پادنوشآذر،
در آخرین نوشتهاش
در آن متن لنگى صمد بهرنگى لنگى يك خيزش فكرى است كه ما را رساند به انقلاب بهمن 57. همانطور كه خودكشى هدايت، تنها خودكشى يك نويسنده نبود. به تعبير م. فرزانه خودكشى يك ملت در خودكشى هدايت معنا شد.
اینکه آن متن چه بوده را کاری نداریم، ولی این سؤال برایِ من هست که آن «خیزشِ فکری» چه بوده است؟ جنبشِ چپ؟ یعنی پسزمینهیِ انقلابِ ۵۷ جنبشِ چپ بوده است؟ این چپهایِ بدبخت که هیچگاه نقشِ اساسییی در انقلاب نداشتهاند، بودند برایِ خودِشان و روزی دیگر نبودند، اگرنه مدیریتِ انقلاب از همان اولاش با خمینی بود و دار و دستهاش (در ۱۲ بهمنی که برایِ خود دولت تشکیل داد که همهگان مدیریتِ او را بدیهی میدانستند، بعد هم که خودش بود که برید و دوخت، با اطرافیاناش.). چند نفر پیدا میکنید که ادعا کنند انقلابِ ۵۷ را چپها راه انداختند؟ یا حتی زمینهاش را ایجاد کردند؟
خودکشییِ ملتِ ایران در انقلابِ ۵۷ چه ارتباطی دارد با خودکشییِ صادقِ هدایت، سالها پیش از آن، و حتی دور از این کشور، که هیچ ارتباطی هم با سیاست نداشت؟ اساساً آیا در انقلابِ ۵۷ ملتِ ایران خودکشی کردند؟ جز سلطنتطلبان کیست که این ادعا را بکند؟ کدام موافق را در همین جمع برایِ این حرفِتان مییابید؟ اصلاً خودکشییِ یک ملت دیگر چه صیغهییست؟ اگر ملتِ ایران خودکشی کرد، پس این مردمی که در این ۲۴ ساله در این کشور زیستهاند کیستاند؟ پرت و پلا گفتن هم حدی دارد (یا باید داشته باشد).
به اعتبار يك سند تاريخى كه در آدينه چاپ شد، مى خواستم بگويم جنبش چپ قهرمان ساز است. نمونه اش بهرنگى.
اگر بتوانی درست بگویی، باید بگویی بهرنگی، نمونهیی از قهرمانسازیهایِ جنبشِ چپ است. شما کجایِ همهیِ نوشتههایت استدلال کردهای که جنبشِ چپ قهرمانساز است؟ تنها چیزی که خواستهای نشان دهی این است که ماجرایِ مرگِ صمدِ بهرنگی نمونهیی از قهرمانسازییِ مبتدل است، و اینکه اساساً چه ارتباطی به جنبشِ چپ دارد، و اینکه اگر هم قهرمانسازی را جنبشِ چپ کرده باشد (نه شخصِ جلالِ آلِ احمد)، چهگونه میتوان گفت که جنبشِ چپ قهرمانساز است (آن هم همهیِ طیفهایش)، به اینها حتی اشارهیی نیز نکردهای؛ حال میخواستهای اینها را هم استدلال کنی (اگر اساساً استدلالپذیر باشد (تصور کنید که همهیِ طیفهایِ جنبشِ چپ کمی بزرگ است، و استدلال در موردش کاری بس دشوار))، سوادِ بیاناش در میانِ حرفهایت را نداشتهای، و اگر هم نمیخواستهای از اساس بیانِشان کنی، پس این چیست که نوشتهای؟ یعنی نفهمیدهای که مفهومِ قهرمانسازییِ جنبشِ چپ با مفهومِ بیدلیل قهرمان شدنِ صمدِ بهرنگی متفاوت است؟ بارکالله به این هوش و ذکاوتات.
من به اسطوره اعتقاد دارم. اما قهرمان را باور ندارم.
یکی لطف کند و منِ نادان را دانا کند که فرقِ اسطوره و قهرمان چیست؟ مگر نه این است که اسطوره، قهرمانِ بسیار بزرگِ ذاتاً افسانهیی یا افسانهشده است؟ چهگونه است که یکی قهرمانِ بزرگ را میتواند بپذیرد، ولی قهرمانِ کوچک را نه؟
اما بزرگى گلشيرى نبايد مانع بشود از تامل در مفهوم مرجعيت ادبى.
کسی را نشان بده که چنین گفته باشد. اگر حرفِ تو این است، پس وای به حالِ تویی که معنایِ نوشتهات عکسِ ذهنیتات است، ولی گمانام نامِ این شیادیست که موضوعِ بدیهی را بیان کنی، و سپس حرفهایِ خودت را با نامِ آن به مردم قالب کنی.
قهرمان به نظر من مردمى هستند كه روزمرگى را در زمانهء ما تاب مى آورند. قهرمان آن مردى است كه وقتى خسته از كار روزانه به خانه برمى گردد، همسرش را با عشق در آغوش مى گيرد و به فرزندش مهر مى ورزد.
پس مشکلِ تو با قهرمان نیست، با آن است که چهکسی را قهرمان بنامیم. با صراحت، و به جایِ اینهمه اینشاخ و آنشاخ پریدن از همان ابتدا بیا و بگو مرا قهرمان کنید تا همهیِ مشکلاتام حل شوند؛ ولی رسم نیست ورزشکارِ پرش از رویِ مانع وقتی میبیند نخواهد توانست خود را به مانع برساند، آنقدر مانع را پایین آورد که بتواند از رویش بپرد و قهرمانی برسد.
آن نويسنده اى كه فكر مى كند محور جهان است و با باندبازى و دسته بندى و عضويت در كانون نانويسندگان به جستجوى يك شهرت ارزان است، قهرمان نيست.
زحمت کشیدی ای نویسندهیِ توانایی که نه خود را محورِ جهان میپنداری و نه با باندبازی و دستهبندی به جایی رسیدهای و نه شهرتِ ارزان میخواهی، ولی یک زحمتِ کوچکِ دیگر بکش و بگو که کجایِ دنیا بودهاست که فردی را به دلیلِ این کارها قهرمان بخوانند که امروز آمدهای اصلاحاش کنی؟ اینکه آدمِ هرزه و بیوجود و کاسبی مانندِ تو قهرمان نیست چه دارد به بزرگمردی مانندِ صمدِ بهرنگی؟
منظور من از" بى بتگى" در آن متن، بى بتگى رهبران سياسى از چپ تا راست بود كه مردم را با قهرمان سازى ها و شعارهاى پوچ فريب دادند.
اگر نگاهی به نوشتهات بیندازی و کمترین اطلاعی از زبانِ فارسی داشته باشی، میبینی که بیبتهگی به صمدِ بهرنگی نسبت داده شده است نه به رهبرانِ سیاسییی که مردم را فریب دادهاند (آن هم از چپ تا راست). مانندِ این است به کسی بگویم احمقِ بیشعور، و وقتی اعتراض کرد، اصلاح کنم که منظورم صدام بود...
و در ضمن، بهانه نیاوری که صمد نمادی از رهبرانِ سیاسی بوده، که همهگان خوب میدانند چیزی که به صمد نمیآمد رهبری بود.
بدا به حالِ مملکتی که نوشآذری بتواند ادعا کند نویسندهاش است.