دربارهیِ سازمانهایِ تروریستِ کلاسیک
از سالها پیش ایجادِ سازمانهایِ تروریست در خدمتِ احزابِ سیاسی در جهان رایج بوده است، چه احزابِ چپ و چه احزابِ راست. این سازمانها معمولاً متشکل بودند از جدیترین اعضایِ سازمان، که حاضر بودند هر کاری برایِ عقیدهیِ خود انجام دهند، حتی اگر به معنایِ مرگِ خودِ ایشان باشد. بدینترتیب تا پیش از جنگِ جهانییِ دوم در اروپا، و تا دو دهه پیش در بسیاری از کشورهایِ عقبمانده، احزابِ مختلفِ سیاسی شاخههایِ نظامی نیز داشتند، و البته حیطهیِ فعالیتهایِ این شاخهها از ترورهایِ جستهگریختهیِ رهبرانِ مخالف یا برهمزدنِ سخنرانیها و تجمعهایِ احزابِ مخالف یا محافظت از نظمِ تجمعهایِ حزب شروع میشد، و بعضاً به کودتا و مشیِ چریکی و جنگهایِ داخلی نیز میرسید، که در این مواردِ آخر کلِ حزب تبدیل به یک فرقهیِ مخفییِ نظامی میشد. شاخههایِ نظامییِ راستی معمولاً از طریقِ سرمایهداران و حاکمان تغذیه میشدند، و شاختههایِ نظامییِ چپ که معمولاً صرفهجویانهتر عمل میکردند و بیشتر متکی به هوادارانِ خود بودند، در ابتدا با کمکهایِ مردمی، و از زمانی به بعد با کمکهایِ خارجییِ دولِ بلوکِ شرق.
با توجه به آنکه در چنین قسمتهایی از حزب، در مواقعِ عادی، تنها جدیترین و متعصبترین اعضایی به کار گرفته میشدند که از تواناییهایِ جسمییِ لازم نیز بهرهیِ کافی داشتند، اینقسمتها معمولاً کیفیترین قسمتهایِ هر حزب به شمار میآمدند، و در مقابل اعضایِ محدودی داشتند. به عبارتی، شرایطِ موجود، احزاب را به آن سمت میراند که شاخهیِ نظامییِ هرچه کوچکتری داشته باشند، ولی در عوض تواناتر و منظمتر، که بتواند خواستههایِ احتمالییِ رهبرانِ حزب را با کمترین احتمالِ خطا و اتلافِ وقت به عمل تبدیل کند. تمامِ اینها باعث میشد که این شاخهها بسیار منسجم و منظم باشند، و سلسلهمراتبِ بسیار سختگیرانهیی را رعایت کنند، و به عبارتی نظمِ آهنین داشته باشند.
با توجه به آنکه این سازمانهایِ نظامی میبایست مخفی باشند، و دور از چشمِ دولتمردان و پلیس فعالیت کنند، نظامِ آنها نیز بر مبنایِ همین شکل گرفته بود، و برایِ آنکه در صورتِ دستگیری (و اعترافگیری) از هر عضو، کمترین صدمه به سازمان وارد شود. به عنوانِ مثال ساختاری که (شنیدهایم که) این سازمانها داشتهاند، بر مبنایِ آن بوده که هر عضو تعدادِ محدودی از اعضایِ دیگر را بشناسد (البته با نامهایِ مستعار)، مثلاً یک عضوِ ردهبالایِ خویش، دو یا سه عضوِ تحتِ کنترلِ مستقیم، و شاید یک عضوِ نهایی برایِ مواقعِ اضطراری؛ و با این اعضا ارتباطِ مستمری داشته باشد، که به فرضِ دستگیری، در کوتاهترین زمانِ ممکن سازمان از دستگیرییِ او مطلع شود، و بتواند ترتیبی دهد که وقتی شخصِ دستگیرشده اعتراف میکند آن اطلاعات دیگر «سوخته» به حساب آیند.
بنابراین اجازه دهید مشخصاتِ سازمانهایِ تروریستِ کلاسیک را جمعبندی کنم:
تعدادِ کم (چند صد نفر، تا حدِاکثر یکی دو هزار نفر در بعضی موارد)
کیفیتِ بسیار بالایِ اعضا
تشکیلاتِ بسیار منظم و منسجم
مدیریتِ نظامیگر از بالا (که لازمهیِ تشکیلاتِ منظم و منسجم است، و در آن ابتکارِ شخصییِ اعضا بزرگترین گناه به شمار میرود.)
چنانچه میبینید، چنین سازمانی میتواند کیفیتِ بسیار بالایی (برایِ رهبراناش) از خود نشان دهد، و احتمالِ فروپاشیاش در فعالیتهایِ عادییِ پلیس گاهی دستگیرییِ بعضی تکعضوها بسیار محدود است. در مقابل، پلیس با یک برنامهریزییِ منظم، و خصوصاً حمله به قسمتهایِ فوقانییِ تشکیلات و فلج کردنِ آنها، در حالی که تصمیمگیری به تمام به عهدهیِ آنان است، و اطلاعاتِ زیادی نیز دربارهیِ سازمان در اختیار دارند، میتواند کلِ سازمان را در مرحلهیِ اول فلج، و سپس متلاشی سازد. به عنوانِ مثال میتوان از متلاشیسازییِ سازمانِ افسرانِ حزبِ تودهیِ ایران، یک بار پس از کودتایِ سالِ ۱۳۳۲، و یک بار در جمهورییِ اسلامی نام برد، و همچنین از متلاشیکردنِ ارتشِ آزادیبخشِ الجزایر توسطِ دولتِ فرانسه (هرچند این دومی، چند سال پس از وقوع، انقلابی را در پی داشت.). همچنین مشکلِ عمدهیِ دیگرِ اینگونه سازمانها، تبدیلِ سازمانهایِ مبارزهیِ چریکی به جنبشهایِ مردمیست، که همیشه برایِ رهبرانِ احزابِ سیاسی سؤال بودهاست که در یک فرآیندِ بازشدنِ فضایِ سیاسی (به هر دلیل)، چهگونه بتوانند از این سازمانِ منظمِ خویش برایِ جلبِ تودهها و رهبرییِ آنان، و در نهایت کسبِ قدرتِ سیاسی استفاده کنند.
قرار است این نوشته با مطلبی دربارهیِ ساختارِ سازمانهایِ حزبالله و مقایسهیِ آنها با تروریسمِ کلاسیک و استدلالِ آنکه چرا غرب در ارکارانداختنِ آن سازمانها ناتوان است ادامه یابد، و سپس با نظریهیِ من دربارهیِ ۱۱ سپتامبر تکمیل شود.