مطرحه
«حفظِ عفتِ زن‌هایِ شوما مطرحه
«حفظِ امنیتِ شوما مطرحه
«این‌ها مطرحه
«قوه‌یِ قضائیه وظیفه‌یِ سنگینی داره.»
جنتی، ۷/۴/۱۳۸۱ نمازِِ جمعه
(خود باید بدانید که گیومه نقلِ دقیق است.)

جوان‌ها، عیب از خودِتان است، حرفِ این قوه‌یِ قضائیه را گوش کنید دیگر. برید در خانه‌هایِ‌تان بنشینید و مزاحم‌اش نشوید، قول می‌دهم، یکی که نه، چهار تا زنِ خوش‌گل برایِ هر کدامِ‌تان بگیرد بیارد دمِ خانه تحویل بدهد. شما فقط حرف‌هایش را گوش کنید.


comments
Thursday, June 27, 2002
comments
در تاکسی
-«دیدی این پاجروهایِ پلاک قهوه‌یی رو که می‌گردن؟»
-«نه، تا حالا ندیده بودم»
-«مثل‌این‌که کوماندو‌های نمی‌دونم چی‌چی‌اند. فکر کنم عملی‌یا رو جمع می‌کنند.»
-«نه بابا، دیروز خودم تو شیخ بهایی دیدم ۱۰۰ تا جوون رو دراز کرده‌بودن می‌زدن.»
-«نه! کی؟»
-«شب. ۱۰-۱۱ بود.»
...
-«آره، قیافه‌هاشونو ندیدی، کوماندوان، آموزشِ مخصوص دیدن.»
-«ای بابا، آموزش ماموزش کدوم بود. یه لباس پوشیده و یه تفنگ انداخته شده کوماندو.»
-«آره، اول تفنگ‌اش رو بذاره زمین من‌ام از پس‌اش برمی‌یام.»
-«شاه یادِتون نیست چه کوماندوهایی داشت. تازه اون‌ها که مثلِ این‌ها نبودند، اسرائیلی‌ها به‌شون آموزش داده بودند، تنهایی صد نفر رو حریف بودن. روزایِ انقلاب هرکدوم یه سوراخ موش پیدا کردن رفتن توش. این‌ها هم ببین، کی به‌ات می‌گم، یه اتفاقی که بیفته می‌شاشن به خودشون میرن زیرِ دستِ ننه‌شون.»

می‌دانید که چه آدم‌هایی تویِ تاکسی از این حرف‌ها می‌زنند. دو تا احمق عقب پیشِ من نشسته بودند و هی پرت و پلا می‌گفتند، راننده هم فقط تأیید می‌کرد، مگر پیرِمردی که جلو نشسته بود و گاه حرف‌هایِ قابلِ تحملی می‌زد. شلاق زدن را هم همین عقبی‌ها گفتند.


comments
comments
وقتی کسی جواب دادن را به وقتِ گلِ نی موکول می‌کند، تصورِ من آن‌ست که جوابی ندارد بدهد.

comments
Wednesday, June 26, 2002
comments
این کانترِ جدید را دوستِ عزیزی پیش‌نهاد داد. قبلی را برنداشتم، نمی‌دانم چرا؛ همیشه به جمع کردنِ چیزها علاقه داشته‌ام، از تمبر و اسکناس و کتاب و عکس و حتی زمان.

comments
comments
خصوصاً پس‌ورد را خیلی هوش‌مندانه گفته‌است، من که متوجهِ این یک حقه نشده بودم.
البته طبیعی به نظر می‌رسد، از آن‌جا که ما همیشه پس‌وردها را sslشده ذخیره می‌کنیم، دسترسی به آن‌ها برایِ‌مان غیرِممکن است، و فکرِ آن را هم مدت‌هاست که کنار گذاشته‌ایم.

comments
comments
من در وضعِ خوبی نیستم. کلی کار دارم (که همه به خوبی و خوشی پیش می‌روند، و نظراتِ من مدام به اثبات می‌رسند)، و وقتِ استراحت دیگر فکرم درست کار نمی‌کند که وب‌لاگ بنویسم...

comments
comments
نتیجه:
ساعتِ ۱۱ِ صبح: من در حالِ تمام کردنِ جلدِ اولِ زمینِ نوآبادِ شولوخوف
کارِ انجام شده: نه بیش‌تر از ۲ ساعت.

ساعتِ ۱:
بیدار شدن در اثرِ کابوس.

بازم مدرسه‌ام دیر شد!


comments
comments
روشِ زندگی:
ساعتِ ۳:
می‌روم سه ربعی دراز می‌کشم، اگر خواب‌ام گرفت که گرفت، اگر نه تا صبح به کارهایم می‌رسم. حالا اگر بعد از ظهر که با ۳ نفر (و به قرائتی یکی نمی‌آید و ۲ نفر) قرار دارم خواب‌ام می‌گرفت، آن مشکلِ دیگری‌ست!
حالا تصور کنید که این وضعیت یک ماه ادامه داشته باشد چه می‌شود...

comments
comments
کانترِ stats4all عقل‌اش را از دست داده، نگاه‌اش کردم، صفر نشان می‌داد همه‌یِ روزها را، هر کاری که کردم درست نشد. ممنون می‌شوم اگر یک کانتر (با حدِاقلِ قابلیت‌ها) معرفی کنید.

comments
comments
وقتی مغزِ شما کار نمی‌کند تضمین می‌شود که پیش‌رفتی نخواهید داشت، بنابراین لازم است که تغییری در اوضاع بدهید. این تغییر ممکن است خشک کردنِ دست باشد، سفارشِ یک قهوه‌یِ دیگر، خوردنِ یک لیوان آب، رفتن به دست‌شویی، یا یک قدم زدن. ولی مطمئن باشید اگر سرِ جایتان بنشینید و سعی کنید در همان وضعیت دقیق‌تر فکر کنید به نتیجه‌یی نخواهید رسید.

comments
comments
من معمولاً در املایِ کلمات مشکل ندارم، ولی نمی‌دانم چرا امروز یک دقیقه‌یی شد که مطمئن شوم نقض را نقض می‌نویسند. کم مانده بود که بروم دنبالِ فرهنگ تا یادِ تناقض افتادم. دقعه‌یِ پیش دو یا سه ماهی پیش بود که صواب را ثواب نوشتم (شاید هم برعکس) و متوجهِ خطا نیز نشدم.

comments
Tuesday, June 25, 2002
comments
درست است که شگفتی زیاد شده‌است، و درست است که عدم قطعیت است و همه‌یِ این‌ها، ولی فکر کنم خودِ کره‌یی‌ها نیز می‌دانستند که دنیا آن‌قدر هم بی حساب و کتاب نیست.

comments
comments
یادِتان هست زمان‌هایی از مسخره‌بازی‌هایی در دانش‌گگاه صحبت می‌کردم؟ نمونه‌یی خفیف‌تر را در این‌جا و این‌جا می‌بینید. (البته نه دانش‌گاهِ ما، ولی از قرار آسمان آن‌طرف‌ها هم همین رنگ است.)

comments
comments
زندگی سخت است. کارهایِ زیادی داشته باشی، و صبح هم به هزار زحمت بیدار شوی که بروی دنبالِ کارهایت، دو تا کارِ خیلی مهم را هم به دو نفر قول داده باشی (که یکی وجودِ کامپیوترش وابسته به سی‌دی‌یی‌ست که در دستِ توست) و بعد متوجه شوی ریالی در جیب نداری و هرچه خانه را هم بگردی حتی ۲۰۰ تومان پیدا نکنی که بتوانی خود را به دانش‌گاه برسانی!
هر روز از این اتفاقات نمی‌افتد...

comments
comments
از قرار نوشته‌یِ پیشینِ من کمی مبهم است. نتیجه‌یِ نهایی آن است که به اینترنت متصل شوید، یک برنامه رویِ کامپیوترِ خود اجرا کنید، و زمانی کم‌تر از یک ربع کاری با کامپیوترِ خود نداشته باشید تا برنامه کارِ خود را انجام دهد. البته برایِ امنیتِ داوطلبان، و طبقِ رویه‌یِ همیشه‌گیِ من، سورسِ برنامه هم در اختیارِ همه‌گان قرار خواهد گرفت.

comments
comments
پیش‌نهاد:
من فکر می‌کردم برایِ بررسیِ کاملِ پرشین بلاگ، باید قدرتِ سرورها و پهنایِ خط‌اش را اندازه گرفت. سعی کردم این کار را بکنم ولی خطِ دانش‌گاه برایِ این کار کم آمد. امروز با همین دوست‌ام صحبت می‌کرد که متوجهِ راهِ حل شدم. کلیتِ آن را سولوژن گفته‌است (همان مطلب‌اش درباره‌یِ سوپرکامپیوترها، نمی‌توانم لینک بدهم الآن)، فکر می‌کنید عاقلانه باشد که یک برنامه بنویسم که ۵۰-۱۰۰ نفر هم‌زمان اجرایش کنند و برایِ مدتِ ۱۰ دقیقه یا یک ربع اینترنتِ‌شان را در اختیارش بگذارند تا سنجش‌هایِ لازم انجام گیرد؟ در این صورت هم‌چنین برخوردی نیز با مسائلِ امنیتی‌اش ایجاد نخواهد شد.

comments
Monday, June 24, 2002
comments
باز هم پرشین‌بلاگ
امروز با یک نفر کامپیوترکار که چیزِ چندانی از وب‌لاگ نمی‌داند صحبت می‌کردم:
-«یک سایت زده‌اند برایِ وب‌لاگ‌هایِ فارسی، که قرار است ۱۰۰۰ وب‌لاگِ متوسط ۵۰ کیلوبایتی که هر روز ۵۰ نفر متوسط به هریک سر می‌زند را نگاه دارد، در ضمن همه‌یِ سیستم‌اش ASP است.»
-«اه! آقا دل‌اش به حالِ وب‌لاگرها سوخته؟!»

تا این‌جا چیزِ چندان جدیدی نیست، خودِمان هم این را می‌دانستیم. ولی بعد معلوم شد اتفاقاتِ مشابهی همین بیخِ گوشِ‌مان می‌افتاده و ما بی‌خبر بوده‌ایم. من اطلاعاتِ چندانی ندارم، و خصوصاً چون خیلی نزدیک است خطرناک به نظر می‌رسد، ولی شاید زمانی اطلاعاتِ کاملی جمع‌آوری و افشا کردم. فعلاً تا همین حد داشته باشید که یک عده بوده‌اند که تصمیم داشته‌اند یک سیستمِ چتِ ایرانی طراحی کنند تا جایِ یاهو را بگیرد، و چنان‌که این دوستِ من گفت، این اصلاً از حماقتِ آن‌ها نبوده‌است، بلکه خواسته‌یِ مسئولینِ بالاتری بوده‌است که گروهِ موردِ نظر با خواستِ آنان کار می‌کنند (و البته این گروه، چندتایی دانش‌جوها یا فارغ‌التحصیل‌ها هستند، و شاخ هم ندارند)، و با تأمینِ مالیِ آن‌ها، برایِ کنترلِ چت‌هایِ مردم. توجه کنید، نه طراحیِ یک بلاگر، نه طراحیِ یک گویا، نه طراحیِ یک وب‌لاگ، گفتم یک یاهویِ کامل. البته این‌قدر احمق نیستند که قانع نشوند نمی‌توان یک یاهویِ کامل ساخت، ولی نمی‌دانم وقتی بخواهند حتی یاهویِ ایرانی داشته باشند، چرا نخواهند بلاگرِ ایرانی نیز داشته باشند، و اگر چنین باشد چه‌کسی می‌خواهد جلویِ‌شان را بگیرد.
اطلاعات کاملاً دقیق است و مطمئن است، ولی، لااقل حالا، در وب‌لاگ‌ام بیش از این نمی‌گویم چون، خصوصاً با توجه به نام و آدرس‌ام آن بالا، می‌تواند بد عواقبی برایم داشته باشد.


comments
comments
نامه‌یِ رسیده از سالک:

سلام جناب ميلانی عزيز
امروز که وبلاگت رو خواندم از اينکه تا
حدودی مرا از اتهامات جناب فضول بری
دانسته
بودی خوشحال شدم اما چون نتيجه گيری که
تو
از تحليل وبلاگ کشکول کرده بودی با
واقعيت
فاصله زيادی داشت، صرفا برای اطلاع خودت
چند اطلاع کاملا صحيح رو -البته می توانی
باور نکنی- برايت می نويسم.البته اخلاقا
خواهش می کنم آنها را عمومی نکن و باز بر
اساس آنها تحليل جديدی انجام نده همين
تبرئه مشروط که انجام داد های از سر من هم
زياد است -البته اين يک خواهش است و بس .
1- من جوان دانشجو نيستم بلکه در آستانه
چهل
سالگيم
2- از هيچ سهميه ای در طول عمرم استفاده
نکرده ام -حتی از روغن و قند و شکر سهميه
ای-مثل خيلی ها در کنکور شرکت کرده ام و
تعريف از خود نباشد هم در دوران ليسانس
هم
فوق ليسانس شاگرد اول بوده ام.برای دکترا
هم
در اعزام قبول شدم و پذيرش از کانادا در
رشته کامپيوتر گرفتم ولی مشکلات روزگار
و
خريت خودم باعث شد بجای کانادا بروم
مناطق
محروم مملکت برای کار و خدمت که البته
راضيم
3- نابغه نيستم اما به خدا خنگ هم نيستم که
نفهمم معنای مطالبم را
4- من ابهام را به اندازه شما می شناسم
-حداکثر دو سه ايميل بيشتر- با ايشان که
نمی
دانم مردند يا زن نه در محفلی آشنا بوده
ام
نه در گروهی چه واقعی و چه اينترنتی به جز
جارچی همکاری داشته ام.البته نوشته های
ايشان را می خوانم و از دفاع ايشان از
خودم
به هنگام اتهام ظريفی که آقای پرشين
وبلاگ
در معرفی کشکول کرده بود و مرا حزب اللهی
ناميده بود هم خوشم نيامد.البته از او
تشکر
کردم ولی خواهش کردم که اينکار را نکند
چون
خودم را -برخلاف نوشته شما- اينقدر کم هوش
نمی دانستم که متوجه نيش و کنايه حزب
اللهی
در معرفی آقای پرشين وبلاگ نشوم.اما چون
واقعا قصد نداشتم به سهمی در آشوب اين
جامعه
نوپای ايرانی داشته باشم ترجيح می دادم
هيچ
عکس العملی در قبال ناسزاهايي که می شنوم
نشان ندهم.
5-من اگر چه دارای اعتقادات مذهبی
هستم،در
دوران جنگ بسيجی بوده و الان هم ترکشهايي
در
بدن دارم،و کارمند هستم اما هيچ ارتباطی
با
هيچ ارگان امنييتی نداشته و ندارم و بر
اساس
آنچه مصطلح است نيز حزب اللهی
نيستم.-البته
اين را هم می توانيد باور نکنيد.
6- از مريد و مراد بازی و محفل نشينی و..
بيزارم در طول مدت کار در بی بی اس ها هم
در
هيچ نشستی شرکت نکرد ه ام.بنابراين اين
برداشت که بنده خارج از محيط وبلاگشهر با
خانم يا آقای ابهام ارتباط دارم اشتباه
است
تازه مگر من مولانا هستم يا ايشان شمس ...
7- در مورد جارچی هم باور کن موضوع خيلی
ساد
هتر از آن است که فضولک می انديشد... قصه
اين
بود که من و برخی دوستان می ديديم که
وبلاگ
عمومی عمدا يا غير عمدی هيچ وقت ما را
معرفی
نمی کند...حتی من خودم دوسه بار برای اين
دوست عزيز که ادعا می کند اسم من به گوشش
نخورده نامه نوشتم و تقاضای خبرنگاری
کردم...اما جواب نگرفتم.جالب است که ايشان
در
همان اوايل - و قبل از پيدايش! اسب آتش يکی
دو
بار به من لينک داده بود.خلاصه وقتی با
بعضی
دوستان ديگر که مشکل مرا داشتند موضوع را
در
ميان گذاشتم تصميم گرفتيم حالا که امکان
معرفی وبلاگهايي مثل ما در وبلاگ عمومی
وجود ندارد ما خودمان دست به کار شويم و
يک
نشريه عمومی ديگر درست کنيم با هدف معرفی
وبلاگهای غريب و نامشهور...چون ديده بودم
يک
وبلاگنويس جوان چقدر نگران کنتورش است و
دوست داشتم احساس شيرين ديده شدن را به
آنان
نيز بدهيم
در پايان خدا را شاهد می گيرم - البته به
اعتقادتان بستگی دارد پذيرش قسمم يا
نپذيرفتن آن - آنچه گفتم بهيچ وجه برای
دفاع
از خودم نبود بلکه چون از لابلای نوشته
هايت
تلاش برای کشف حقيقت را می ديدم اينها را
گفتم ...
مخلص شما
سالک

به نظر خیلی احمقانه نمی‌رسد. اگر چنین باشد، با فردی طرف هستیم که نسل‌اش در حالِ انقراض در جامعه‌یِ ماست. البته این‌که از من تعریف کرده‌است نمی‌دانم چه معنایی دارد...


comments
comments
یک دانش‌جویِ گرافیک، یا فردی که با دانش‌جویانِ گرافیک آشناست موردِ نیاز می‌باشد. اگر کسی در بینِ خواننده‌ها بود تماس بگیرد، ضرری ندارد.

comments
comments
یک سؤال:
دو وب‌لاگ‌نویسِ اتفاقی را در نظر بگیرید. اینان با چه فاصله‌یی (متوسط طبعاً) هم‌دیگر را می‌شناسند؟ (منظور نه شناختنِ وب‌لاگی‌ست، رابطه‌یِ زیادِ ای‌میلی یا چتی، یا رابطه‌یی در خارج از اینترنت مدِنظر است.)
از قرار این فاصله خیلی کم است، و نه خودش، که انحراف از معیارش نیز، یعنی به عبارتِ دیگر، تعدادِ مسیرهایِ بدونِ اشتراک، با کم‌ترین طول یا نزدیک به آن، اصلاً کم نیستند.
نظرِ شما چیست؟

comments
Sunday, June 23, 2002
comments
یک ای‌میلِ جدید از هکرِ مربوطه:

omid jan salam
moteasefane khaily zood ghezavat kardi va nazashti man
toozih bedam,man rooze jome internetam tamoom shod va
gar na hatman hackesh mikardam.bad az in moozoo az
hack kardane site pashimoon shodam chon rastesho
bekhay ye kam mitarsidam va inke raftam hack konam
didam internetam tamoom shode rastesho bekhay bishtar
tarsidam va az khaire hack kardanesh gozashtam.oon
khanoome azade ham chon man yek emaile khashen behesh
ferestadam oom harfa ro zade.man tahdidesh kardam ke
site oon site badiye hack kardane mane.va inja dobare
tekrar mikonam ke in tasmime man ghatee ast va motmaen
bashe in khanoom mohtaram,ke man hatman site iranjavan
ro hack khaham kard.
faghat khastam bedooni ke eshtebah kardi va zood
ghezavat kardi.har chand ke man motmaen hastam alan to
be in email ham shak dari.vali lazem nist ke aslan
behesh eshare koni.faghat khodet bedoon ke dar eshtebahi.

=====


comments
comments
تلویزیون روشن است، و در فاصله‌یی بسیار دور از من، در اتاقی دیگر، اذان پخش می‌کند؛ صدایش به سختی به من می‌رسد، و قابلِ تشخیص نیست. چه‌قدر فکر کردم که چه‌کسی مرضیه گذاشته‌است...

comments
comments
برایِ اصلاحِ ساخت و ساز در تهاران خیلی دیر است، و خصوصاً با وضعیتی که صنعتِ ساخت و ساز دارد اصولاً مگر با اراده‌یی بسیار قوی (اراده‌یِ دولت، شهرداری، شورایِ شهر، مردم، قوه‌یِ قضائیه و مجلس، همه ، لازم است) امکان ندارد، که مطمئناً در هیچ‌کجا چنین اراده‌یی نیست. تنها راهِ باقی‌مانده آن‌ست که از ساحران (همان‌ها که نمازِ باران می‌خوانند) التماس کنید طلسمی در دورِ شهر بگذارند که زمینِ این قسمت نلرزد.

comments
comments
قسمت‌هایی از آرشیوِ کشکول را خواندم. در زدنِ اتهام به این‌یکی به نظرم فضول خیلی تند رفته‌است. اکثرِ این وب‌لاگ خیلی عادی‌ست، و هدفِ خاصی را دنبال نمی‌کند. نویسنده‌اش چیزهایی از کامپیوتر می‌داند، و این کافی‌ست که بگوییم به احتمالِ زیاد جوان است و هیچ‌گونه سابقه‌یِ سیاسی و مشابهِ آن‌ها ندارد، دانش‌جوست یا درس‌اش را تمام کرده‌است.
شاید حدِاکثر چیزی که بتوانیم بگوییم این باشد که یکی از همان دانش‌جویانِ سهمیه‌یی (که در موردِشان صحبت شد) باشد، و احیاناً (خیلی خیلی احیاناً[!]) در طولِ تحصیل چیزهایی هم آموخته باشد. البته باز هم، ارتباطاتِ کشکول با سایه روشن مشکوک است. چه‌گونه این را توجیه کنیم؟ اعقایدی که سایه روشن در ظاهر نمایش می‌دهد چیزهایی نیستند که کشکول آن‌ها را بپذیرد یا با کسی که چنان چیزهایی ابراز می‌کند رابطه داشته باشد، از طرفِ دیگر سالک (نویسنده‌یِ کشکول) را آن‌قدر باهوش نمی‌بینم که مفاهیمِ واقعیِ نهفته در نوشته‌هایِ کشکول را، اگر کسی برایش روشن نکند، شرح دهد؛ با این حساب، تنها روشِ توجیهِ این موضوعِ (ارتباطِ نزدیکِ آن‌ها با هم) داشتنِ ارتباطاتی در دنیایِ واقعی‌ست، و شاید معرفی شدنِ سایه روشن به او به دستِ یک معتمد (معتمد می‌نامم، ولی شاید مثلاً مراد کلمه‌یِ به‌تری باشد، چیزی‌ست که برایِ حزب‌اللهی‌ها زیاد دیده می‌شود، برایِ ذوب شدن در ولایتِ مطلقه نیازست فرد پیش‌تر تمرینِ ذوب شدن کرده باشد) به عنوانِ یک هم‌کار در دنیایِ وب‌لاگ‌ها باشد؛ سایه روشن چنان‌که اظهار می‌کند، پیش از این، در بسیاری اجتماعاتِ اینترنتی فعال بوده‌است، ولی نمی‌خواهد نامی را که با آن فعالیت می‌کرده آشکار کند، شاید به این دلیل که آن زمان به صراحت از عقایدِ خود دفاع می‌کرده (گفتیم که انگیزه‌یِ این دفاع روشن نیست، ممکن است کاملاً شخصی باشد)، ممکن است سالک و سایه روشن در چنان تجمعی هم‌دیگر را به عنوانِ دو حزب‌اللهی شناخته‌اند و به هم اطمینان یافته‌اند.
در نهایت من ایرادی در کارِ کشکول نمی‌بینم.

مسأله‌یِ بعد جارچی‌ست، که در بررسیِ آن بایست از تمامِ حرف‌هایی که در موردِ همه‌یِ این آدم‌ها زده‌شد استفاده کنیم، و هم‌چنین ارتباطِ آن با وب‌لاگِ عمومی را، و ارتباطِ آن با افرادی که در زمان‌هایی اعلامِ مخالفت با وب‌لاگِ عمومی کرده‌اند.


comments
comments
برایِ علی‌رضا.
معذرت می‌خواهم که طول کشید، اول یادم نبود، بعد کتابِ مقدس را پیدا نمی‌کردم (که معمولاً پیش نمی‌آید) و بعد این قسمت را پیدا نمی‌کردم، فکر می‌کردم در انجیلِ مرقس باشد، و تا تمام‌اش را نخواندم نظرم عوض نشد.
ترجمه‌یِ دیگری (شاید هم نقلِ دیگری، به کل) هم دارد، که بسیار زیباتر است. این‌یکی آدم را به یادِ ترجمه‌هایِ قرآنِ خودِمان می‌اندازد.

«زن بدو گفت، ای آقا، می‌بینیم که تو نبی هستی، پدرانِ ما در این کوه پرستش می‌کردند و شما می‌گویید که در اورشلیم جایی هست که در آن عبادت باید نمود. عیسی بدو گفت، ای زن، مرا تصدیق کن که ساعتی می‌آید، که نه در این کوه، و نه در اورشلیم پدر را پرستش خواهید کرد. شما آن‌چه را که نمی‌دانید می‌پرستید اما ما آن‌چه را که می‌دانیم عبادت می‌کنیم، زیرا نجات از یهود است. لیکن ساعتی می‌آید که، بلکه الآن آمده‌است، که در آن، پرستنده‌گانِ حقیقی، پدر را به روح و راستی پرستش خواهند کرد، زیرا که پدر، مانندِ این پرستنده‌گانِ خود را طالب است [یعنی پرستیدنِ پدر معادلِ شرف و جوان‌مردی خواهد بود.]. خدا روح است و هرکه او را پرستش کند می‌باید به روح و راستی بپرستد.»
انجیلِ یوحنا، بابِ چهارم


comments
comments
بعضی‌ها فکر می‌کنند من در تلاش‌ام که شک کردن‌هایِ خود را توجیه کنم. لازم است توضیح دهم که شک مدت‌هاست که تنها اصلِ محکمِ من است، برایِ نمونه و دلیل، می‌توانید به این نوشته (که در مهرماهِ پیش در آن‌جا قرار گرفته) مراجعه کنید. اگر دقت کنید، تمامِ این شبهه‌مقاله‌یی که در موردِ شک نوشتم، تنها دو یا سه پاراگرافِ آن است که به جایِ مفهومِ کلیِ شک، شک به افراد و مقاصدِ آن‌ها گذاشته شده‌است.
ولی انگیزه‌یِ خود از نوشتنِ آن را نیز بگویم. امیدوار بودم کمکی کنم، تا ارزشِ شک، و کاربردِ عملیِ آن برایِ عده‌یی، به‌تر جا بیفتد. اگر چنین شد، دیگر لازم نیست من وب‌لاگِ کسی را بخوانم و بگویم این‌گونه و آن‌گونه است، بلکه هر کسی به خودی، تمامِ آن‌ها، و بیش‌تر از آن‌ها را، خواهد فهمید. هم‌چنین اگر نگاهی به مقدمه‌یِ وب‌لاگ‌شناسی (که با توضیحی درباره‌یِ مارکس و باکونین شروع می‌شد) بیندازید، می‌بینید که تمامِ این دلایل را از پیش بیان کرده‌بودم، نه این‌که بخواهم خود را توجیه کنم.
ولی مسأله‌یِ دیگری هم هست. شما مرا به مصباح که خشونت را تئوریزه می‌کند تشبیه کردید. می‌دانید چرا تئوریزه کردنِ خشونت بد است، و برایِ که؟ برایِ کسی بد است که خشونت را مضموم می‌شمارد، و پیش از این به طریقی به این موضوع رسیده‌است. خشونت، اگر مطلوب باشد، تئوریزه کردنِ آن هم امری مقدس خواهد بود؛ هم‌جنان‌که من افتخار می‌کنم اگر توانسته باشم قدمی برایِ پیش‌بردِ تئوریِ شک (البته، تئوریِ شک را لازم نیست ایجاد کنم، بسیاری از متفکرانِ دوره‌یِ جدید، کم و بیش، شک‌گرا بوده‌اند) بردارم؛ چه افتخاری از این بالاتر هست؟

comments
comments
نامه‌یی گرفتم از دوستِ بسیار عزیزی که نمی‌شناسم‌اش:

«اما...
نوشتن سامان دادن به فكر هم هست. كنار هم چيدن كلمات هندسه‌ي فكر را هم مشخص مي‌كند. و اصلاً كلمه است كه فكر را تجسم مي‌بخشد و ضمن نظم دادن به آن، بي‌نظمي احتمالي‌اش را هم مشخص مي‌كند.
كسي كه تا آخر فكري، تا آخر ممكن فكري، رفته باشد البته شايد ببيند كه به آخر كلمه رسيده.؛ به آخر كلمه اما نه به آخر فكر.
بعد آنجاست كه كلمه‌هاي ديگري مي‌جويد. بعضي البته فكرهاي ديگر
اما با اين حال باز هم نوشتن رسيدن به زواياي فكر است. جدا كردن فكر است از ذهن تا مقابل بنشيند و آدم ببيند كه چقدر از فكر خود فاصله دارد...»

و اگر نوشتن را هم به بی‌نظمیِ ذهنِ خود آلودیم چه؟
حرمتِ نوشتن را حفظ کنیم...

راستی، به علتِ مشکلاتِ شبکه‌یی الآن نمی‌توانم جواب بدهم، بنابراین همین‌جا از نویسنده‌یِِ نامه تشکر می‌کنم.


comments