Free Web Hosting by Netfirms
Web Hosting by Netfirms | Free Domain Names by Netfirms

  Omid Milani's Weblog
افضل الجهاد عند الله كلمة حق عند سلطان جائر
از حضرتِ علی (ع)
 
Visit Unicode for Persian manual if you have problems viewing this page.
archive send mail my homepage
باد: نقدِ برهان‌هایِ خداشناسی
Saturday, September 14, 2002
comments
بدانید اگر روزی در اقدامی ناگهانی دست به عملیاتِ انتحاری بر ضدِ استکبارِ جهانی زدم، دلیل‌اش جز اشغالی‌یِ خطوط و کم‌بودنِ سرعتِ اینترنت نبوده‌است.

comments
comments
اخطار:
ویروسی در حالِ انتشار در میانِ وب‌لاگ‌نویسانِ فارسی‌زبان است، که آثاری از آن به من نیز رسیده‌است. مراقبِ خود باشید و از باز کردنِ نامه‌هایِ مشکوک جداً خودداری فرمایید.

comments
comments
من این‌جا بس دل‌ام تنگ است
و هر سازی که می‌بینم بدآهنگ است.
بیا ره‌توشه برداریم،
قدم در راهِ بی‌برگشت بگذاریم؛
ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟
م.امید

تلخونِ صمدِ بهرنگی را به زودی تایپ می‌کنم. اگر دوستان جایی آن‌لاین دیده‌اندش نشان‌ام دهند تا از دوباره‌کاری پرهیز شده باشد.
می‌خواهم ابتدا مطلبی درباره‌یِ سازمان‌دهی‌یِ جنبش‌هایِ حزب‌الله و سازمان‌هایِ جهادی بنویسم، ولی هنوز موفق نشده‌ام از پس‌اش برآیم. در واقع سه بار از ابتدا تا انتها نوشتم، ولی وقتی بازخواندمِ‌شان دیدم از پسِ تشریحِ موضوع و دیدگاه برنیامده‌ام، و از نو آغازیدم.


comments
comments
ربعِ ساعتی به پنجِ صبح مانده بود که تصمیم گرفتم استراحتی داشته باشم. پیپ‌ام را روشن کردم، و تلویزیون را روشن کردم، و با کمالِ تعجب چهره‌یِ دکتر رضا منصوری را دیدم که مشغول بحث با مجری‌یِ سمجی در برنامه‌یی مذهبی‌ست. برنامه البته تکرارِ «گستره‌یِ شریعت»ِ سالِ ۷۷ِ شبکه‌یِ چهار بود. به هر حال اگر این برنامه‌ها را ندیده‌اید و امکان‌اش برایِ‌تان فراهم است، خصوصاً اگر مذهبی هستید یا تمایلاتِ مذهبی دارید، این برنامه‌ها را (ساعتِ ۴ - ۴:۳۰یِ بامداد، از شبکه‌یِ ۱) از دست ندهید.
پایِ بحث‌هایِ منصوری و گاهی زیباکلام نشستن، به نظرِ من، بسیار مفیدتر از پایِ بحثِ سروش و مجتهدِ شبستری نشستن است، و این‌دو، بسیار مترقی‌تر از دیگران (در این کشور) می‌اندیشند.
راستی، علاوه بر منصوری، مجری‌یِ برنامه را نیز می‌شناختم. اسم‌اش به خاطرم نیست، ولی معلمِ بینشِ اسلامی‌یِ ما بود در دورانِ دبیرستان.

comments
comments
نه صدایِ پایِ سانسور، بلکه هیکلِ ناسازش که از در و پنجره هم‌زمان در حالِ ورودست.

comments
Friday, September 13, 2002
comments
صمد بهرنگي و ماهي سياه دانا، به كوشش سيروس طاهباز [+]
کجاست آن‌که ادعا می‌کرد تنها آن دو سه کتابی که نام برد درباره‌یِ صمد منتشر شده‌اند؟

comments
comments
دو هفته از تعطیلی‌یِ وب‌لاگِ هیس گذشت.

comments
comments
درباره‌یِ سازمان‌هایِ تروریستِ کلاسیک
از سال‌ها پیش ایجادِ سازمان‌هایِ تروریست در خدمتِ احزابِ سیاسی در جهان رایج بوده است، چه احزابِ چپ و چه احزابِ راست. این سازمان‌ها معمولاً متشکل بودند از جدی‌ترین اعضایِ سازمان، که حاضر بودند هر کاری برایِ عقیده‌یِ خود انجام دهند، حتی اگر به معنایِ مرگِ خودِ ایشان باشد. بدین‌ترتیب تا پیش از جنگِ جهانی‌یِ دوم در اروپا، و تا دو دهه پیش در بسیاری از کشورهایِ عقب‌مانده، احزابِ مختلفِ سیاسی شاخه‌هایِ نظامی نیز داشتند، و البته حیطه‌یِ فعالیت‌هایِ این شاخه‌ها از ترورهایِ جسته‌گریخته‌یِ ره‌برانِ مخالف یا برهم‌زدنِ سخن‌رانی‌ها و تجمع‌هایِ احزابِ مخالف یا محافظت از نظمِ تجمع‌هایِ حزب شروع می‌شد، و بعضاً به کودتا و مشیِ چریکی و جنگ‌هایِ داخلی نیز می‌رسید، که در این مواردِ آخر کلِ حزب تبدیل به یک فرقه‌یِ مخفی‌یِ نظامی می‌شد. شاخه‌هایِ نظامی‌یِ راستی معمولاً از طریقِ سرمایه‌داران و حاکمان تغذیه می‌شدند، و شاخته‌هایِ نظامی‌یِ چپ که معمولاً صرفه‌جویانه‌تر عمل می‌کردند و بیش‌تر متکی به هوادارانِ خود بودند، در ابتدا با کمک‌هایِ مردمی، و از زمانی به بعد با کمک‌هایِ خارجی‌یِ دولِ بلوکِ شرق.
با توجه به آن‌که در چنین قسمت‌هایی از حزب، در مواقعِ عادی، تنها جدی‌ترین و متعصب‌ترین اعضایی به کار گرفته می‌شدند که از توانایی‌هایِ جسمی‌یِ لازم نیز بهره‌یِ کافی داشتند، این‌قسمت‌ها معمولاً کیفی‌ترین قسمت‌هایِ هر حزب به شمار می‌آمدند، و در مقابل اعضایِ محدودی داشتند. به عبارتی، شرایطِ موجود، احزاب را به آن سمت می‌راند که شاخه‌یِ نظامی‌یِ هرچه کوچک‌تری داشته باشند، ولی در عوض تواناتر و منظم‌تر، که بتواند خواسته‌هایِ احتمالی‌یِ ره‌برانِ حزب را با کم‌ترین احتمالِ خطا و اتلافِ وقت به عمل تبدیل کند. تمامِ این‌ها باعث می‌شد که این شاخه‌ها بسیار منسجم و منظم باشند، و سلسله‌مراتبِ بسیار سخت‌گیرانه‌یی را رعایت کنند، و به عبارتی نظمِ آهنین داشته باشند.
با توجه به آن‌که این سازمان‌هایِ نظامی می‌بایست مخفی باشند، و دور از چشمِ دولت‌مردان و پلیس فعالیت کنند، نظامِ آن‌ها نیز بر مبنایِ همین شکل گرفته بود، و برایِ آن‌که در صورتِ دست‌گیری (و اعتراف‌گیری) از هر عضو، کم‌ترین صدمه به سازمان وارد شود. به عنوانِ مثال ساختاری که (شنیده‌ایم که) این سازمان‌ها داشته‌اند، بر مبنایِ‌ آن بوده که هر عضو تعدادِ محدودی از اعضایِ دیگر را بشناسد (البته با نام‌هایِ مستعار)، مثلاً یک عضوِ رده‌بالایِ خویش، دو یا سه عضوِ تحتِ کنترلِ مستقیم، و شاید یک عضوِ نهایی برایِ مواقعِ اضطراری؛ و با این اعضا ارتباطِ مستمری داشته باشد، که به فرضِ دست‌گیری، در کوتاه‌ترین زمانِ ممکن سازمان از دست‌گیری‌یِ او مطلع شود، و بتواند ترتیبی دهد که وقتی شخصِ دست‌گیرشده اعتراف می‌کند آن اطلاعات دیگر «سوخته» به حساب آیند.

بنابراین اجازه دهید مشخصاتِ سازمان‌هایِ تروریستِ کلاسیک را جمع‌بندی کنم:
تعدادِ کم (چند صد نفر، تا حدِاکثر یکی دو هزار نفر در بعضی موارد)
کیفیتِ بسیار بالایِ اعضا
تشکیلاتِ بسیار منظم و منسجم
مدیریتِ نظامی‌گر از بالا (که لازمه‌یِ تشکیلاتِ منظم و منسجم است، و در آن ابتکارِ شخصی‌یِ اعضا بزرگ‌ترین گناه به شمار می‌رود.)

چنان‌چه می‌بینید، چنین سازمانی می‌تواند کیفیتِ بسیار بالایی (برایِ ره‌بران‌اش) از خود نشان دهد، و احتمالِ فروپاشی‌اش در فعالیت‌هایِ عادی‌یِ پلیس گاهی دست‌گیری‌یِ بعضی تک‌عضوها بسیار محدود است. در مقابل، پلیس با یک برنامه‌ریزی‌یِ منظم، و خصوصاً حمله به قسمت‌هایِ فوقانی‌یِ تشکیلات و فلج کردنِ آن‌ها، در حالی که تصمیم‌گیری به تمام به عهده‌یِ آنان است، و اطلاعاتِ زیادی نیز درباره‌یِ سازمان در اختیار دارند، می‌تواند کلِ سازمان را در مرحله‌یِ‌ اول فلج، و سپس متلاشی سازد. به عنوانِ مثال می‌توان از متلاشی‌سازی‌یِ سازمانِ افسرانِ حزبِ توده‌یِ ایران، یک بار پس از کودتایِ سالِ ۱۳۳۲، و یک بار در جمهوری‌یِ اسلامی نام برد، و هم‌چنین از متلاشی‌کردنِ ارتشِ آزادی‌بخشِ الجزایر توسطِ دولتِ فرانسه (هرچند این دومی، چند سال پس از وقوع، انقلابی را در پی داشت.). هم‌چنین مشکلِ عمده‌یِ دیگرِ این‌گونه سازمان‌ها، تبدیلِ سازمان‌هایِ مبارزه‌یِ چریکی به جنبش‌هایِ مردمی‌ست، که همیشه برایِ ره‌برانِ احزابِ سیاسی سؤال بوده‌است که در یک فرآیندِ بازشدنِ فضایِ سیاسی (به هر دلیل)، چه‌گونه بتوانند از این سازمانِ منظمِ خویش برایِ جلبِ توده‌ها و ره‌بری‌یِ آنان، و در نهایت کسبِ قدرتِ سیاسی استفاده کنند.

قرار است این نوشته با مطلبی درباره‌یِ ساختارِ سازمان‌هایِ حزب‌الله و مقایسه‌یِ آن‌ها با تروریسمِ کلاسیک و استدلالِ آن‌که چرا غرب در ارکارانداختنِ آن سازمان‌ها ناتوان است ادامه یابد، و سپس با نظریه‌یِ من درباره‌یِ ۱۱ سپتامبر تکمیل شود.


comments
comments
دیروز وعده‌یی دادم مبنی بر آن‌که توضیحاتِ کسروی درباره‌یِ واژه‌هایِ «باختر» و «خاور» را در این‌جا نقل کنم.
مطلبی از کسروی خوانده بودم مبنی بر آن‌که خاور و باختر، هیچ‌یک به معنایِ شرق یا غرب نیستند، و اشتباهاِ از آن‌ها در این معانی استفاده می‌شود. مهم‌ترین دلیلی که کسروی بیان می‌کند، آن است که مشخص نیست خاور به معنایِ شرق و باختر غرب است، یا به عکس، و در دلیلِ حرف‌اش چند شعر از شاه‌نامه نقل می‌کند که این‌گونه از ان کلمات استفاده کرده‌است، و چندتایِ دیگر که آن‌گونه. سپس کسروی توضیحی طولانی درباره‌یِ‌ حهاتِ حغرافیایی در فارسی‌یِ باستان می‌دهد. از قرار ماجرا آن است که در زمانِ ساسانیان کشور به چهار ناحیه تقسیم شده بوده، و هریک با نامِ جهتِ جغرافیایی‌یِ خود نامیده می‌شدند. شرقی که ما امروز می‌خوانیم آن‌روز خورآسان (خراسانِ امروزی) نامیده می‌شده (به مشترک بودنِ «خور»ِ ابتدایی‌اش با خورشید دقت کنید.)، و یکی از دوتایِ خاور و باختر نیز برایِِ شمال به کار می‌رفتند.
هرچه گشتم نتوانستم این نوشته را بیابم. کاروندِ کسروی‌یِ یحیی ذکاء و نوشته‌هایِ کسروی در زمینه‌یِ زبانِ فارسی‌یِ حسینِ یزدانیان را جستم، ولی مطلبِ موردِ نظرم را نیافتم، تنها مطلبی در این دومی یافتم که از قرار مقدمه‌یِ آن‌که به یادش داشتم بوده، و در پرسشِ یکی از خواننده‌گان که چرا خاور و باختر را چنان‌چه فرهنگ‌ستانِ آن‌روز (به اشتباه) تصویب کرده بوده استفاده نمی‌کرده‌اند، و کسروی تأکید کرده‌است که آن استفاده از خاور و باختر نادرست است، و هم‌چنین به کسی که بتواند معادلِ باستانی‌یِ کلماتِ جنوب و شمال را بیابد وعده‌یِ جایزه‌یی داده‌است، و از این برمی‌اید که خود، در زمانِ چاپِ این نوشته، از آن حرف‌ها که در مقاله‌یِ اصلی زده باخبر نبوده است.
نکته‌یی که هست، همه‌گیری‌یِ این خطاهاست در کشورِ ما، که به عنوانِ مثال، خاور با همین معنایِ اشتباه‌اش، واردِ سرودِ ملی‌یِ کشور نیز شده است.

در پایان لازم است خواهش کنم از هر کسی که احتمالاً این مقاله را خوانده‌است و از آدرس‌اش مطلع‌ست، مرا در جریان بگذارد تا بتوانم بازبیابم‌اش و در این‌جا نقل‌اش کنم.


comments
Thursday, September 12, 2002
comments
In every part of the world the source of war and suffering lies at the door of US imperialism. Wherever there is hunger, wherever there is exploitative tyranny, wherever people are tortured and the masses left to rot under the the weight of disease and starvation, the force which holds down the people stems from Washington.

سخنان بالا را نه آيت الله خامنه‌اي ، نه استالين و نه اسامه بن لادن بلكه برتراند راسل در سال 1967 فرموده است. [+]


comments
Wednesday, September 11, 2002
comments
حرفِ حساب از شبح:
گل‌كو جان!
از كساني انتظار داري بفهمند كه فهم با دليل وجودي‌شان در تضاد است، اينان گوشت و پوست و استخوانشان از استثمار مردم بسته شده است، آن‌وقت به باسن مباركشان مي‌گويند دنبال من نيا كه بو مي‌دهي و تمام حسرتشان همان است كه گفته‌اند، اينا فكر مي‌كنند عدم پذيرششان توسط مردم به خاطر اين است كه باند و دسته‌يي آنان را مشهور نكرده است در حالي كه نمي‌دانند نفاقشان كار دست‌شان داده است.
اينان همان هايي هستند كه شامو مي‌گويد حق نداريد صمد را در ”ما“يي كه شما هم جزوي از آن هستيد جمع ببنديد!

در نظرخواهی‌یِ آن قسمتی از نوشته‌یِ گل‌کو که درباره‌یِ نوش‌آذر نوشته‌است (سیستمِ کامنتِ گل‌کو لینکِ مستقیم نمی‌پذیرد.)

comments
comments
دانش‌گاهِ ملی، آگهی‌هایِ تجاری:
نفت بیش از هزار [عددی که فراموش‌اش کرده‌ام] مشتقات دارد.

این جمله هم به صورتِ زیرنویس در صفحه می‌آید، و هم توسطِ گوینده گفته می‌شود.
تصور می‌کنم می‌پذیرید که یک تبلیغ در تلویزیون، برنامه‌ئی‌ست که برایِ هر ثانیه‌اش بیش از یک دقیقه‌یِ هر برنامه‌یِ دیگر تفکر می‌شود. و آن‌گاه می‌بینیم سوادِ برنامه‌سازانِ محترم را...


comments
comments
در سايت گوگل زير عنوان هانس كريستيان آندرسن هفتاد و هفت هزار لينك وجود دارد.
در سايت گوگل زير عنوان صمد بهرنگى ده لينك هست كه دو تاش هم كار نمى كند.

حسینِ نوش‌آذر، با شما نیستم، چهارشنبه بیستِ شهریور

دروغی این‌قدر آشکار؟ گوگل که در اختیار است، در اختیارِ همه‌گان، چه‌گونه بر آن نیز دروغ می‌بندی؟
در گوگل برایِ «صمد بهرنگی» جست‌و‌جو کنید، بیش از یکی نخواهد یافت، که آن هم از بی‌بی‌سی‌یِ فارسی‌ست (و البته، با توجه به بحث‌ِ اخیر، به زودی وب‌لاگ‌هایِ‌ ما را نیز خواهد یافت)، ولی اگر ِ «Samad Behrangi» را بجویید، ۲۷۵ صفحه خواهد یافت.
در فهرست‌هایِ گوگل نیز بخشِ صمدِ بهرنگی اصلاً وجود ندارد... (هرچند مقایسه با ۷۷۰۰۰ئی که برایِ‌هانس کریستیان آندرسن یافته‌است، نشانی‌ست بر آن‌که از جست‌و‌جو نام می‌برد نه فهرست.).


comments
Tuesday, September 10, 2002
comments
۱۹امِ شهریور، سال‌روزِ مرگِ آیت‌الله طالقانی‌ست، از روشن‌فکرترین روحانیونی که در این کشور وجود داشته‌اند.
هم‌چنین موقعیتِ طالقانی در جمهوری‌یِ اسلامی را، می‌توان از شعارِ معروفِ «بهشتی، بهشتی، طالقانی رو تو کشتی» دانست.
درباره‌یِ فکرِ آزاد و نامتحجرِ این شخص، خصوصاً در مقایسه با روحانیونی که امروز می‌بینیم، یادآوری‌یِ شهادتِ هم‌زندانانِ چپِ او کافی‌ست، که می‌گویند او از معدود مذهبی‌هایی بود که حاضر بود نه تنها با کمونیست‌ها هم‌صحبت شود، و احترامِ‌شان را داشت، بلکه بر سرِ سفره‌یِ‌شان نیز می‌نشست (و می‌دانید که با توجه به حکمِ نجس بودنِ کفار، چه حکمی بر این کار صادر است).
طالقانی به حکومتِ شورایی‌یِ حدِاکثری معتقد بود، چیزی مانندِ سیستمِ اداری‌یِ سوئیس، که اداره‌یِ هر کوچک‌ترین بخشی از کشور (محلات، شهرها و روستاها، کارخانه‌ها و مانندِ آن)، با تشکیلِ شورایی منتخبِ آنان‌که در آن جزء سهیم‌اند، به عهده‌یِ خودِ مردم گذاشته شود. این، البته نزدیکی‌یِ زیادی داشت، با دیدگاه‌هایِ‌ بعضی گروه‌هایِ‌ چپ. طالقانی در جلساتِ خبرگانِ نویسنده‌یِ قانونِ اساسی بر این شیوه‌یِ اداره‌یِ مملکت پای می‌فشرد، و با مقاومتِ شدیدِ بهشتی و هم‌فکران‌اش، و منتظری و مانندِ آنان مواجه بود، که سیستمِ مدیریتِ متمرکز را تجویز می‌کردند. پس از مرگِ آیت‌الله طالقانی سیستمِ حکومتیِ‌یِ شورایی‌یی که طالقانی تلاش می‌کرد به کشور وارد کند (که حتی شاملِ مجالسِ ایالتی‌یی بود و احتمالاً انتخابِ حتی رییسِ جمهور نیز به عهده‌یِ شوراهایِ مرکزی‌یِ منتخبِ شوراهایِ کوچک نهاده می‌شد)، خلاصه شد در شوراهایِ اسلامی‌یِ شهر و روستا (که اصولاً دکوری بیش نیست)، و اصولاً تا چند سالی پیش نیز اجرا نشد.

comments
comments
هيچ حيوان درنده ای نيست که بويی از شفقت نبرده باشد. و من بويی از شفقت نبرده ام. پس حيوان نيستم![+]
سیزیف این جمله را به هابز نسبت می‌دهد، در حالی که به نظرِ من می‌رسد که آن را از شکسپیر خوانده‌ام. کسی می‌داند کدام درست است؟

comments
comments
دوستِ من، آنان‌که آن‌روز از صمیمِ قلب به موضوع اهمیت دادند، امروز نیز آریا را فراموش نکرده‌اند، هرچند انگشت‌شمار باشند. یا لااقل خودِ من فراموش‌اش نکرده‌ام، و نیز هیچ‌گاه فراموش نخواهم کرد، نه تنها به خاطرِ شخصِ آریا (که به درستی قهرمان‌اش می‌خوانی در میانِ ما)، بل از آن‌جا که بسته شدنِ وب‌لاگِ هیس، به تعبیرِ یکی از دوستان، مرگِ آزادی بود در فضایِ وب‌لاگ‌ستان. من، ولی، از صمد دفاع نمی‌کنم، چه حتی چندان نمی‌شناسم‌اش، و تا پیش از این بحث‌ها، چنان‌چه پیش‌تر اشاره کردم، نمی‌دانستم که مرگ‌اش چه جنجالی داشته، بل‌که از همان تعهدی صحبت می‌کنم، که به قولِ شبح، بر دوشِ هر روشن‌فکری، و به زعمِ من، به دوشِ هر انسانی، به صرفِ انسان بودن‌اش، گذاشته شده است.
یک بارِ دیگر بخوان تمامِ این نوشته‌ها را، حرفِ نوش‌آذر این نیست که صمد قهرمان بود یا نبود، یا آن‌که باید پاس داشت‌اش یا نه، بل‌که او راهِ نجاتِ انسان را در روزمره‌گی و عدمِ تعهد می‌بیند، و این را تبلیغ می‌کند، و آنان‌که مشغولِ مذمتِ چپ‌اند نیز، در حقیقت، در مذمتِ تغییر است که سخن می‌گویند. پیش‌نهادِ‌ آنان به ما این‌است که چشمِ‌مان را بر مشکلات و مصائبِ دیگران ببندیم، پیش‌نهادِشان این است که آن هزاران نفری که آن پایین در خیابان‌ها می‌لولند را فراموش کنیم، آن صدها نفری که در اسرائیل و فلسطین هرروز می‌میرند را، و آن هزاران نفری که به‌زودی در عراق یا در همین ایران خواهند مرد را، و میلیون‌ها گرسنه‌یِ جهان را، و میلیاردها انسانِ مظلومِ جهان را؛ و می‌خواهند در این فراموشی به زنده‌گی‌یِ خود بپردازیم. آنان هیس را تقبیح می‌کنند که چرا از حق دفاع کرد، این‌که چرا اساساً به حق تعهدی داشت، و این‌که چرا در اعتراض به آن مسائل وب‌لاگ‌اش را تعطیل کرد به عوضِ آن‌که مانندِ خودِ ایشان از روزمره‌گی بنویسد. و منی که این‌گونه تند موضع می‌گیرد، برایِ بزرگ‌کردنِ صمد نیست که موضع می‌گیرم، بل در دفاع از تعهد است که موضع می‌گیرم، در دفاع از تغییر برایِ به‌تر شدن است که موضع می‌گیرم، و در دفاع از حق، و در دفاع از دفاع از حق است که موضع می‌گیرم، به زعمِ خودم، و تأکید می‌کنم، نه تنها نامطلوب نیست برایِ‌ تک‌تکِ ما که راهِ هیس را ادامه دهیم، که وظیفه‌یِ ما نیز هست.

comments
comments
آیا فرد مسئولیتی بیش از روزمره‌گی‌یِ زنده‌گی دارد؟ آیا وظیفه‌یی در برابرِ باورهایش دارد؟ آیا من مجازم جایی که قانون اجازه می‌دهد دزدی کنم؟ بگذارید مثالی دقیق‌تر بیاورم، اگر جنگی درگیرد، و مرا به عنوانِ سرباز به جنگ بفرستند، آیا من موظف‌ام در این جنگ سربازانِ دشمن را بکشم (یا به کشته‌شدنِ‌شان کمک کنم)؟ آیا من حقِ این کار را دارم؟ و اگر من کسی باشم که مدام دم از انسان‌دوستی و محترم داشتنِ جانِ انسان‌ها و حقوقِ بشر و صلح‌دوستی می‌زنم، در این صورت چه؟ آیا اگر در جنگی شرکت کنم (نه داوطلبانه، که مرا به جبهه بفرستند)، و در آن جنگ فعالانه سربازهایِ دشمن را بکشم، آیا دروغ‌گویی بیش هستم؟
آیا اگر مرا به جبهه بفرستند، ولی خودم کسی را نکشم، بلکه تنها از دیگر سربازان (که طبیعتاً در حالِ‌ قتلِ دشمنان‌اند) پشتی‌بانی کنم، در این صورت چه حکمی خواهم داشت؟ وقتی کسی می‌خواهد دیگری را به قتل برساند، آیا اگر من اسلحه را در دست‌اش بگذارم شریکِ جرمِ او نیستم؟ حال اگر در آن جبهه، من تفنگ‌ها را از نقطه‌یی به نقطه‌یِ دیگر انتقال دهم، و به دستِ دیگران (که به روشنی برایِ قتل استفاده خواهند شد، نه دکور)، آیا قابلِ توجیه‌تر از گذاشتنِ اسلحه در دستِ مردی عصبی‌ست، که پیداست با آن اقدام به قتل خواهد کرد؟
اگر در جبهه نباشم، بلکه در دور از جبهه تأمیناتِ لازم برایِ جنگ را فراهم کنم، در این صورت چه؟ آیا اگر مثلاً در انتقالِ فشنگ از کارخانه‌ها به جبهه کار کنم، فشنگ‌هایی که می‌دانم براقِ کشتن استفاده خواهند شد، در این صورت آیا به صرفِ این‌که دست‌هایم خونی نشده‌اند، باید بتوانم شب‌ها آسوده بخوابم؟ آیا پیلاتوس، به صرفِ این‌که دست‌هایش پاکیزه از خون بودند، و تنها شاهدِ قتل بود و نه عاملِ‌ آن تبرئه می‌شود؟
آیا فیزیک‌دانانی که بمبِ اتمی را طراحی کردند مبرایند از جنایتِ انداختنِ آن بر سرِ مردم؟ آیا آن دانش‌مندانی که می‌دانستند جنگ است، و بمبی که طراحی می‌کنند نیز برایِ این جنگ است که کاربرد دارد، و نیز می‌دانستند که کاربرِ بمب انفجار است و نه چیزِ دیگر، آیا آن دانش‌مندان می‌توانند خود را دوست‌دارِ صلح و بشریت و محیطِ زیست بنامند؟ آیا آنان نیز، صبح‌هنگامی که بیدار می‌شوند، نباید دست‌هایِ‌شان را آلوده به خون بیابند؟
و در نهایت، کشوری را تصور کنید که درگیرِ جنگِ ناجوان‌مردانه است (و آیا اساساً جنگِ جوان‌مردانه نیز می‌تواند وجود داشته باشد؟)، آیا چنین کشوری، و چنان جنگی، می‌تواند بدونِ مهندسان و کارگران و کشاورزان و تاجران و مغازه‌داران و اساتید و معلمان و رفت‌گران و روسپیان وجود داشته باشد؟ و آیا همه‌یِ‌ این افراد، که در مقابلِ زنده‌گی‌یِ‌ عادی‌یی که دارند نمی‌ایستند، مبرایند از شراکت در جرمِ آن جنگ؟ و اگر چنین باشد، آیا آن فرمانده‌یِ درجه‌یِ دو را هم می‌توان مبرا کرد از اتهام، که مأمور بوده و معذور، و اگر با دستورِ فرمانده‌یِ بزرگ مخالفت می‌کرده، یا مشاوره‌هایِ لازم را بدو نمی‌داده، یا در کشتار کوتاهی می‌کرده، عزل‌اش می‌کردند، و به زندان می‌انداختندش، و چه بسا که می‌کشتندش، و معلوم نبوده چه به سرِ زن و فرزندانِ عزیزش می‌آمده؟ اگر آن فرمانده مسئول است، آیا تک‌تکِ ساکنینِ آن سرزمین، به نوبه‌یِ خود مسئول نخواهند بود؟
جنایاتی در این کشور اتفاق می‌افتند؛ و منی که مشغولِ زنده‌گی‌یِ عادی‌ام تنها آجری بر بنایِ استحکامِ نظامی می‌افزایم که چنین جنایاتی را مرتکب می‌شود، و آیا در برابرِ این اتفاقاتی که می‌افتد مسئولیتی ندارم؟ آیا من می‌توانم ساده بگیرم ماجرا را، و چنان‌چه نوش‌آذر می‌گوید بپذیرم قهرمانی‌یِ نهفته در زنده‌گی‌یِ روزمره را، و به عشق‌بازی‌ام بپردازم، و بگویم تا زمانی که با من کاری ندارند، هرچه می‌خواهند بکنند؟ و آیا اگر چنین کنم، خواهم توانست پس از آن بگویم که من با این نظام موافق نیستم، و با سانسور موافق نیستم، و با دزدی موافق نیستم، و با بمب بستن به خود موافق نیستم؟ آیا بیش خواهم بود از دروغ‌گویی بی‌جربزه؟
و حتی می‌بینیم (هرچند که می‌خواهم زودتر این نوشته را به پایان برسانم)، ماجرا بسیار فراتر است از شهروندِ کشوری در حالِ جنگ، یا مایی که در این کشور، و با این نظامِ مستبد می‌زییم؛ مگر نه آن‌که وقتی دو کشور با هم می‌جنگند، اگر کشوری چشمان‌اش را به جنگِ آن‌دو ببندد و سلاحِ‌شان بفروشد، در واقع حامی‌یِ‌ جنگِ آن‌هاست، و مسئول در برابرِ‌ جانِ انسان‌هایی که در آن جنگ از میان می‌رود؟ و آیا مردمِ آن کشور نیز به نوبه‌یِ خود، در برابرِ تک‌تکِ آن انسان‌هایی که جایی در این کره‌یِ خاکی به قتل می‌رسند مسئول نیست؟ ببینید که تک‌تکِ ما در برابرِ هر جنایتی که در جایی از این جهان واقع می‌شود، به صرفِ پذیرفتنِ آن‌که در این جهان بزییم، مسئولیم، و نمی‌توانیم به صرفِ آن‌که جنایت جلویِ چشمِ ما اتفاق نیفتاده است، و اسلحه در دستِ ما نبوده‌است، از این مسئولتِ خود بگریزیم. ما در برابرِ همه‌یِ ظلم‌هایی که در این دنیا اتفاق می‌افتند مسئولیم. فرد یا باید بپذیرد که از گوشتِ مردم بخورد، بپذیرد که شریکِ همه‌یِ این جرم‌ها باشد، بپذیرد که جانِ کرمی که نه، جانِ انسان هم بی‌ارزش است، و بتواند به زنده‌گی‌یِ خویش برسد، و یا آن‌که در مقابلِ این جهانِ ظالم بایستد، و در تغییرِ آن بکوشد.
آن‌که شعارِ پذیرفتنِ زنده‌گی‌یِ عادی و سرفرودآوردن در برابرِ قوانینِ موجود را می‌دهد، حتی اگر در آلمان این حرف را بزند، شعارِ پذیرش و حتی حمایت از تمامِ جنایاتی را می‌دهد که در دنیا اتفاق می‌افتند. آنی که مسئولیتِ تأمینِ کودکانِ پابرهنه را بر عهده‌یِ مؤسسه‌یِ خیریه می‌داند، و به زنده‌گی‌یِ خویش مشغول می‌شود، آن شخص، حتی اگر باقی‌یِ دنیا را نیز فراموش کنیم، در برابرِ تک‌تکِ کودکانِ پابرهنه‌یِ‌ آلمان مسئول خواهد بود.

این نوشته در واقع قرار نبود هیچ ربطی به نوش‌آذر داشته باشد، بلکه درباره‌یِ موضوعی بود که در دانش‌گاه شنیدم. پروژه‌یی در دانش‌کده‌یِ ما وجود دارد، با نامِ «امنیتِ شبکه» (هرچند نباید این‌چیزها را در این‌جا و با این صراحت بیان کنم.)، که بعضی از دانش‌جویانِ قوی که می‌شناسم (دورادور اکثراً) در آن فعالیت می‌کنند یا کرده‌اند، دیروز برایم گفتند که قسمتِ عمده‌یِ این پروژه نوشتنِ نرم‌افزارهایِ مناسب برایِ فیلتر کردنِ منابعِ اینترنتی و کنترلِ کاربران است، و اکنون فیلترهایِ نوشته شده به دستِ آنان در دانش‌گاه استفاده می‌شوند، و اگر نتیجه مناسب باشد، برایِ فیلتر کردنِ اینترنتِ کشور از حاصلِ کارِ این افراد استفاده خواهد شد. نمی‌دانم چه‌گونه ممکن است انسانی بپذیرد در کاری با چنان هدفی هم‌کاری کند، ولی می‌بینیم که هستند، و جمعی کثیر نیز هستند، و اگر راه دهند، کثیرتر نیز هستند، و تنها چیزی که موردِ توجه قرار نمی‌گیرد، همان مردمی‌ست که بمبِ اتم قرار است بر سرِشان بیفتد. البته موضوع آن‌قدرها هم جدید نیستند، پیش‌ترها هم دیده بودیم کسانی را که به خاطرِ‌ پول برایِ سپاه کار می‌کنند، یا برایِ آن‌که سربازی‌یِ خود را در نقطه‌یی خوش‌آب‌و‌هواتر بگذرانند، یا افرادی را که با وزارتِ اطلاعات هم‌کاری می‌کنند، یا آنان که بلاگر و یاهویِ فارسی‌یِ سفارشی می‌نویسند.


comments
Monday, September 09, 2002
comments
شمعِ مربوطه را، به تبعیت از گل‌کویِ عزیز، به یادِ آنان‌که در زندان‌هایِ کشور و به سالِ ۱۳۶۷ ظالمانه به قتل رسیدند افروختم، و متأسفانه به دلیلِ کم‌بودِ جا، نوارِ سیاه‌رنگِ یادِگارِ هیس را (لااقل موقتاً) حذف کردم.

comments
comments
مسأله‌یی وجود دارد برایِ حل شدن: اگر چیزی ننویسید، مطمئناً به جوابی نیز نخواهید رسید، ولی اگر صدها صفحه نیز بنویسید و به جوابی نرسید، کم‌ترین ارزشی نخواهد داشت.
فکر کردن لازم‌است، ولی بیش از حد فکر کردن انحراف است.

comments
comments
دیروز سوارِ تاکسی شده بودم، و راننده داستان تعریف می‌کرد.
آخوندی می‌رود بازار، و مقدارِ زیادی خرید می‌کند، بیش‌تر از ظروفِ چینی و مانندِ آن. پس از پایانِ خریدش به یاد می‌آورد که پولی برایش نمانده، و درمی‌ماند که چه‌گونه این اجناس را به خانه برد. حمالِ مظلومی را می‌یابد، و بدو می‌گوید که پولی ندارد که بدهدش، ولی قول می‌دهد که اگر اجناس را برایش تا خانه‌اش حمل کند، علمی یادش دهد که به آن پول بیارزد، حمال نیز می‌پذیرد. القصه، حمال و آخوند راه می‌افتند، و در راه آخوند دادِ سخن می‌دهد که ای پسر، اگر کسی گفت‌ات که آب‌دوغ از آب‌گوشت به‌تر است، بشنو و باور نکن؛ حمال می‌گوید این را که خودم نیز می‌دانستم، آب‌گوشت گوشت دارد و پیداست از آب‌دوغی که گوشت ندارد به‌تر است. آخوند می‌بیند که حمال راضی نشده، و ممکن است بارها را در میانه‌یِ راه بگذارد و پیِ کارش برود، چاره‌یی می‌جوید و در نهایت می‌گوید: ای پسر، اگر کسی گفت‌ات که آب‌گوشت از چلوکباب به‌تر است، بشنو و باور نکن؛ حمال باز ناراضی می‌شود که این را هم خودم می‌دانستم. بارِ دیگر چنین گفت‌وگویی بینِ آخوند و حمال درمی‌گیرد، که راننده تعریف‌اش کرد، ولی من از دیشب تا کنون از یادش برده‌ام، ولی روشن است که اهمیتی حیاتی در روندِ‌ داستان ندارد. در نهایت آخوند و حمال به درِ خانه‌یِ‌ آخوند می‌رسند، و حمال ناراضی از کلاهی که به سرش رفته است؛ آخوند از حمال می‌خواهد که بارها را تا طبقه‌یِ بالا نیز بیاورد تا در آن‌جا درسِ دیگری بدو بیاموزد، و حمال نیز اطاعت می‌کند، ولی وقتی واردِ اتاق شدند، به جایِ آن‌که ظروف را در جایی که حاج‌آقا امرش می‌کند بگذارد، همه را از پنجره به حیاط می‌ریزد تا بشکنند، آخوند می‌گویدش: ای پسر، این چه‌کاری بود که کردی؟ و جواب می‌شنود که ای آخوند، اگر کسی گفت‌ات که کسی دو بار گول‌ات را می‌خورد، بشنو و باور نکن.

comments
comments
تکمیلِ یادداشتِ پیشین:

و دستِ نوازشِ آهو (تفکرِ آهو) از آستینِ لیلایِ لیلی بر سرِ من:
امید میلانی هم یک چیزهایی نوشته است که اگر به عنوان یک خبرنگار حق داشته باشم نقد کنم ... نه نقد نمی کنم. می گذارم به عهده ی خودتان. ما هم 19 ساله بودیم ولی یک کمی ... خوب تقصیری هم ندارد همه اش این افراطی ها را دیده که همه ی سهم را از همه چیز می خواهند، جز این چه می تواند بنویسد: [+]

مقایسه‌اش کنید با نوشته‌یِ دیگری از لیلایِ لیلی:
تو می خواهی عشقی را که در سطور نوشته های شرقی و علی شوريده و نيما موج می زند، که جوان هستند و شوريده سر وشيــدا ، بگیری و بهشان تلخکامی تهوع روشنفکر نسل گذشته با ان تجربه های کدر ومانده و آن دلهای پر از کينه را تزريق کنی؟


comments
comments
ادامه‌یِ یادآوری:
مشکلِ ما این نیست که صمدِ بهرنگی را داریم، مشکلِ ما این است که تنها یک صمدِ بهرنگی داریم، در حالی که هریک از ما خود باید یک صمدِ بهرنگی باشد.

comments
comments
و یک یادآوری:
كلمات قصار پلنگ خانوم 1- بدبخت ملتّي كه امّاكن بيچاره‌ام باشه!2- بيچاره ملتّي كه امّاكن فقط يه دونه صمد بهرنگي داشته باشه! 3- بدبخت صمد بهرنگي كه امّاكن بيچاره‌ام نبود! [+]

comments
comments
کسی که این وب‌لاگ را به‌درستی بخواند، خود متوجهِ اهمیتِ هریک از نوشته‌ها خواهد شد، یا لااقل تصور می‌کنم بشود، ولی باز تأکید می‌کنم، که در موردِ این ماجرایِ قهرمان‌سازی و صمدِ بهرنگی، اصلِ حرف‌هایِ من درباره‌یِ اصلِ موضوع از دیدِ خودم (مخالفت با قهرمان‌سازی) این‌جاست، و یک بحثِ ضمنی درباره‌یِ شخصِ نوش‌آذر (نظرِ شخصی‌یِ من درباره‌یِ این شخص، و البته تبلیغِ این نظرِ شخصی برایِ‌دیگران) در این‌جا.
در ضمن، یک توضیح هم لازم است. من پیش‌تر سعی می‌کردم همه‌یِ نوشته‌هایم را دقیق و با زبانی مناسب بنویسم، ولی از چندی پیش نظرم کمی تغییر کرد، بدین‌صورت که وقتی قرار است من حسِ خودم را منتقل کنم، چرا نباید از زبانی در خورِ همان احساس استفاده کنم. یعنی به عنوانِ مثال چرا به جایِ آن‌که از «پرت و پلا» استفاده کنم کلماتِ مؤدبانه‌یی به کار برم که همان معنا را برسانند (مثلِ مثلاً «بازی با کلماتی که هیچ معنایی در بر ندارند» در جایی یا چیزهایِ دیگر)، ولی از قرار کم‌ترین ایرادِ این کار آن است که استفاده از این زبان را به رخ‌ام خواهند کشید، و بیش‌ترین فایده‌یی هم که از آن دیدم افزایشِ سرعت بود. حال باید کمی فکر کنم که کدام روش را انتخاب کنم، اگر شما نیز با چنین مسائلی مواجه بوده‌اید و در موردِشان اندیشیده‌اید، اطلاع‌ام از نظراتِ‌تان بسیار خوش‌آیند خواهد بود برایم.

comments
comments
و دستِ نوازشِ آهو (تفکرِ آهو) از آستینِ لیلایِ لیلی بر سرِ من:
امید میلانی هم یک چیزهایی نوشته است که اگر به عنوان یک خبرنگار حق داشته باشم نقد کنم ... نه نقد نمی کنم. می گذارم به عهده ی خودتان. ما هم 19 ساله بودیم ولی یک کمی ... خوب تقصیری هم ندارد همه اش این افراطی ها را دیده که همه ی سهم را از همه چیز می خواهند، جز این چه می تواند بنویسد: [+]

comments
comments
فعلاً برایِ مقدمه می‌توانید نوشته‌یِ نوش‌آذر را در هم‌شهری بخوانید:
حسینِ نوش‌آذر، وصیت‌نامه‌یِ سیاسی‌یِ گلستان، به بهانه‌یِ خبرِ انتشارِ اسرارِ گنجِ دره‌یِ جنی، هم‌شهری، شنبه ۱۶امِ شهریورِ ۱۳۸۱، صفحه‌یِ ۲۴

comments
comments
به نظر می‌رسد وب‌لاگ‌ام فعلاً سالم است، حالا نمی‌دانم ایرادِ کار از کجاست هنوز، فکر کنم از سرورِ هوست باشد.
فعلاً خیلی خسته‌ام، ولی حرف‌هایِ زیادی برایِ گفتن دارم، از ماجراهایِ دانش‌گاه، از سارتر، و از بحثی که امروز با یکی از دوستان شروع‌اش کردیم که کارهایِ فراوانی در ایران هست که منتظرِ کسی هستند که انجامِ‌شان دهد، چه سیاسی، و چه تخصصی یا عمومی، در هر زمینه‌یی تقریباً.

comments
comments
بله دوستِ من، قطعاً. خودت تصور می‌کنی این حرف‌هایِ نوش‌آذر چه‌کسانی را خوش آید؟

comments