Free Web Hosting by Netfirms
Web Hosting by Netfirms | Free Domain Names by Netfirms

  Omid Milani's Weblog
افضل الجهاد عند الله كلمة حق عند سلطان جائر
از حضرتِ علی (ع)
 
Visit Unicode for Persian manual if you have problems viewing this page.
archive send mail my homepage
باد: نقدِ برهان‌هایِ خداشناسی
Saturday, September 07, 2002
comments
پادنوش‌آذر،
در آخرین نوشته‌اش

در آن متن لنگى صمد بهرنگى لنگى يك خيزش فكرى است كه ما را رساند به انقلاب بهمن 57. همانطور كه خودكشى هدايت، تنها خودكشى يك نويسنده نبود. به تعبير م. فرزانه خودكشى يك ملت در خودكشى هدايت معنا شد.
این‌که آن متن چه بوده را کاری نداریم، ولی این سؤال برایِ من هست که آن «خیزشِ فکری» چه بوده است؟ جنبشِ چپ؟ یعنی پس‌زمینه‌یِ انقلابِ ۵۷ جنبشِ چپ بوده است؟ این چپ‌هایِ بدبخت که هیچ‌گاه نقشِ اساسی‌یی در انقلاب نداشته‌اند، بودند برایِ خودِشان و روزی دیگر نبودند، اگرنه مدیریتِ انقلاب از همان اول‌اش با خمینی بود و دار و دسته‌اش (در ۱۲ بهمنی که برایِ خود دولت تشکیل داد که همه‌گان مدیریتِ او را بدیهی می‌دانستند، بعد هم که خودش بود که برید و دوخت، با اطرافیان‌اش.). چند نفر پیدا می‌کنید که ادعا کنند انقلابِ ۵۷ را چپ‌ها راه انداختند؟ یا حتی زمینه‌اش را ایجاد کردند؟
خودکشی‌یِ ملتِ ایران در انقلابِ ۵۷ چه ارتباطی دارد با خودکشی‌یِ صادقِ هدایت، سال‌ها پیش از آن، و حتی دور از این کشور، که هیچ ارتباطی هم با سیاست نداشت؟ اساساً آیا در انقلابِ ۵۷ ملتِ ایران خودکشی کردند؟ جز سلطنت‌طلبان کیست که این ادعا را بکند؟ کدام موافق را در همین جمع برایِ این حرفِ‌تان می‌یابید؟ اصلاً خودکشی‌یِ یک ملت دیگر چه صیغه‌یی‌ست؟ اگر ملتِ ایران خودکشی کرد، پس این مردمی که در این ۲۴ ساله در این کشور زیسته‌اند کیست‌اند؟ پرت و پلا گفتن هم حدی دارد (یا باید داشته باشد).

به اعتبار يك سند تاريخى كه در آدينه چاپ شد، مى خواستم بگويم جنبش چپ قهرمان ساز است. نمونه اش بهرنگى.
اگر بتوانی درست بگویی، باید بگویی بهرنگی، نمونه‌یی از قهرمان‌سازی‌هایِ جنبشِ چپ است. شما کجایِ همه‌یِ نوشته‌هایت استدلال کرده‌ای که جنبشِ چپ قهرمان‌ساز است؟ تنها چیزی که خواسته‌ای نشان دهی این است که ماجرایِ مرگِ صمدِ بهرنگی نمونه‌یی از قهرمان‌سازی‌یِ مبتدل است، و این‌که اساساً چه ارتباطی به جنبشِ چپ دارد، و این‌که اگر هم قهرمان‌سازی را جنبشِ چپ کرده باشد (نه شخصِ جلالِ آلِ احمد)، چه‌گونه می‌توان گفت که جنبشِ چپ قهرمان‌ساز است (آن هم همه‌یِ طیف‌هایش)، به این‌ها حتی اشاره‌یی نیز نکرده‌ای؛ حال می‌خواسته‌ای این‌ها را هم استدلال کنی (اگر اساساً استدلال‌پذیر باشد (تصور کنید که همه‌یِ طیف‌هایِ جنبشِ چپ کمی بزرگ است، و استدلال در موردش کاری بس دشوار))، سوادِ بیان‌اش در میانِ حرف‌هایت را نداشته‌ای، و اگر هم نمی‌خواسته‌ای از اساس بیانِ‌شان کنی، پس این چیست که نوشته‌ای؟ یعنی نفهمیده‌ای که مفهومِ قهرمان‌سازی‌یِ جنبشِ چپ با مفهومِ بی‌دلیل قهرمان شدنِ صمدِ بهرنگی متفاوت است؟ بارک‌الله به این هوش و ذکاوت‌ات.

من به اسطوره اعتقاد دارم. اما قهرمان را باور ندارم.
یکی لطف کند و منِ نادان را دانا کند که فرقِ اسطوره و قهرمان چیست؟ مگر نه این است که اسطوره، قهرمانِ بسیار بزرگِ ذاتاً افسانه‌یی یا افسانه‌شده است؟ چه‌گونه است که یکی قهرمانِ بزرگ را می‌تواند بپذیرد، ولی قهرمانِ کوچک را نه؟

اما بزرگى گلشيرى نبايد مانع بشود از تامل در مفهوم مرجعيت ادبى.
کسی را نشان بده که چنین گفته باشد. اگر حرفِ تو این است، پس وای به حالِ تویی که معنایِ نوشته‌ات عکسِ ذهنیت‌ات است، ولی گمان‌ام نامِ این شیادی‌ست که موضوعِ بدیهی را بیان کنی، و سپس حرف‌هایِ خودت را با نامِ آن به مردم قالب کنی.

قهرمان به نظر من مردمى هستند كه روزمرگى را در زمانهء ما تاب مى آورند. قهرمان آن مردى است كه وقتى خسته از كار روزانه به خانه برمى گردد، همسرش را با عشق در آغوش مى گيرد و به فرزندش مهر مى ورزد.
پس مشکلِ تو با قهرمان نیست، با آن است که چه‌کسی را قهرمان بنامیم. با صراحت، و به جایِ این‌همه این‌شاخ و آن‌شاخ پریدن از همان ابتدا بیا و بگو مرا قهرمان کنید تا همه‌یِ مشکلات‌ام حل شوند؛ ولی رسم نیست ورزش‌کارِ پرش از رویِ مانع وقتی می‌بیند نخواهد توانست خود را به مانع برساند، آن‌قدر مانع را پایین آورد که بتواند از رویش بپرد و قهرمانی برسد.

آن نويسنده اى كه فكر مى كند محور جهان است و با باندبازى و دسته بندى و عضويت در كانون نانويسندگان به جستجوى يك شهرت ارزان است، قهرمان نيست.
زحمت کشیدی ای نویسنده‌یِ توانایی که نه خود را محورِ جهان می‌پنداری و نه با باندبازی و دسته‌بندی به جایی رسیده‌ای و نه شهرتِ ارزان می‌خواهی، ولی یک زحمتِ کوچکِ دیگر بکش و بگو که کجایِ دنیا بوده‌است که فردی را به دلیلِ این کارها قهرمان بخوانند که امروز آمده‌ای اصلاح‌اش کنی؟ این‌که آدمِ هرزه و بی‌وجود و کاسبی مانندِ تو قهرمان نیست چه دارد به بزرگ‌مردی مانندِ صمدِ بهرنگی؟

منظور من از" بى بتگى" در آن متن، بى بتگى رهبران سياسى از چپ تا راست بود كه مردم را با قهرمان سازى ها و شعارهاى پوچ فريب دادند.
اگر نگاهی به نوشته‌ات بیندازی و کم‌ترین اطلاعی از زبانِ فارسی داشته باشی، می‌بینی که بی‌بته‌گی به صمدِ بهرنگی نسبت داده شده است نه به ره‌برانِ سیاسی‌یی که مردم را فریب داده‌اند (آن هم از چپ تا راست). مانندِ این است به کسی بگویم احمقِ بی‌شعور، و وقتی اعتراض کرد، اصلاح کنم که منظورم صدام بود...
و در ضمن، بهانه نیاوری که صمد نمادی از ره‌برانِ سیاسی بوده، که همه‌گان خوب می‌دانند چیزی که به صمد نمی‌آمد ره‌بری بود.

بدا به حالِ مملکتی که نوش‌آذری بتواند ادعا کند نویسنده‌اش است.


comments
comments
راستی یک نکته‌یِ کارآگاهی:
چه‌گونه است که فردِ لنگ می‌تواند کیلومترها بر دوچرخه رکاب بزند، ولی قادر به شنا نیست؟ شاید من شناگر نباشم، ولی تصور نمی‌کنم حرکتِ پاها در شنا کردن تفاوتِ اساسی‌یی با حرکتِ آن‌ها در رکاب زدن داشته باشد.

comments
comments
من به کارتِ اینترنت یا اشتراکِ بدونِ نامی نیاز دارم، که بینِ ساعت‌هایِ ۷ تا ۱۲ِ شب و ۶ تا ۹ِ صبح زیاد اشغال نباشد، و کلیت‌اش (اعم از سرعت و قطع شدن) قابلِ استفاده برایِ voice chat باشد. اگر کسی تجربه دارد لطفاً به من معرفی کند.

comments
comments
ولی بحثی درباره‌یِ امنیت رویِ اینترنت مطرح شده‌است، و وضعیتِ خاصِ آن در ایران: ۱و ۲.
فضول می‌گوید کنترلِ اشخاص با استفاده از خطِ تلفن بسیار پیچیده است، و به هزینه و افرادِ بسیار نیاز دارد؛ اجازه دهید با این موضوع مخالفت کنم: اتفاقاً این کار بسیار ساده نیز هست.
دانستنِ این‌که کدام آی‌پی به کدام خطِ تلفن اختصاص یافته است نیاز به شخصی که تمامِ وقت پشتِ دست‌گاه نشسته باشد ندارد، بلکه کافی‌ست برنامه‌یی رویِ سرورِ آی‌اس‌پی نصب شده باشد که این را (از طریقِ اینترنتی مطمئناً) به مخابراتی‌ها اطلاع دهد، و مخابرات طرفِ دیگرِ این تماس (کاربر به خطِ‌ مشخصی از آی‌اس‌پس) را ردیابی کند (که این کار امروز برایِ مخابراتِ ایران بسیار ساده است، نمونه‌اش ردیابی‌یِ مزاحمانِ تلفنی، بنابراین دلیلی ندارد که در این زمینه نیز از آن چشم بپوشند) و در جایی ثبت کند.) همه‌یِ این کارها کامپیوتری انجام می‌شوند، و وقتی خواستند کسی را که در ساعتِ معینی آی‌پی‌یِ خاصی را به خود اختصاص داده بوده است بیابند، کافی‌ست به این بانک مراجعه کنند.
هم‌چنین می‌توان کار را ساده‌تر از این نیز کرد، بدین صورت که دیگر نیازی به وجودِ یک برنامه‌یِ خاص رویِ سرورِ آی‌اس‌پی نیز نباشد. برایِ این کار لازم است که به طرفِ مقابلِ هریک از خطوطِ آی‌اس‌پی، آی‌نی‌یِ خاصِ آن خط اختصاص داده شود، یعنی وقتی کسی از خطِ اول وصل شد آی‌پی‌اش به ۱ ختم شود، و دوم به ۲ و الی آخر، و موقعِ ثبتِ آی‌اس‌پی این حساب و کتاب‌ها به مخابرات داده شود. بدین‌ترتیب، بدونِ کوچک‌ترین دخالتی از طرفِ آی‌اس‌پی، صاحبِ هر آی‌پی ردیابی خواهد شد.
تمامِ این‌ها، البته، بازمی‌گردد به آن‌که بخواهند از ردیابی‌یِ خطوطِ تلفن استفاده کنند یا نه، خصوصاً که این استفاده عمومیتِ بسیاری خواهد داشت. البته گمان نمی‌کنم اگر چنین کاری کنند به عذابِ وجدان دچار شوند....
البته تصور نمی‌کنم امروزه چنین سیستم‌هایی وجود داشته باشند...

comments
comments
از قرار مشکلی برایِ وب‌لاگِ من ایجاد شده بود، که نمی‌دانم از سرور بوده یا از جایِ دیگر، ولی به هر حال من سرِ جایم هستم، و فعلاً هم به نظر نمی‌رسد قرار باشد از این‌جا تکان بخورم. متشکر از فضولِ عزیز که نگران‌ام شده بود.

comments
comments
این وب‌لاگ را از کامنتی که در یکی از وب‌لاگ‌ها درباره‌یِ صمد داده بود شناختم، و فقط چند مطلبِ آخرین‌اش را خواندم، ولی همان عنوانِ مفهوم روابط آزاد بين زن و مرد در مارکسيزم و تفاوت آن با مفهوم بورژوائی «سکس آزاد» برایم کافی‌ست تا این‌جا معرفی‌اش کنیم، بدونِ توجه به آن‌که چه‌قدر از عهده‌یِ بحث برآید.
اخلاق در سیستم‌هایِ‌ ماتریالیستی و نامتافیزیکی، که خصوصاً خدا را رد می‌کنند، مفهومی پیچیده می‌یابد؛ به عنوانِ مثال کافی‌ست به همین اگزیستانسیالیسم و اصالتِ بشر نگاه کنید تا ببینید در بخشِ اخلاق‌اش چه‌گونه سارتر بر پرت و پلا گفتن افتاده است، و عملاً در تناقض با گفته‌هایِ پیشین‌اش حرکت کرده‌است.

comments
comments
درباره‌یِ نوش‌آذر هم می‌خواستم بنویسم، ولی خوابیدم و به هنگامِ بیداری هرآن‌چه در ذهن داشتم رفته بود. خلاصه‌اش آن‌که این انسان عقده‌یِ بزرگی دارد، ولی نه وجودِ فراهم‌کردنِ ابزارش را (و البته، گمان نمی‌برم که عده‌یِ زیادی با خواستِ بزرگی به بزرگی رسیده باشند، بزرگی، تا جایی که می‌دانم، همیشه نتیجه‌یِ ضمنی بوده‌است.)، و همین می‌شود که نوش‌آذر می‌شود عدویِ هر انسانِ بزرگی که زمانی بوده‌است، چرا که هر انسانِ بزرگ نشانه‌یی‌ست بر حقارتِ او، از انکارِ او.

درباره‌یِ صمد هم نمی‌نویسم چون نمی‌شناسم‌اش، و تداعی‌کننده‌یِ هیچ معنایِ خاصی برایم نیست. گمان‌ام ماهی‌یِ سیاهِ کوچولو و شاید یکی دو کتابِ دیگرش (کتابی با نامِ تلخون داشت؟) را زمانی بسیار دور خوانده‌ام، در اولین سال‌هایِ خواندن‌آموختن، و لذتی نیز برده‌ام، ولی نه بیش از این.


comments
comments
فراموشی در نهایت کار دست‌ام خواهد داد: می‌خواستم در ادامه‌یِ مطلبِ قبلی درباره‌یِ نوش‌آذر بنویسم، و از عقده‌یی که باعث می‌شود به هر بزرگی بتازد و بزرگی را نفی کند، چرا که اسبابِ بزرگی را فراهم نیاورده‌است، ولی به قدری غرق در نوشته‌یِ خود درباره‌یِ قهرمانان شدم که نوش‌آذر را پاک فراموش کردم. البته گمان نمی‌برم شایسته‌گی‌اش نیز چندان بیش از آن فراموشی باشد، چنان‌که پیش از نیز کرده بودم‌اش، تا امروز که این بحث‌ها به یادم انداختندش.

comments
comments
شایسته است کسی تمامِ این بحث‌هایی که در موردِ صمدِ بهرنگی شده‌است را، از وب‌لاگ‌هایِ مختلف و از کامنت‌ها جمع‌آورد، و یک‌جا در اختیار گذارد. من درک نمی‌کنم، این‌همه آدم علاقه‌مندند از وب‌لاگ‌ها خبر دهند (۳ خبرگذاری، که هریک چندین خبرنگار دارند)، ولی هیچ‌کس نیست که بخواهد مجموعه‌یِ یک بحث را از چند وب‌لاگِ محدود که بدان پرداخته‌اند جمع‌اورد، و تازه این کار ارزشِ بسیار بیش‌تری خواهد داشت.

comments
comments
دیروز بود یا پریروز که نوشته‌یِ سردوزامی درباره‌یِ صمد را خواندم، و اهمیتی هم ندادم که بروم و ببینم که چه‌کسی چه‌چیزی گفته‌است. امروز بعدازظهر قصد کرده بودم که شب در نقدِ سارتر چیزهایی بنویسم (و در نقدش، چراکه نوشته‌هایم خود به مقدارِ کافی تأییدش هستند)، ولی وسوسه‌یِ خودآزاری (کار کردن) مانع شد، و صبح (حالا ساعت ۷ است، و منظورم یکی دو ساعتی پیش‌تر است) فرصتی شد تا گشتی در چند وب‌لاگ بزنم، و دیدم چه بحثِ داغی بوده و من از آن بی‌خبر. حدودِ بحث را حتماً خود می‌دانید، و نیاز نیست در موردش شرح دهم. به هر حال، من هم، هرچند با تأخیر، حرف‌هایِ خود را می‌زنم، سارتر هم می‌تواند کمی صبر کند، ۵-۶ سال خواندن‌اش را طول دادم، و حالا چند روزی طول دادنِ نوشتن در موردش مشکلی ایجاد نخواهد کرد.

ولی درباره‌یِ آقایِ نوش‌آذر، و درباره‌یِ باقی‌یِ ماجرا.
نوش‌آذر مدعی‌ست می‌خواهد بر قهرمان‌سازی بتازد، ولی چیزی که دیده می‌شود، به لنگی‌یِ صمدِ بهرنگی تاخته‌است، و به این‌که با وجودِ لنگی، تلاش کرده‌است تا شنا کند، و با این توانایی‌اش در نوشتن وای به حالِ نویسنده‌یی که ادعا می‌کند هست، چه من هم وقتی می‌نویسم، به گمان‌ام، و به گمانِ دیگر وب‌لاگ‌نویسانی که مرا موردِ لطفِ خود قرار داده‌اند، به‌تر از او منظورم را منتقل می‌کنم. سپس آن‌که روشن‌تر از روز است که لنگیدن نمی‌تواند بهانه‌یِ خوبی برایِ حمله به کسی باشد، مگر برایِ ول‌گردانِ سرِ خیابان‌هایی که باید کسی را پیدا کرده و تمسخرش کنند، یا برایِ دلقک‌هایی مانندِ ابراهیمِ نبوی (و این ابراهیمِ نبوی از آن‌جا یادم آمد، که زمانی در بحث با کسی، اشاره کردم که طنزهایش گاه واقعاً در حدِ تمسخرِ همان مردِ لنگ است). ولی اجازه دهید بپردازم به مرگِ صمدی که «بس كه قد بود و تخس بود، به آب زده بود و خفه شده بود در آن آب خرد.» [+]
اگر هم بگیریم که ماجرایی که نوش‌آذر ادعا می‌کندش، و سردوزامی نیز تأیید صحت داشته باشد (من که نمی‌دانم، این حرف‌ها را هم اولین بار است می‌شنوم)، باز می‌توان مرگِ او را قهرمانانه شمرد. مگر نه آن است که آن دخترِ کور و کری که توانست بر ضعف‌هایش غلبه یافته و حرف بزند (ماجرایش را در همین وب‌گردی‌یِ صبح‌ام دیدم، در یکی از وب‌لاگ‌ها، ولی فراموش کردم کجا بود) جنمی قهرمانانه دارد، و لنگی که بتواند شنا کند اراده‌ای بس قوی، پس آیا نمی‌توان گفت که صمد در تلاش برایِ غلبه بر ضعفِ طبیعی‌اش بوده که در ارس غرق شده‌است؟ و آیا این خود نوعی قهرمانی نیست که انسان اراده‌یِ غلبه بر چنین ضعفی را داشته باشد، و جسارت‌اش را که برایِ این غلبه خود را به خطر اندازد؟
هم‌چنین پیش از آن‌که به مسأله‌یِ قهرمانی که نوش‌آذر خود را مخالفِ آن معرفی می‌کند بپردازم، اجازه دهید به نکته‌یی در بینابینِ صمد و قهرمان‌سازی اشاره کنم، و آن هم این است نوش‌آذر (که بعد مدعی شد بر علیهِ قهرمان‌سازی آن نوشته را نوشته‌است) به جایِ آن‌که به جلال حمله کند که از هیچ قهرمانی ساخته است (آن‌گونه که ادعایش را دارد)، به صمدی حمله می‌کند که در زمانِ موردِ بحث زیرِ خاک رفته بوده. در موردِ انگیزه‌اش نظری نمی‌دهم، چرا که به هر حال بهانه‌یی برایِ این کار خواهد یافت.
ولی برسیم به بحثِ قهرمان و قهرمانی و این‌ها، که نوش‌آذر با آن‌ها دشمنی دارد. فریادِ آن‌که قهرمان مرده، و دوره‌یِ قهرمانی به سرآمده‌است، و فریادِ آن‌که قهرمانی همان داشتنِ زنده‌گی‌یِ عادی و روزمره است، و تمامِ آن‌چه نوش‌آذر فریاد می‌کند، فریادِ محافظه‌کاری‌ست، فریادِ سر نهادن به وضعِ موجود است، فریاد تسلیم دربرابرِ سرنوشت است:
آهای! ای تویی که می‌لنگی، چرا نمی‌خواهی بپذیری ضعف‌ات را؟ چرا می‌خواهی بر آن غالب شوی؟ مگر نمی‌بینی که خداوند تو را لنگ آفریده‌است و سرنوشت‌ات همین است؟ آهای! ای تویی که فقیری، مگر نمی‌دانی دوره‌یِ قهرمانی به سر آمده‌است؟ مگر نمی‌فهمی که خداوند فقیرت آفریده است؟ پس چرا پرچم‌ات را بر زمین نمی‌گذاری؟ آهای! ای تویی که سانسور می‌شوی، چرا با آن می‌ستیزی؟ چرا نمی‌روی به زن و بچه‌ات برسی؟ تو را چه به کارِ زورمندان؟ مگر می‌خواهی پا را از گلیمِ خود فراتر بگذاری؟ آهای! ای آرش، مگر هنوز ندیده‌ای که دوره‌یِ کمان‌گیری به سر آمده‌است؟ کمر دو تا کن، شاید از این خوان چیزی نیز (برایِ زن و بچه‌ات البته) به تو دادند، مگر می‌خواهی زن‌ات را بیوه و بچه‌ات را یتیم کنی؟
مبارزه با قهرمانان، گفتنِ آن است که ای مردم، بدانید و آگاه باشید که همه‌چیز در سرِ جایِ خود است، و هیچ‌چیز را نقصی نیست، شما لازم نیست و نباید خیالِ خود را از بابتِ چیزی بیالایید، بروید و بخورید و بخوابید و در این دو روزه‌یِ زنده‌گی خوش باشید، که برایِ همین به دنیا آمده‌اید. مبارزه با قهرمانان، گفتنِ آن است که ای مردم، این قد بود، و آن‌یکی عقده‌یی بود، و آن سومی را زن‌اش نمی‌دادند که خواستند چیزی را تغییر دهند، شما که سالم‌اید (و اگر سالم نیستید، بیایید خود معالجه‌یِ‌تان کنیم، و یا اگر علاج‌ناپذیرید به دیارِ ابدیت واصلِ‌تان) بروید و خوش باشید، که تغییر دادنِ چیزها نادرست است، و حتی محال.
مبارزه با قهرمانی، تبلیغِ روزمره‌گی‌ست، و تبلیغِ کوچک ماندن، و تبلیغِ خور و خواب و خشم و شهوت، و تبلیغِ خلاصه‌یِ همه‌یِ این‌ها، محافظه‌کاری و رضایت به وضعِ موجود، چرا که وقتی کسی به وضعِ موجود رضایت نداد، و خواستی بالاتر از خور و خواب و خشم و شهوت را طرح کرد، و به خواستِ آقایان نه گفت، دیگر به خودی تبدیل به قهرمانی شده‌است.

شاید باید بیش‌تر می‌نوشتم، ولی فعلاً به همین بسنده می‌کنم...
و یک توضیح: قرار بود در وب‌لاگ‌ام به بدیهیات نپردازم، و آن را به مغزِ خواننده محول کنم، که فرض می‌شود به هنگامِ خواندنِ این وب‌لاگ استفاده می‌کند (یک نکته‌یِ بدیهی: در این نوشته به شما خواننده‌یِ عزیز توهین نشده است، بلکه موردِ تحسین قرار گرفته‌اید، چرا که ادعا شده مغزی فعال دارید که از آن استفاده می‌کنید، و این نعمتی‌ست که بسیاری مردم از آن بی‌بهره‌اند)، ولی از آن‌جا که افرادی مغرضانه این نوشته را خواهند خواند، و در خرده‌گیری بدان، اگر بتوانند، کوتاهی نخواهند کرد، ناچارم تذکر بدهم که اگر از چشم‌هایِ‌تان درست استفاده کنید متوجه می‌شوید که کلمه‌یِ قهرمان با کلمه‌یِ معصوم (یعنی کسی که خطایی انجام نمی‌دهد) متفاوت است، یعنی اولی ۶ حرف، و دومی ۵ حرف دارد، حرفِ اولِ اولی قاف است، و حرفِ اولِ دومی میم و الی آخر، و بدیهی‌ست با توجه به آن‌که قهرمان نیز انسان است، و هیچ انسانی معصوم نیست، قهرمان نیز معصوم نیست، و این بدان معناست که قهرمان نیز اشتباه می‌کند. (ممکن است اشتباه کند)، همان‌گونه که وقتی رستم را ستایش می‌کنند، برایِ قهرمانی‌هایش ستایش می‌کنند نه برایِ رذالتی که در کشتنِ سهراب به کار بست.


comments
comments
استادِ محترمِ دانش‌گاه در برنامه‌یِ‌«پرتو»یِ کانالِ چهار:
«... داده‌ها تبادل می‌شوند.»

ببینید چه کشوری داریم که به‌ترین اساتید هم قادر نیست دو کلمه درست به زبان بیاورند...
این ساختمانی که هست، ولی‌یِ فقیه‌اش خامنه‌یی می‌شود و رییس‌جمهورش خاتمی و استادِ دانش‌گاه‌اش آن استادِ عزیز و دانش‌جویش من و روشن‌فکرش شما؛ و از سر تا ته کاسب.
[+]
اصلاح می‌کنم، که روشن‌فکرش می‌شود آقایِ نوش‌آذر، و کاسب‌تر از من و شما و استادِ دانش‌گاهِ محترم و خاتمی و خامنه‌ای...
صمدِ بهرنگی کاسب نبود، و در این کشور همین کافی‌ست تا قهرمان بوده باشد.


comments
Friday, September 06, 2002
comments
فضول‌جان، چرا ناراحت می‌شوی، بدبخت که چیزی جز واقعیت نگفته‌است. اصلاً غربی‌ها را ولِ‌شان کن، خودِ من (تو را نمی‌دانم) اگر حدودهایِ وقتِ نماز از جلویِ مسجدِ شاوغی بگذرم (منی که همیشه پیراهنِ آستین‌بلند و شلوارِ پارچه‌یی می‌پوشم تازه) چنان نفرت و غیظی در نگاهِ‌شان می‌بینم که پا به فرار می‌گذارم، حالا فکر کن به یک زنِ خارجی که حجابِ درستی هم ندارد چه‌گونه نگاه خواهند کرد، برایِ‌شان جنده‌یی خواهد بود که ابتدا باید بدو تجاوز کنند، و بعد حکم را در موردش اجرا کنند. حالا اگر تو جایِ فالاچی بودی چه‌گونه با اینان برخورد می‌کردی.
بسیاری از مسلمانانِ جهان، و اکثریتِ مسلمانانِ جدی‌یِ جهان، خصوصاً در کشورهایِ این منطقه (که از نظرِ فرهنگی فقیرترند) چنان نفرت و دشمنی‌یی نسبت به غرب و هر چیزِ مربوط بدان دارند که انسانِ غربی، با توجه به محیطِ انسانی‌یی که در آن می‌زید، به سختی بتواند یک دهمِ آن را نیز نسبت به کسی روا دارد...

comments
comments
سینما ۴ یک فیلم از اسپیلبرگ نشان داد.
یک بارِ دیگر بخوانید: یک فیلم از اسپیلبرگ.
جالب هم این‌که خودِشان هم می‌دانند چه گندی زده‌اند، و هریک که صحبت می‌کند مدام به اسپیلبرگ بد و بی‌راه می‌گوند. شاید از نظرِ «ادب از که آموختی» پخش‌اش کرده‌اند.

comments
comments
ديروز جاي شما خالي نزديک بود همسفر يگان ويژه( همينهايي که تويوتا مشکي دارند) بشيم. با هزار زحمت و کلي آرتيست بازي از دستشون در رفتيم. خدا به موقع يه تاکسي رساند و گرنه ۷ -۸ نفري با لباس شخصي و غير شخصي سوارمون مي کردند، کدام نا کجا آبادي هم قرار بود پياده شيم خدا داند!
جالبش اينجاست که قيافه بنده همينجوريش اِند بچه مثبته تازه مي خواستم کلاس هم برم با مقنعه و کلي کتاب، مرتيکه آشغال برگشته مي گه به ما گفتن هرکي با اين قيافه ديديم به عنوان دختر فراري بگيريم!! کارت داشجويي را هم مي گفت کپيه! آشغال برگشته مي گه حالا کاريت نداريم ولي اينجا بدرد نمي خوره اگر دنبال کسي هستي برو اون سمت که مردم بيشترند!!!! ما که نفهميديم اگر جايي که ما بوديم کسي نمي آد پس چه مرگشون بود که هي بي سيم مي زدن اينور اونور!
تو اين مملکت دزد باشي، معتاد باشي، قاچاقچق باشي يا هر چيز ديگه جرم نيست ولي نبايد آدم باشي نبايد شخصيت داشته باشي، چون مي خواند بشکننت ، بهت توهين کنند، مي خوان بگن يادت باشه ما هستيم، تو هم زير دست مايي، مي خوان شخصيتت را خرد کنند بعد بيان رو خورده هاي شخصيت تو وايستند. چسباندن واژه دختر فراري به دخترها شده مثل اتهام تشويش اذهان عمومي، توهين به ولايت فقيه، اقدام براي براندازي نظام و هزار و يک نوع اتهام مختلف که هر روز از دهنشون مي آد بيرون و مي چسبونند به هرکي که مثل خودشون نيست. يکي از همين آقايون يگان ويژه آخرش برگشته مي گه برو نازي آباد بگو بهرامي همه منو مي شناسند. مي خواستم بهش بگم احيانا تلفنتون را نمي خواين بدين باهاتون تماس بگيرم؟!
[+]
به دلیلِ تشابه با حرف‌هایِ چند روزِ گذشته.

comments
comments
کاملاً گیج شده‌ام. برنامه‌یی که سعی می‌کردم بنویسم یک مقدار بزرگ‌تر از حدِ انتظار درآمده‌است، و بدبختانه تمامِ قسمت‌ها هم‌بسته‌گی‌یِ کاملی با هم دارند و کاملاً در هم تنیده‌اند. فعلاً تلاش می‌کنم بفهمم به کجا قرار است برسم، و هم‌چنین تلاش می‌کنم که این گره‌هایِ کور را بگشایم و بعد قسمت‌قسمت همه‌اش را بنویسم. امیدوارم تا چندروزی تمام شود...

comments
comments
جالب این‌که این نوشته‌یِ آخری (که دیشب نوشته بودم‌اش) شباهتی با کتابِ سارتر هم دارد. در واقع به نظر می‌رسد لااقل تفاهمِ من با سارتر در نیمی از دغدغه‌هایِ چندین ماهِ اخیرم باشد که اول اعتقاد به مسئولیتِ انسان است، شبیه به آن‌چه سارتر می‌گوید، و دومی (که ربطی به سارتر ندارد) نوعِ خاصی از عمل‌گرایی‌یِ فکر (پرهیز از تخیل و دور شدن از واقعیت) یا حس‌گرایی (حواسِ پنج‌گانه نه متافیزیک و حسِ ششم) است، با روشِ پوزیتیویست‌هایِ مکتبِ کپنهاگی. وقتی وب‌لاگ‌ام را مرور می‌کنم، می‌بینم آثارِ هردویِ این‌ها در بیش‌ترِ نوشته‌هایم دیده می‌شوند، و خود بسیار امیدوار کننده است.

comments
comments
نگاهی به شیوه‌یِ مدیریت در کشور.
آقایِ خاتمی برنامه‌یِ یکی دو سالِ آینده را ارائه‌یِ دو لایحه‌یِ اصلاحِ قانونِ انتخابات و افزایشِ اختیاراتِ ریاستِ جمهوری به مجلس، و تلاش برایِ تصویب و تبدیل به قانون شدنِ این دو لایحه اعلام کرده است. ولی این دو لایحه چیست‌اند؟
قانونِ انتخابات تعدیلِ نسبی‌یِ نظارتِ استصوابی‌یِ شورایِ نگه‌بان است، تا اندازه‌یی که اصلاح‌طلبان (طیفِ مجمعِ روحانیونِ مبارز تا جبهه‌یِ مشارکت) بتوانند در انتخابات نام‌زد شوند (و البته نه بیش‌تر). از سال‌ها پیش (حتی پیش از دومِ خرداد) در هر انتخاباتی مشکلِ نظارتِ استصوابی و ردِ صلاحیت‌هایِ بی‌حساب‌و‌کتاب پیش می‌آمد، که گاه راهِ حلی بین‌آبینی می‌یافت، و گاه نیز به نفعِ یکی از طرفین تمام می‌شد (البته در موردِ دو جناجِ داخلِ حاکمیت بحث می‌کنیم، و در حدِ لایحه‌یِ دولت)، بنابراین تفکری که پشتِ این لایحه است تفکرِ جدیدی نیست، و از ۱۲-۱۳ سالِ پیش وجود داشته است، و نیاز به این تغییر نیز به هم‌چنین. حال سؤال این‌جاست که چرا امروز این لایحه ارائه می‌شود؟
قرض بر آن است که مشکلی که در این سال‌ها وجود داشته است، نقصِ قانونی بوده، چراکه اگر چنین نباشد اصلاحِ آن نیز با اصلاحِ قانون و تقدیمِ لایحه به مجلس مقدور نخواهد بود (و این کار جز عبث نخواهد بود.). بنا بر این فرض، از همان ابتدایِ نوشته‌شدنِ قانونِ انتخابات پی بردن به این نقص مقدور بوده است، و حتی اگر پذیرفت که از آن ابتدا به دلیلِ ساده‌انگاری و غفلت کسی پی به این نقص نبرده، لااقل در این سال‌هایِ اخیرِ ریاستِ جمهوری‌یِ خاتمی به دلیلِ مشکلاتِ فراوان در هر انتخابات، چشم بستن بدان چندان مقدور نبوده است.
بدین‌جا رسیدیم که خاتمی با آگاهی از وجودِ این مشکلِ قانونی، و امکانِ اصلاح‌اش (از زمانِ شروع به کارِ مجلسِ ششم لااقل)، و لزومِ این کار در پیش‌بردِ اصلاحات تقدیمِ این لایحه را تا کنون عقب انداخته است. ولی انگیزه‌یِ این کار چه بوده؟ آیا واقعاً این کار تا امروز فوریت نداشته و مجلس کارهایِ مهم‌تری برایِ انجام داشته است؟ به نظر نمی‌رسد این‌گونه باشد، چرا که تنها کارِ مجلس (غیر از بوجه و رأیِ اعتمادِ وزرا) که ممکن است مهم‌تر از قانونِ انتخابات تعبیر شود قانونِ جدیدِ سرمایه‌گذاری‌یِ خارجی بوده، که آن هم بدل به شیرِ بی‌یال‌و‌دم‌واشکمی شده است. بنابراین به نظر نمی‌رسد این به‌تأخیرانداختنِ تقدیمِ لایحه‌یِ موردِ بحث تصمیمی تاکتیکی بوده باشد.
پس اجازه دهید نظریه‌یِ خود را در این مورد ابراز کنم. خاتمی از ابتدا نمی‌خواسته در ساختِ قانونی تغییری ایجاد کند، بلکه معتقد بوده می‌توان مشکل را با روشِ ریش‌سفیدی و کدخدامنشی (چه کسی یادِ رفسنجانی افتاد؟) حل کند، و تنها وقتی مطمئن شده که این روش به نتیجه نخواهد رسید، به یادِ روشِ قانونی و اصولی‌یِ حلِ مشکل می‌افتد، و انجامِ کارِ کارشناسی [!] و آماده کردنِ لایحه و تقدیمِ آن به مجلس نیز خود چند ماهی وقت می‌گیرد. این در حالی‌ست که اگر خاتمی منطقی و اصولی کار می‌کرد، در همان دوره‌یِ مجلسِ پنجم می‌توانست متنِ قانون را آماده کند، و به محضِ شروعِ کارِ مجلسِ ششم، به هم‌راهِ بعضی لوایجِ دیگر تقدیمِ مجلس کند تا مجلس را نیز از پرداختن به کارهایِ عبث بازداشته باشد.
شاید تصور کنید نویسنده این متن را در دفاع از خاتمی، یا در انتقاد بدو نوشته‌است، ولی در واقع این تنها مقدمه‌یی‌ست بر اصلِ مطلبی که می‌خواهم بدان اشاره کنم.
در این داستان، دو نکته نمودِ روشنی دارند. ابتدا اعتقاد به مصالحه و روش‌هایِ ریش‌سفیدانه و غیرِ اصولی، و به عبارتی تصمیم‌گیری‌یِ موردی در هر لحظه، و با توافق با دیگر بزرگان، برایِ اداره‌یِ کشور، به جایِ عمل به اصولِ مندرج در قوانینِ کشور. و نکته‌یِ آخر، عقب‌انداختنِ کارها، تا زمانِ پیش‌آمدنِ اجبار.
بگذارید ابتدا به آخری اشاره کنم: به فکرِ کارها نیفتادن تا زمانِ لزوم. این مسأله نمودهایِ روشنی در تاریخِ نظامِ اسلامی دارد. مهم‌ترینِ آن شاید عدمِ کنترلِ جمعیت باشد، تا زمانی که رشدِ جمعیتِ کشور بحرانی شد، و باعثِ بروزِ مشکلات در اداره‌یِ کشور گردید، یا عدمِ توجه به تأثیرِ اقتصادی‌یِ جنگ در کشور، تا زمانی که اقتصادِ کشور به ورشکسته‌گی رسید. هم‌چنین در گذشته‌یِ نزدیک‌تر می‌توان از عدمِ برنامه‌ریزی‌یِ اقتصادی نام برد، تا زمانی که بحرانِ بی‌کاری اساسِ نظام را تهدید کرد، و مسئولان را به یادِ ایجادِ شغل انداخت.
در واقع در مدیریتِ کشور (و هم‌چنین در مدیریت‌هایِ سطحِ‌پایین‌تر)، هیچ‌گاه تلاش نمی‌شود سناریوهایی برایِ آینده پرداخته شده و پیش‌بینی‌هایِ انجام گیرد تا تصمیماتِ امروز با توجه به آن پیش‌بینی‌ها و در راستایِ ایجادِ مشکلاتِ فردا باشد. مدیرانِ ما، مانندِ ساده‌لوح‌ترین انسان‌ها تنها به امروزِشان فکر می‌کنند، و به حلِ مشکلاتِ امروز.
مسأله‌یِ دوم، چنان‌چه اشاره شد، علاقه به مدیریتِ ریش‌سفیدانه به جایِ عمل مطابقِ اصول است. این‌یکی، مرا پیش از هر چیز با یادِ برخوردی که زمانی در دانش‌گاه دیدم می‌اندازد. برایِ انجامِ کاری به کسی مراجعه کرده بودم، و فرم، مربوطه و مدارک و همه‌چیزم طبقِ مقرراتی که از طرفِ دانش‌گاه اعلام شده‌است کامل بود، و البته به موافقتِ شخصِ مزبور نیاز داشت (و بنابراین، شخصِ مزبور در برابرِ من قدرتِ مطلقه‌یی به حساب می‌آمد.)، که البته اصولاً نمی‌باید مشکل پیدا می‌کرد. نمی‌دانم به چه دلیل از من خوش‌اش نیامد (احتمالاً به دلیلِ آن‌که پشت برایش خم نکردم.)، و تصمیم به انجام ندادنِ کارم گرفت. ابتدا ایرادی بر مدارک‌ام گرفت، و نشان‌اش دادم، و مجبور به تصدیق شد، سپس ایرادِ دیگری گرفت، و باز هم ایرادی دیگر گرفت و باز هم، تا چندین بار، که در نهایت ایرادی گرفت که شما طبقِ قانون اجازه‌یِ انجامِ چنین کاری را ندارید، و من قانون را برایش سر تا ته تشریح کردم (چرا که تمامِ قانون را بارها مرور کرده بودم، و یک بار هم برایِ مسئولینِ اداره‌یِ آموزشِ دانش‌گاه تشریح کرده بودم.)، ولی ایشان با اطمینانِ کامل گفتند که من درست نمی‌دانم، اشاره کردم که مسئولینِ اداره‌یِ آموزش نیز حرفِ مرا تأیید کرده‌اند، و امضایِ‌شان نشانه‌یِ آن است که تقاضایِ مرا قانونی دانسته‌اند (و البته ایرادی هم که گرفته بود اصولاً مربوط به او نمی‌شد، بلکه جزوِ شرایطِ کلی‌یی بود که در اداره‌یِ آموزشِ دانش‌گاه و در خوانِ اول بررسی می‌شدند)، در نهایت ایشان گفتند که دانش‌کده قوانینِ خاصِ خودش را دارد، و کاری به مقرراتِ دانش‌گاه ندارد، من خواستم که کپی‌یی از این مقررات را به من بدهند، تا به قوانینِ دانش‌کده نیز آشنا شوم و تکلیفِ خود را بدانم، و البته ایشان فرمودند که «چیزِ مکتوبی در این زمینه وجود ندارد، قانون همین حرفی‌ست که من می‌زنم.». شما هم مطمئناً با این روشِ مدیریتی به خوبی آشنایید، و اگر کمی هم دقت به خرج دهید می‌توانید نمونه‌هایِ فراوانی از آن در مدیریتِ سطحِ بالایِ کشور هم ببینید، نمونه‌هایی مانندِ توصیه‌هایِ ره‌بری، مذاکراتِ مخفی و یا توافقِ بینِ جناح‌ها، که هیچ رسمیتِ قانونی‌یی ندارند، ولی تخطی از آن‌ها بسیار شنیع‌تر از تخطی از قانون شمرده می‌شوند.
هر دویِ این مشکلات، در واقع، پیوندهایِ بسیار نزدیکی با هم دارند. شاید بتوان گفت ریشه‌یِ‌شان در فرهنگِ تخیل‌گرا، بی‌نظم، ناعمل‌گرا، متافیزیکی و تقدیرگرایِ شرقی‌ست، و شاید، به تعبیری، ارمغانِ مذهبی‌گری در اواخرِ دوره‌یِ شاه و اوایلِ جمهوری‌یِ اسلامی باشند برایِ این کشورِ نیم‌ویرانه. طنزی در این زمینه هست، که من درباره‌یِ ناصرالدین شاه خوانده‌ام‌اش، ولی به اوضاعِ امروزِ ما بیش‌تر می‌ماند؛ می‌گویند ناصرالدین‌شاه وقتی به فرنگ رفت و پیش‌رفت‌هایِ آنان را دید و بازگشت، گفت من بیش از پیش ایمان آورده‌ام که خدا به دستِ خودش این کشور را اداره می‌کند، پرسیدند چرا چنین می‌گویی، و شرح داد که در فرنگ همه‌گان هرلحظه در فکرند که چه‌گونه زنده‌گیِ خود و اداره‌یِ کشورِ خود را به‌بود بخشند و کارها را پیش برند و تمامِ وقت در فکر و در عمل‌اند، ولی در این‌جا هیچ‌کس از این فکرها نمی‌کند، ولی زنده‌گی‌یِ همه‌یِ‌مان می‌گذرد، و هنوز پابرجاییم.
طنزِ یادشده، البته شاید تنها طنزی باشد، زاده‌یِ تخیلِ خوش‌ذوقی، ولی ما را متوجهِ مشکلی بنیادی می‌کند. چیزی که در این کشور رسم است، و هر روز نیز (تحتِ نامِ مذهب، تحتِ نامِ پست‌مدرنیسم، تحتِ نامِ عرفان و مانندِ آن) تبلیغ می‌شود، سپردنِ خود به دستِ سرنوشت و برداشتنِ مسئولیت از دوشِ خود است. خدا خود انقلاب را پیروز کرد، خود از توطئه‌یِ دشمنان حفظ‌اش کرد، و خود نیز پس از این از آن محافظت خواهد کرد، و وقتی همه‌یِ کارها را خدا کرد، دیگر کاری برایِ انسان نخواهد ماند. وقتی آینده آن خواهد شد که خدا می‌خواهد، دیگر تلاش برایِ پیش‌بینی و آماده‌سازی‌یِ خود محلی از اعراب نخواهد داشت. این می‌شود که کم‌تر کسی‌ست در این کشور که مسئولیتی بر دوشِ خود احساس کند. تصور نمی‌کنم خامنه‌یی لحظه‌یی اندیشیده باشد که مسئولِ آینده‌یِ این کشور است، و باید برنامه‌ریزی کند تا کشور پیش‌رفت کند (نه با معیارهایِ ما، که با معیارهایِ خودش...)، بلکه او تنها آن‌جا نشسته‌است، و وجودی دارد، نه چندان متفاوت با عدمِ وجودش، و کشور راهِ خود را می‌رود.
ما، پیش از هر چیز، به مسئولانی نیاز داریم که به مسئولیتِ خود در برابرِ کشور، و به توانایی‌یِ خود در اداره‌یِ آن ایمان داشته باشند، و به آن‌که حقیقت همان است که در بیداری می‌بینند، نه آن امامِ زمانی که در خواب می‌بینند، و به آن‌که با فکر کردن می‌توان به تصمیمِ درست رسید، نه با استخاره کردن.

comments
comments
این هم تعبیرِ سارتر از حرفی که همیشه می‌زنم:
«من همیشه می‌توانم که آزادانه انتخاب کنم، ولی باید بدانم که اگر انتخاب نکنم باز هم انتخابی کرده‌ام.»

comments
comments
گمان می‌کنم باید نظرم نسبت به سارتر را تغییر دهم.
تا کنون چیزی از او نخوانده بودم، ولی نوشته‌هایِ فراوانی درباره‌اش (خصوصاً از افرادی که خود را حامی‌اش می‌پندارند.) خوانده بودم، و تمامِ این‌ها باعثِ بروزِ بدبینی‌یِ شدیدم نسبت به این شخص شده بود، ولی امروز صبح که «اگزیستانسیالیسم و اصالتِ بشر»اش را خواندم چیزی بیش از نیمی از کتاب را مشابهِ روش‌هایِ فکری‌یِ خود یافتم.
مطمئناً قسمتی از این تفاوتِ نگاه (ِ از پیش موجود و کنونی‌ام) به تغییرِ روشِ فکری‌یِ من خصوصاً در یک سالِ اخیر بازمی‌گردد، ولی تصور می‌کنم قسمتی بزرگ‌تر به بدفهمی‌ها از سارتر و معرفی‌یِ او منحرف از واقعیت‌اش باشد، و نمودی از خطرِ شناختِ فرد با توجه به چیزهایی که در موردش می‌گویند.

comments
comments
یک هفته از تعطیل‌شدنِ اجباری‌یِ وب‌لاگِ هیس گذشت. اینان وب‌لاگ‌نویسانی بودند که از این ظلم ابرازِ ناراحتی کرده‌اند، و من از اعتراضِ‌شان باخبر شدم (بدونِ ترتیب):
۱. گل‌کو
۲. فضولک
۳. اکبرِ سردوزامی
۴. صد ملکِ دل
۵. سایه‌یِ بی‌سر
۶. حسن‌آقا
۷. حسِ غریب
۸. رویِ جاده‌یِ نم‌ناک
۹. خودم

که به تعبیرِ اکبرِ سردوزامی، به تعدادِ انگشتانِ ما نیز نیستند، و تعدادی که آشکارا اعتراض کردند، حتی کم‌تر از این نیز هست.


comments
comments
سندی درباره‌یِ اعدام‌هایِ سالِ ۶۷.

از آن‌جا که منافقینِ خائن به هیچ وجه به اسلام معتقد نبوده و هرچه می‌گویند، از رویِ حیله و نفاقِ آن‌هاست، و به اقرارِ سرانِ آن‌ها، از اسلام ارتداد پیدا کرده‌اند، و با توجه به محارب بودنِ آن‌ها و جنگ‌هایِ کلاسیکِ آن‌ها در شمال و غربِ کشور با هم‌کاریِ حزبِ بعثِ عراق، و نیز جاسوسیِ آنان برایِ صدام علیهِ ملتِ مسلمانِ ما، و با توجه به ارتباطِ آنان با استکبارِ جهانی و ضرباتِ ناجوان‌مردانه‌یِ آنان از ابتدایِ تشکیلِ نظامِ جمهوریِ اسلامی تا کنون، کسانی که در زندان‌هایِ سراسرِ کشور بر سرِ موضعِ نفاقِ‌خود پافشاری کرده و می‌کنند، محارب و محکوم به اعدام می‌باشند و تشخیصِ موضوع نیز در تهران با رأیِ اکثریتِ آقایان [...] [نام‌ها در اصلِ مطلب ذکر شده‌اند] می‌باشد. اگرچه احتیاط بر اجماع است. و همین‌طور در زندان‌هایِ مراکزِ استان‌هایِ کشور، رأیِ اکثریتِ آقایانِ قاضیِ شرع، دادستانِ انقلاب و یا دادیار و نماینده‌یِ وزارتِ اطلاعات لازم‌الاتباع می‌باشد. رحم بر محاربی ساده‌اندیشی‌ست. قاطعیتِ اسلام در برابرِ دشمنانِ خدا، از اصولِ تردید ناپذیرِ نظامِ اسلامی‌ست. امیدوارم با خشم و کینه‌یِ انقلابیِ خود نسبت به دشمنانِ اسلام، رضایتِ خداوندِ متعال را جلب نمایید. آقایانی که تشخیصِ موضوع به عهده‌یِ آنان است وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند «اشداء علی الکفار» باشند. تردید در مسائلِ قضاییِ اسلامِ انقلابی نادیده گرفتنِ خونِ پاک و مطهرِ شهدا می‌باشد. والسلام.
روح‌الله الموسوی الخمینی

پدرِ بزرگ‌وار، حضرتِ امام [کلامِ عربی] پس از عرضِ سلام، آیت‌الله موسویِ اردبیلی در موردِ حکمِ اخیرِ حضرتِ عالی درباره‌یِ منافقین ابهاماتی داشتند که تلفنی در سه سؤال مطرح کردند.
۱. آیا این حکم مربوط است به آن‌هایی که در زندان‌ها بوده‌اند و محاکمه شده‌اند و محکوم به اعدام گشته‌اند ولی تغییرِ موضع نداده‌اند و هنووز هم حکم در موردِ آن‌ها اجرا نشده‌است یا آن‌هایی که حتی محاکمه هم نشده‌اند محکوم به اعدام‌اند؟
۲. آیا منافقینی که قبلاً محکوم به زمانِ محدودی شده‌اند، مقداری از زندانِ‌شان را هم کشیده‌اند ولی بر سرِ موضعِ نفاق می‌باشند محکوم به اعدام می‌باشند؟
۳. در موردِ رسیده‌گی به وضعِ منافقین، آیا پرونده‌هایِ منافقیینی که در شهرستان‌هایِ خود استقلالِ قضایی دارند و تابعِ مرکزِ استان نیستند باید به مرکزِ استان ارسال گردد یا خود می‌توانند مستقلاً عمل کنند؟
فرزندِ شما احمد

بسمه تعالی
در تمامیِ مواردِ فوق، هر کس در هر مرحله، اگر بر سرِ نفاق باشد حکم‌اش اعدام است. سریعاً دشمنانِ اسلام را نابود کنید. در موردِ رسیده‌گی به وضعِ پرونده‌ها، در هر صورت که حکم سریع‌تر اجرا گردد، همان موردِ نظر است.
روحالله الخمینی
[+]

گمان‌ام همین کافی باشد تا بدانیم چه خبر بوده، ولی چند مسأله را یادآوری می‌کنم:
۰. این انتقامی بود که سردم‌دارانِ نظامِ ظلم و جور در برابرِ شکستِ‌شان در جنگِ خودخواسته از مردمِ کشورِشان گرفتند.
۱. حکم برایِ محارب‌ها یا مخالفانِ نظام نبوده است. لاجوردی صحبتی دارد با این مضمون که «کسی که اسلحه در دست گرفته، و کسی که روزنامه نوشته، و کسی که روزنامه را فروخته و کسی که آن را خریده و خوانده همه محارب هستند» که متأسفانه به خاطر ندارد در کجا خوانده بودم تا عین‌اش را بیاورم. روشن است که افرادی که اسلحه در دست گرفتند و دست به ترور زدند را به دو سه سال زندان (و حتی تبرئه) نمی‌کرده‌اند.
۲. من نمی‌توانم بپذیرم که به صرفِ ادعایِ کسی بر تواب بودن بخشوده می‌شده. مگر چند نفر پیدا می‌شوند که وقتی می‌توانند با یک توبه‌یِ ساده جان به در برند بر سرِ عقایدِ خود بایستند و با پایِ خود جلویِ جوخه‌یِ اعدام بروند؟


comments
Thursday, September 05, 2002
comments
به نظرِ شما حمله‌یِ آمریکا به ایران (در صورتِ انجام) چه‌گونه خواهد بود؟
معمولاً تصور می‌شود جنگ با بمب‌آرانِ نیروگاهِ هسته‌یی‌یِ بوشهر توسطِ اسرائیل خواهد آغازید، ولی می‌خواهم نظریه‌یِ دیگری را مطرح کنم، که با توجه به فوایدش، لازم باشد پیش‌تر از حمله به آن نیروگاه و یا هم‌زمان با آن انجام گیرد.

می‌دانیم که خلیجِ فارس اهمیتی حیاتی برایِ آمریکا دارد:
اول آن‌که محلِ ترانزیتِ نفتِ کشورهایِ عربی‌ست، و در صورتِ قطع شدنِ این ترانزیت مشخص نیست چه اتفاقی در بازارِ نفت بیفتد.
دوم آن‌که ناوهایِ آمریکایی در آن منطقه حضور دارند، و حفظِ امنیتِ این نیروها، و رساندنِ امکانات به آن‌ها مطمئناً از اولویت‌هایِ آمریکا خواهد بود.

حال تسلطِ ایران بر آن منطقه را بیفزاییم. در واقع، با توجه به در اختیار داشتنِ جزایرِ خلیج، ایران علاوه بر آن‌که کشورِ مسلط بر بیش‌ترِ مساحتِ این خلیج است، بر تنگه‌یِ آن (که حیاتی‌ترین نقطه‌اش نیز به حساب می‌آید) تسلطِ کامل دارد. دولتِ ایران نیز به این تسلط و ارزشِ آن آگاهی‌یِ کاملی دارد، چنان‌چه سپاهیان بارها تهدید کرده‌اند در صورتِ حمله‌یِ آمریکا به ایران علاوه بر مین‌گذاری‌یِ تنگه و جلوگیری از عبور و مرور (قطع شدنِ ترانزیتِ نفت، که مین‌روبی‌یِ کامل‌اش حتی پس از پایانِ جنگ به چند ماهی زمان نیاز خواهد داشت) در خلیج، با روش‌هایِ انتحاری به ناوهایِ آمریکایی‌یِ لنگرانداخته در خلیج نیز حمله خواهند کرد (که نمونه‌یِ این‌گونه حمله به ناوِ اسرائیلی را که چندی پیش اتفاق افتاد به یاد می‌آورید.).

ولی تمامِ این بحث‌ها موضوعِ دیگری را نیز به یادِ فرد می‌آورد: جزایرِ ایرانی، و اماراتِ متحده‌یِ عربی. با توجه به تسلطی که گفتیم در اختیار داشتنِ این جزایر برایِ صاحبِ‌شان به ارمغان می‌آورد (که اکنون به ایران رسیده است)، طبیعی‌ست که هر کشور مایل به تصاحبِ آن‌ها باشد، و البته کشوری که توانسته است این ادعا را در موردِ خودش جدی کند، اماراتِ متحده‌یِ عربی‌ست که سالیانِ سال است ادعایِ مالکیتِ آن جزایر را دارد، و البته کشورهایِ عربی نیز جز در بعضی لحظاتِ نزدیکی به ایران از این ادعا حمایت کرده‌اند. حاکمانِ امارات نیز مطمئناً در نظر دارند که حمله‌یِ آمریکا به ایران فرصتِ مناسبی برایِ به واقعیت رسانیدنِ این ادعا برایِ‌شان ایجاد خواهد کرد.

بنابراین خلاصه‌یِ ماجرا آن‌که یکی از روش‌هایِ آغازیدنِ جنگ می‌تواند حمله‌یِ امارات به جزایرِ خلیج باشد، و البته با حمایتِ بسیار فعالِ آمریکا. یکی از فوایدِ این کار برایِ آمریکا، چنان‌چه ذکرش رفت، در اختیار گرفتنِ خلیج و خصوصاً تنگه‌اش خواهد بود، و ایجادِ امنیتِ نسبی برایِ نیروهایِ آمریکایی و ایجادِ امکانِ تداومِ زنده‌گی‌یِ عادی برایِ کشورهایِ عربی. فایده‌یِ دیگر آن‌است که با توجه به ذی‌نفع بودنِ کشورهایِ عربی در این آغاز (در اختیار گرفتنِ خلیج)، این کشورها نیز مطمئناً هم‌کاری‌یِ گسترده‌تر و صمیمانه‌تری با آمریکا خواهند داشت.


comments
comments
استادِ محترمِ دانش‌گاه در برنامه‌یِ‌«پرتو»یِ کانالِ چهار:
«... داده‌ها تبادل می‌شوند.»

ببینید چه کشوری داریم که به‌ترین اساتید هم قادر نیست دو کلمه درست به زبان بیاورند...
این ساختمانی که هست، ولی‌یِ فقیه‌اش خامنه‌یی می‌شود و رییس‌جمهورش خاتمی و استادِ دانش‌گاه‌اش آن استادِ عزیز و دانش‌جویش من و روشن‌فکرش شما؛ و از سر تا ته کاسب.


comments
Wednesday, September 04, 2002
comments
در این کشور نمی‌توان بدونِ خایه‌مالی زنده‌گی کرد، باقی‌یِ دنیا را نمی‌دانم، ولی در این‌جا نمی‌توان. تصمیمِ شماست البته که خایه‌یِ چه‌کسی را بمالی، ولی به هر حال باید خایه‌یِ فردی را مالیده باشی تا کارت پیش برود... از نتایجِ تربیتِ اسلامی‌ست یا چه، نمی‌دانم، ولی یک واقعیت است. شاید هم من بلد نیستم چه‌گونه می‌توان زنده‌گی کرد، و به‌ترین دوستان‌ام هم، ولی اگر قبول کنیم که من توانایی‌یِ زنده‌گی را دارم، باید بپذیریم که این کشور کاسب‌خانه است؛ و چه خوب اکبرِ سردوزامی این کلمه‌یِ «کاسب» را استفاده کرد، که زشتی‌یِ ظاهری‌اش را ندارد، ولی کمی که نگاه کنی همان معنایِ جاکش را دارد... و این‌گونه است که هیس باید وب‌لاگ‌اش را ببندد، و هریک از ما نیز که نخواهیم کمی از اوقاتِ‌مان را لااقل به مالیدنِ خایه اختصاص دهیم ناچاریم نه تنها وب‌لاگ که خودِمان را نیز تعطیل کنیم.

comments
comments
می‌گویند در برابرِ کاهشِ احتمالِ حمله‌یِ آمریکا به عراق احتمالِ انجامِ این حمله به ایران افزایش می‌یابد. مقاومت‌هایِ جدی‌یی در برابرِ حمله‌یِ آمریکا به عراق، هم از طرفِ بعضی سیاست‌مدارانِ آمریکایی، هم از طرفِ اروپایی‌ها و هم اعراب وجود دارد (خصوصاً که عراق به نظر آماده‌‌به‌مذاکره می‌رسد)، ولی هیچ آمریکایی یا عربی نمی‌خواهد از ایران دفاع کند، و چند مقامِ اروپایی (خصوصاً آلمانی) اظهار کرده‌اند که حمله‌یِ آمریکا به ایران با مخالفتِ چندانی در اروپا مواجه نخواهد شد (خصوصاً با وضعیتِ ایران که هیچ‌گونه مذاکره حتی با مقاماتِ سازمانِ ملل را نیز نمی‌پذیرد)، وضعیتِ روسیه نیز از یکی به نعل و یکی به میخِ‌شان در نیروگاهِ بوشهر مشخص است.
نمی‌دانم این چند روز اعصاب‌ام به‌هم‌ریخته است یا چه، که وقتی این اخبار را شنیدم با لذتی فکر کردم «بیاید، قدم‌اش رویِ چشم.».

comments
comments
بامداد به نکته‌یِ جالبی اشاره می‌کند. در واقع اضافه بر پولی که برایِ خودِ کالا می‌گیرند پولی نیز می‌گیرند برایِ آن‌که قانعِ‌مان کنند که این کالا به‌ترین است و باید این را بخرید!

comments
Tuesday, September 03, 2002
comments
يک سنگ بر پيشاني سنگي کوه خورد، کوه خنديد و سنگ شکست . يک روز کوه ميشکند، خواهي ديد.
بله، یک روز کوه می‌شکند، درست‌تر بگوییم، یک روز کوه را خواهیم شکست. روزی از همین روزها.

comments
comments
خوب است که لااقل فهمیده‌اند یک جایِ کار ایرادی دارد، و اصلاحی باید انجام گیرد!
اگر در باقی‌یِ زمینه‌ها نیز همین‌قدر عقلِ‌شان می‌رسید که خیلی خوب بود....

comments
Monday, September 02, 2002
comments
چرا نمی‌نویسم؟ چون وقت ندارم...
رویِ برنامه‌یی کار می‌کنم که قرار است برنامه‌یِ حروف‌چینی و ویرایشِ متونِ کتاب‌خانه‌یِ الکترونیکی شود. البته کمی کلی‌تر، یعنی تصور می‌کنم با برنامه‌یِ دیگری که پیش‌تر نوشته‌ام‌اش ترکیب‌اش کنم، و حاصل‌اش یک برنامه‌یِ درست‌کردنِ وب‌لاگ، بدونِ استفاده از سایت‌هایی مانندِ بلاگر یا پرشین‌بلاگ شود، با امکاناتی فوق‌العاده بیش‌تر از یک وب‌لاگِ عادی. بدین‌ترتیب با پولی‌شدنِ احتمالی‌یِ بلاگر، لزومی نخواهد داشت که از پرشین‌بلاگ استفاده کنیم.
هم‌چنین می‌توان امکاناتی به برنامه اضافه کرد، تا نویسنده واقعاً غیرِ قابلِ ردگیری بماند، و بدین‌صورت امنیتِ کامل نیز برایِ افرادی که می‌خواهند با اسمِ مستعار بنویسند فراهم شود.

comments
comments
...حرف آخر اينكه حتي اگر به فكر كشور خود هستيد واعتقاد داريد يك گل هم يك گل است حتي اگر بهار را نياورد ، ”بدانيد اگر قوي شويد بيشتر به درد اين آب و خاك خواهيد خورد!”

«ياد بگير، ساده ترين چيزها را!
براي آنان كه بخواهند ياد بگيرند،
هرگز دير نيست.
الفبا را ياد بگير! كافي نيست اما
آن را ياد بگير! مگذار دلسردت كنند!
دست به كار شو! تو همه چيز را بايد بداني.
تو بايد رهبري را به دست گيري.

اي آنكه در تبعيدي، ياد بگير!
اي آنكه در زنداني، ياد بگير!
اي زني كه در خانه نشسته يي ، ياد بگير!
اي انسان شصت ساله ، ياد بگير!
تو بايد رهبري را به دست گيري.

اي آنكه بي خانماني، در پي درس و مدرسه باش!
اي آنكه از سرما ميلرزي، چيزي بياموز!
اي آنكه گرسنگي ميكشي، كتابي به دست گير!
اين، خود سلاحي ست.
تو بايد رهبري را به دست گيري.

اي دوست، از پرسيدن شرم مكن!
مگذار كه با زور، پذيرنده ات كنند.
خود به دنبالش بگرد!
آنچه را كه خود نياموخته يي
انگار كن كه نميداني.
صورتحسابت را خودت جمع بزن!
اين تويي كه بايد بپردازي اش.
روي هر رقمي انگشت بگذار
و بپرس : اين، براي چيست؟
تو بايد رهبري را به دست گيري.»

برتولت برشت
[+]


comments
Sunday, September 01, 2002
comments
یک توضیح:
آرشیوِ هیس (حدِاقل دیروز) دردست‌رس بود، من همه‌اش را رویِ کامپیوترِ خود کپی کردم، و میلی به آریا زدم که اگر اجازه می‌دهد بگذارم‌اش در هوم‌پیج‌ام، که جوابی نداد، و من سکوت را علامتِ رضا می‌گیرم. به هر حال اگر رویِ آن نوارِ سیاه‌رنگ کلیک کنید به آرشیوِ باقی‌مانده از وب‌لاگِ هیس ره‌نمون خواهید شد.
لازم است تأکید کنم که این کار را با نظرِ شخصیِ خود انجام داده‌ام، و احتمال دارد آریا با آن مخالف باشد.

comments
comments
پاسخ به حسن‌آقا

تمامِ ماجرا، چنان‌که همان ابتدا اشاره کردم، به این بازمی‌گردد که وب‌لاگِ عمومی چیست. اگر جایی‌ست که تمامِ صداهایِ‌ وب‌لاگِ‌ستان پژواکی در آن داشته باشند، آن نوشته‌یِ توت‌فرنگی هم باید در آن باشد، ولی اگر قرار است نشریه‌یی باشد با اهداف و خطِ مشی (مشخص یا در ذهنِ اداره‌کننده‌یِ آن)، قسمتی از این خطِ مشی می‌تواند اهتراز از عباراتِ تحریک‌آمیز یا مانندِ آن باشد، چنان‌چه دو نشریه‌یِ وبلاگی‌یِ آهو و جارچی نیز وجود دارند، و طبقِ خطِ مشی و اهدافِ خودِشان حرکت می‌کنند.
اتفاقاً من با نظرِ شما که سانسور در وب‌لاگِ عمومی می‌تواند مخاطبان‌اش را افزایش دهد نیز مخالف‌ام، چرا که فکر می‌کنم اگر کسی مطالبِ بهداشتی بخواهد مستقیم به سراغِ جارچی خواهد رفت، نه وب‌لاگِ عمومی. حسنِ بزرگِ وب‌لاگِ عمومی آن است که قرار است عمومی باشد و همه‌گان را بپوشاند، چنان‌چه تا امروز نیز تا حدی در این جهت موفق بوده‌است.
در نهایت، به نظرِ من، اگر وب‌لاگِ عمومی قرار نیست در موردِ وب‌لاگ‌هایِ سکسی خبر دهد (که این خبردادن، طبیعتاً، شاملِ عباراتِ خاصِ آنان نیز خواهد بود)، به نظرِ من یکی از علاقه‌مندانِ این وب‌لاگ‌ها باید پا پیش بگذارد، و چهارمین خبرنامه‌یِ وب‌لاگی را با هدفِ خبررسانی درباره‌یِ آن‌گونه وب‌لاگ‌ها راه بیندازد.


comments
comments
نوشته‌یِ از بالایِ دیوار
بله، منقلب‌کننده‌است، منقلب بودم که به این شکل‌اش درآوردم، و دل‌گرم‌کننده‌است که توانسته‌ام احساس‌ام را منتقل سازم. تمامِ مسأله بازمی‌گردد به همان سؤال که «چه می‌توانیم بکنیم؟».
هیس خداحافظی نکرد، هیس را تعطیل کردند. مگر چه‌گونه نشریه‌یی را تعطیل می‌کنند، یا آدمی را خانه‌نشین؟ یک تلفنِ کوچک کافی‌ست: «ما دوست نداریم شما را ببینیم.»، و از آن لحظه‌است که یا باید شمشیر را از رو بست، و تمامِ عواقب‌اش را پذیرفت، و یا همه‌چیز را فراموش کرد و در خانه نشست. هیس اولین وب‌لاگی‌ست که دانستیم تعطیل‌اش کرده‌اند، و شاید هم اولین وب‌لاگی باشد که تعطیل شده‌است، مگر نه این است که «کسی که سکوت می‌کند از جلادان و سانسورچیان است که حمایت می‌کند.»؟ پس باید کاری کرد...
و تمامِ مسأله بازمی‌گردد به آن‌که «چه می‌توانیم بکنیم؟». آیا بیش از آن‌که در خانه بنشینیم و به زمین و زمان فحش دهیم و شکمِ خود را پر از الکل کنیم نمی‌توان کاری کرد، و آیا سوراخِ موش شایسته‌یِ ماست؟ آیا باید بسنده می‌کردم به آن‌که دو خط بنویسم که با این موضوع مخالف‌ام؟ مگر برایِ چه به خاتمی اعتراض می‌کنیم؟ به این دلیل که نویسنده‌گان و سیاسیون را می‌کشند، و خاتمی تنها می‌گوید متأسف‌ام. به این دلیل که دانش‌جویان را کتک می‌زنند، و خاتمی تنها می‌گوید متأسف‌ام. به این دلیل که روزنامه‌ها را می‌بندند و خاتمی تنها می‌گوید متأسفم. به این دلیل که انتخابات را فرمایشی می‌کنند، و خاتمی تنها می‌گوید متأسفم. به این دلیل که مجلس را از کار می‌اندازند، و خاتمی تنها می‌گوید متأسفم. به این دلیل که ... . آیا قرار است ما نیز به متأسف بودن بسنده کنیم؟
و «چه می‌توانیم بکنیم؟»... جز داشتنِ این وب‌لاگ چه کاری از من برمی‌آید؟ بنابراین بگذار که در همین‌جا بگویم که می‌توان کاری بیش از متأسف بودن انجام داد، لااقل می‌توان آن متأسف بودن را به یک لحظه خلاصه نکرد، و از یاد نبرد که با چه‌کسانی طرف هستیم، و مهم‌تر از همه به یاد داشته باشیم که «حق گرفتنی‌ست نه دادنی»، و اگر ما دم‌به‌دم در احقاقِ آن تلاش نکنیم، همان حقِ وجودداشتن را نیز برایِ ما بر نخواهند تافت.
ولی این‌که من تا چه اندازه‌یی پیش خواهم رفت، خود نیز نمی‌دانم، ولی می‌دانم که اگر نتوانم وب‌لاگی از آنِ خود داشته باشم، یا باید از این کشور بروم، و یا زنده‌گی‌ام را صرفِ مبارزه برایِ این آزادی کنم: من کسی نیستم که بتوانم سرم را به کارِ خود گرم کنم و چشمان‌ام را ببندم. آیا نوبت به وب‌لاگِ من خواهد رسید؟ تا پیش از رفتنِ هیس چنین گمان نمی‌کردم: آخر ۴۰ بازدیدکننده چیست که بخواهند درش را ببندند؟ ولی با توقیف‌شدنِ هیس به نظر می‌رسد باید به گونه‌یی دیگر به قضایا نگریست.
تا کنون تصور نمی‌کردم تعطیل کردنِ وب‌لاگِ من برایِ‌شان ارزشِ آن را داشته باشد که از دانش‌گاه آدرس و شماره‌یِ تلفن‌ام را استعلام کنند و باقی‌یِ ماجرا، تنها از آن می‌ترسیدم که از خودِ دانش‌گاه (حراست) از وب‌لاگ‌ام خبردار شوند، و بخواهند ببندندش (و یکی از دلایلی که نمی‌خواستم تعدادِ زیادی از بچه‌هایِ دانش‌گاه بخوانندش همین بود)، ولی اکنون که هیس می‌گوید حتی خطوطِ تلفن‌اش را کنترل می‌کنند به نظر می‌رسد وضع بدتر از این‌هاست.
هم‌چنین، به نظرِ من، و چنان‌چه هیس نیز تأیید می‌کند، ردیابی‌یِ آی‌پی و شناسایی‌یِ افراد نیز برایِ سازمانِ امنیت چندان پیچیده نیست (کافی‌ست توجه کنید که همه‌یِ تبادلِ اطلاعاتی‌یِ شما از مخابرات می‌گذرد، و می‌توانند محتوایِ مطالبِ عبوری را (خیلی خیلی خیلی ساده) بفهمند)، بنابراین نوشتن با نامِ مستعار به نظرم راهِ حلِ مناسبی نیست. ولی اگر درست بیندیشم، راهِ حلِ دیگری برایِ فعالیتِ زیرزمینی و مخفی وجود دارد، ولی کمی پیچیده است؛ اگر توانستم بدان برسم حتماً مطلعِ‌تان خواهم ساخت...

comments
comments
این هم نوارِ سیاه‌رنگی که دوستان هم به استفاده از آن اظهارِ تمایل کرده بودند. توجه کنید که رنگِ پس‌زمینه‌اش را باید خودِتان تنظیم کنید... اصولاً تصور نکنید که با MS Paint و Word (که برایِ درست کردنِ دو خطِ موازی از آن استفاده کردم) می‌شود چیزِ چندان خوبی درست کرد.
آدرسِ تصویر این است:
http://www.bamdad.org/~omid/images/blackStrip.gif

comments