Free Web Hosting by Netfirms
Web Hosting by Netfirms | Free Domain Names by Netfirms

با تمامِ قوا در برابرِ محکومیتِ آقاجری برایِ بیانِ عقیده‌اش بایستیم.     Omid Milani's Weblog
ما هستیم، وجود داریم، حق داریم
از شهیدِ راهِ آزادی: پیروزِ دوانی
 
Visit Unicode for Persian manual if you have problems viewing this page.

archive send mail my homepage
باد: نقدِ برهان‌هایِ خداشناسی
Saturday, September 28, 2002

۱. می‌ترسم ویروسی شده باشم، اگر نامه‌یِ مشکوکی از من گرفتید مراقب باشید.
۲. کمی حال‌ام بد است، شاید یکی دو روز ننوشتم، تا حال‌ام به‌تر شود.

comments


خداوندِ متعال خمس را قرار داد تا از خاندانِ پیام‌بر کسی فقیر نماند، و زکات را قرار داد که از غیرِ خاندانِ پیام‌بر کسی فقیر نماند.
تلویزیون، شبکه‌یِ قرآن، همین حالا.

آن‌قدر که حافظه‌ام یاری می‌کند مبلغِ خمس (عملاً) بیش‌تر از زکات می‌شد.
می‌گویند خمس و زکات را به فقیرها می‌دهند، اگر فقری نماند دیگر به چه‌کسی بدهند؟

comments


جدی‌جدی این ملاقلی‌پور خیلی آدمِ (نمی‌گویم سینماگر چون سینماگر نیست در واقع) جالبی‌ست، امروز، پس از مطلع‌شدن از آن‌که یک هفته‌یی برنامه‌اش را از دست داده‌ام (که دیشب شرح‌اش رفت) نشستم و فیلمِ «پناهنده»‌اش را تماشا کردم، به علاوه‌یِ صحبت‌هایِ پیش از شروعِ فیلم، و تمامِ وقت قلم و کاغذ دست‌ام بود، حال باید تصمیم بگیرم که آیا تا صبح بنشینم و یادداشت‌هایم را منتقل کنم این‌جا یا بروم بخوابم... تصور کنم راهِ اول جالب‌تر باشد.
comments

........................................................................................

Friday, September 27, 2002

دیشب برایِ استراحت بلند شدم، پس از مصیبت‌هایِ فراوان، و تلویزیون را روشن کردم، فیلمی نشان می‌داد با روحیه‌یی شبیهِ آن فیلم‌هایِ حزب‌اللهی‌‌گونه‌یِ قدیمی (فیلم‌هایِ اولِ انقلابِ مخمل‌باف مثلاً). نشستم به تماشا، قابلِ تحمل بود و قابلِ اغماض، و در نهایت در میانِ فیلم‌هایِ‌ ایرانی، فیلمی خوب به شمار می‌رفت، هرچند بعضی جاهایِ داستان‌اش حقیقتاً در حدِ بچه‌هایِ دبستانی بود (و مگر این‌گونه موارد در اکثرِ فیلم‌ها نیست، و مگر اساساً این کودکانه بودن برایِ فیلم‌هایِ هالیوودی تبدیل نشده است به جزئی اساسی از وجودِ فیلم؟). پس از پایان‌اش دانستم که فیلمِ «مجنون» بوده است از رسولِ ملاقلی‌پور. به هر حال دارد از این ملاقلی‌پور خوش‌ام می‌اید.
راستی، درباره‌یِ ظاهر شدنِ افراد در تلویزیون. اولین بار از دیدنِ زیباکلام در تلویزیون ناراحت شدم، ولی سپس قانع شدم به این موضوع، ولی سپس به‌قدری تمامِ این اصلاح‌طلبان نشسته‌اند در بحث‌هایِ پس از اخبارِ کانالِ دو و چرت و پرت به هم بافته‌اند که اصلاً نمی‌توان سرزنش کرد شبهه حزب‌اللهی‌هایی مانندِ حاتمی‌کیا یا ملاقلی‌پور را برایِ داشتنِ رابطه با صدا و سیما....

comments


غیر از روزشماری برایِ شروعِ سانسورِ رسمی در اینترنت، اتفاقاتِ مثبتی نیز در وب‌لاگ‌ستان افتاد. چهره‌یِ حقیقی‌یِ بسیاری در این محیط روشن شد، و می‌دانیم با چه کسانی طرف هستیم.
به نظرِ من بر هرکسی واجب است که بحث‌هایِ این دو سه روزِ گذشته در کامنت‌هایِ وب‌لاگِ لیلایِ لیلی، و هم‌چنین بحث‌هایِ صمدِ بهرنگی، و نیز بحث‌هایِ سانسور و نظراتِ رضا قاسمی را در آن زمینه بخواند. ما باید بدانیم که در چه دنیایی زنده‌گی می‌کنیم، نویسنده‌گان و روشن‌فکرانِ ما کیستند، کشورِ ما کجاست، و جای‌گاهِ ما در جهان. نشور روزی اتفاقی در این کشور بیفتد، و مانندِ ۲۴ سالِ پیش متحیر بمانیم در بدیهیات، و هیچ‌چیز برایِ‌مان حل‌شده نباشد، نشود روزی که آن اتفاق افتاد بمانیم در حیرت که فلانی چرا سانسورچی‌ست و آن‌یکی چرا تنها دغدغه‌یِ نام و نان دارد و آن سومی چرا بر ضدِ ماست و بهمانی چرا آنارشیست است.

comments


چهار هفته از تعطیلی‌یِ وب‌لاگِ هیس گذشت.
پس از جاده‌صاف‌کنی‌یِ اصلاح‌طلبان برایِ سانسورِ اینترنت (و موافقتِ صریحِ رییس‌جمهور با این موضوع در امضایی که بر آیین‌نامه‌ها نهاد)، امروز صحبت از ایجادِ دادگاه و پلیسِ اینترنت است، و (بنا به پیش‌بینی‌یِ من) ابتدا چند سایتِ خبری‌یِ موجود، سپس وب‌لاگ‌ها و بعد گروه‌هایِ‌ یاهو و اتاق‌هایِ چت را به دادگاه خواهند کشاند. روشن است که این تشکیلات را برایِ یکی دو سایتِ خبری‌یِ داخلی نمی‌خواهند، و بنابراین بدیهی‌ست که می‌دانند چه‌گونه می‌توانند هرکسی را که حتی با نامِ مستعار چیزی در اینترنت منتشر می‌کند را بشناسند.
نکند که این آزادی‌یِ اینترنت در این چندسال بشود مانندِ آن آزادی‌هایِ چندساله‌یِ اولِ خاتمی: به قولِ صرحِ رحیمِ صفوی، مارها بیرون بیایند تا سپس بتوانند راحت سرکوبِ‌شان کنند.
چه می‌توانیم بکنیم؟

comments


و این‌یکی که می‌دانم از وب‌لاگِ لامپ پیدایش کردم، که شدیداً توصیه می‌شود.
comments


یک وب‌لاگِ جالب هم دیدم، که مطمئن نیستم لینک‌اش کجا بوده.
comments


طبقِ اعلامِ قوه‌یِ قضائیه‌یِ مملکتِ گل‌وبلبل از این هفته دادگاهِ خاصِ جرائمِ اینترنتی تشکیل می‌شود، و احتمالاً به زودی پلیسِ اینترنت نیز تشکیل خواهد شد.
یعنی جمع کنیم و برویم؟

comments

........................................................................................

Thursday, September 26, 2002

زاستی انگار هیچ‌کس حواس‌اش نبود، آذربایجان و روسیه و آن‌یکی کشورِ صاحب‌سهمِ شمالی قراردادی درباره‌یِ خزر امضا کردند و ماندند ترکمنستان و ایران... خبرِ دقیق را هنوز نخوانده‌ام.
comments


یادم نمی‌آید لردشارلون سفرنامه‌یِ ترکمن‌صحرا را به کجا رسانید، ولی اگر درباره‌یِ کرند هنوز ننوشته باشد، مطمئناً به‌زودی خواهد نوشت. در کرند یک راه‌نما داشتیم، و یکی از چیزهایی که این مردک به ما نشان داد فرش‌بافی‌یِ دخترانِ ترکمن بود. اینان، اگر دیده باشید، دست‌گاه‌هایِ فرش‌بافی‌یِ‌شان خوابیده است، و پایِ محلِ بافته‌شدنِ فرش نشسته و می‌بافند. یکی از مراحلِ کار، فشرده‌کردنِ نخ‌ها به هم، به وسیله‌یِ شانه است، که با کوبیدنِ شانه به خطِ اتمامِ قسمتِ بافته‌یِ فرش انجام می‌شود، و اگر چند نفر با هم این عمل را انجام دهند، برایِ چند ثانیه صدایِ بلندی ایجاد می‌کند. تعریف می‌کردم که آن راه‌نما ما را برد به خانه‌یی که چند دختر داشتند فرش می‌بافتند، که نگاهی به این فرش‌بافی بیندازیم. پس از کمی دقت به کارِ آن دخترها، من حس کردم که کار پیش‌رفتی ندارد، و سپس مشخص شد که ماجرا چیست، آن مردکِ راه‌نما مدام از دخترها می‌خواسته که فقط شانه را به فرش بکوبند و سر و صدا ایجاد کنند، چراکه این عمل بسیار پرسروصدا و پرتحرک است، و در مقابلِ سکوت و آرامشِ معمولِ فرش‌بافی تماشاچی را جذب می‌کند. پس از آن نیز، هرچه می‌گذرد، گمانِ من بیش‌تر می‌شود که اصولاً آن دخترها نیز فرش‌باف نبودند (انگشتانِ‌شان بسیار لطیف و سالم بود، در حالی که گمان‌ام بافتنِ فرش به انگشتان و دست‌ها آسیب برساند)، و اصلاً کلِ ماجرا ویترینی بیش نبود برایِ تماشاگران (هم‌چنین از تعددِ ابزارهاست که این را می‌گویم، چراکه هر دختر همه‌یِ ابزاری را که در لحظاتی لازم می‌شود در اختیار داشت، در حالی که شاید دو برابرِ آن تعداد رویِ‌ قالی جا می‌شدند، یا بیش‌تر؛ بعدتر که فرش‌بافی در روستایی را دیدیم، این‌بار دو نفر بودند ولی از هریک از ابزارها (قیچی، شانه و ...) یکی داشتند، و به نوبت استفاده می‌کردند.
و اما، چرا یادِ این موضوع افتادم و در این‌جا نوشتم‌اش، تلویزیون برنامه‌یی نشان می‌داد، و قسمت‌هایی از آن همان فرش‌بافی‌یِ ترکمنی بود، دقیقاً به همان شیوه‌یِ ویترینی‌یی که دیده بودم.

نمی‌دانم چرا یادِ این نوشته‌یِ کسروی افتادم (که به وضوح ارتباطِ‌ چندانی با موضوع ندارد). از آن‌جا که در آن برنامه‌یِ تلویزیون مدام نقلِ گروهی از محققانِ خارجی بود، یا از آن‌جا که وقتی فارس‌ها به چنان‌شکلی واردِ ترکمن‌ها می‌شوند شبیهِ همان غربی‌هایی هستند که برایِ شرق‌شناسی به ایران می‌آیند...

یکی از شگفتی‌هایِ زمانِ ما داستانِ شرق‌شناسانِ اروپاست. تاریخ و زبان و ادبیاتِ ما را بی‌گانه‌گانی که صدها فرسنگ از ما دورند، تدوین می‌نمایند.
من تصدیق دارم که یک‌دسته ایران‌شناسانی که در مستتر و نولدکه و یوستی و مارکوارت و بارتولد و راولنسن و اندریاس و کرستنسن و مانندهایِ ایشان، منت بر سرِ ایران دارند، جاویدان باید حرمتِ آنان را نگه داریم. آن‌چه باید گفت این است که امروز در اروپا از این‌گونه دانش‌مندان بسیار کم است و به جایِ ایشان مردمانِ کم‌مایه و نیرنگ‌باز میدان‌داری می‌کنند. اینان ایران‌شناسی را وسیله‌یِ مال‌اندوزی و کلاه‌برداری کرده‌اند و بیش‌ترِ نوشته‌ها و گفته‌هایِ آن دانش‌مندانِ گذشته را دزدیده، خائنانه خرج می‌کنند، و چه بسا که سخنانِ بی‌سروته را به نامِ دانش منتشر می‌سازند.
اگر کسی از رویِ دریافت و آگاهی در نگارش‌ها و گفتارهایِ اینان باریک‌بین شود، سزاست که آن سخنان را بر سرِشان بکوبد و رسوایِ جهانِ‌شان سازد. بسیاری از اینان نمونه‌یِ درستِ کودنی و نافمی می‌باشند که پس از سال‌ها زیستن در ایران هنوز زبانِ پارسی را یاد نمی‌گیرند. اگر کتاب‌ها در نکوهشِ اینان نوشته شود به‌جاست. یکی از آنان، که امروز زنده نیست، پس از دوازده سال زنده‌گی در تبریز و یاد گرفتنِ فارسی و ترکی، فرقِ کلمه‌یِ «قلندر» و «کلانتر» را نمی‌دانست و روزی در انجمنی که سرگرمِ دانش‌فروشی بود چنین می‌سرود که در زمانِ صفویان دین و دولت یکی بوده، این‌ست که پیش‌وایِ درویشان را سرپرستِ محله می‌کردند و این است که نامِ هر دو یکی‌ست. ما زحمتِ بی‌هوده کشیدیم که فرقِ این دو کلمه را به او بفهمانیم، زیرا به همه‌یِ شرح‌هایِ مفصل نتوانست بفهمد.
از این‌گونه حکایت‌ها بی‌شمار است. به یک حکایتِ دیگر بسنده می‌کنم: پارسال تابستان عصری در خانه نشسته بودم، مردی با ریشِ دراز و کلاهِ فرنگی از در درآمد. فرانسه سخن می‌گفت. من چون آن زبان را نمی‌دانم عذر خواستم و به انگلیسی آغاز کردیم. داستانِ خود را چنین گفت: از اروپا آمده‌ام تا درباره‌یِ زبانِ آذری تحقیق و جست‌وجو کنم و چون شما درآن‌باره رساله نوشته‌اید استاد کرستنسن مرا به سویِ شام ره‌نمایی کرد که اگر آگاهی‌های دارید به من بدهید. پرسیدم پس زبانِ پارسی را می‌دانید؟ گفت نه. گفتم پس چه ارتباطی به زبان‌هایِ ایران پیدا کرده‌اید که به تحقیقِ یکی از شاخه‌هایِ آن برخاسته‌اید؟ گفت سنسکریت و اوستایی را می‌دانم.
این پاسخ در نزدِ من نادرست بود. کسی، تا پارسی‌یِ امروز را یاد نگیرد، و پهلوی را نشناسد، چرا یک‌سره به سراغِ اوستایی و سنسکریت برود؟ با این‌همه در دلِ خود آرزومند بودم که دعوی‌یِ آقایِ شرق‌شناس درست باشد زیرا از مدت‌ها پیش در جست‌وجویِ کسی بودم که درباره‌یِ سنسکریت درس‌هایی از او بیاموزم. این است که پرسیدم: آیا می‌توانید چندروزی درس‌های درباره‌یِ سنسکریت به من بیاموزید؟ گفت کتاب باید داشت. گفتم کتاب پیدا می‌کنم. گفت پس از مراجعت از آذربایجان می‌توانم.
از این‌جا تردیدِ من بیش‌تر گردیده، خواستم آزمایشی روشن‌تر کردهب اشم. کتابِ وندیداد را، که بخشی از اوستاست و در آن روزها نزدِ خود آن را درس می‌خواندم، از میانِ کتاب‌ها در آورده باز کردم. فسوسا که استادِ ما خواندنِ آن را هم نتوانست و دانسته شد آن‌چه بایستی دانسته شود.
با این حال هم‌راهی و راه‌نمایی دریغ نکرده، مکتوبی به یکی از دوستان‌ام در تربریز که با زبان‌هایِ خلخال و گلین‌قیه سروکار دارد نوشته سفارش‌ها کردم. سپس هم پاره‌یی آگاهی‌ها بازگفتم. ولی از دادنِ یادداشت‌هایی که فراوان داشتم و اگر می‌دادم شاید استاد را بی‌نیاز از زحمتِ سفر می‌رد بازایستادم، چراکه در درست‌کاری و پاک‌دلی‌یِ او تردید پیدا کرده بودم.
باری، استاد رفت و چندزمانی هم در تبریز و خلخال و آن پیرامون‌ها گردیده و دوباره به تهران بازگشت. این‌بار دیدن‌اش نتوانستم، ولی شنیدم و در یکی از روزنامه‌ها خواندم که در اندک زمانی که در آن‌جاها گردیده، با همه‌یِ ندانستنِ ترکی و پارسی، دوازده هزار کلمه‌یِ آذری گرد آوده است، و به‌زودی کتابی در این‌باره چاپ خواهد کرد، و راه‌نمایی‌ها هم به دولت نموده است، که در این‌جا کاری با آن‌ها نداریم.
یکی از شیرین‌کاری‌هایِ اروپاییان آن‌که هرچیزی یا هرجایی کهیکی از ایشان ندانسته یا ندیده باشد، هنوز کشف نشده‌است. مثلاً کویرِ بزرگِ ایران که همه‌یِ ایرانیان آن را می‌دانند و می‌شناسند و هزاران کسان در درونِ آن نشیمن دارند و زمان‌هایی یکی از راه‌هایِ‌ تجارتی‌یِ معروف از میانه‌یِ آن می‌گذشته است، و در کتاب‌هایِ فارسی و عربی در صدجا نامِ آن برده شده، با این‌همه کشف نشده بوده تا هنگامی که مادام فلان یا مسیو بهمان به ایران آمده و آن را دیده و چند سطرِ خشک و تری درباره‌یِ آن نگاشته است.
زبانِ آذری که در یک رشته از دیه‌هایِ آذربایجان هنوز بازمانده و در کتاب‌هایِ اسلامی و ایرانی بارها نامِ آن برده شده و نگارنده‌یِ مقاله رساله‌یی درباره‌یِ آن چاپ کرده‌ام که به زبانِ انگلیسی و روسی ترجمه شده، با این‌همه درباره‌یِ زبانِ مزبور تا کنون دانشی در میان نبوده تا این استادِ شرق‌شناس پارسال به ایران آمده و آن را تحقیق کرده‌است و ۱۲۰۰۰ کلمه هم گرد آورده.
بی‌شرمی‌یِ مسیو به کنار، دروغ‌اش را چه چاره کنیم؟ زیرا که در سراسرِ دیه‌هایِ آذری‌گویِ آذربایجان چهار هزار کلمه‌یِ آذری هم نیست چه رسد به این‌که مسیو آن‌ها را گرد آورده باشد، به ویژه با کوتاهی‌یِ زمانِ اقامت و با ندانستنِ ترکی یا فارسی. با مسیو پیمان می‌بنیدم که اگر شش هزار کلمه‌یِ آذری‌یِ درست به ما نشان دادند هزار تومان از بابتِ خرجِ سفرِشان به گردنِ نگارنده باشد، به شرطِ آن‌که داستانِ سانسکریت‌دانی نباشد و از خودِشان کلمه‌هایی درست نکنند.
من دل‌ام به ساده‌دلی و خوش‌باوری‌یِ ایرانیان می‌سوزد که این لاف‌هایِ بی‌بنیاد را باور کرده، این‌گونه مردم با آغوشِ باز استقبال می‌کنند.

کسروی، یحی ذکاء، کاروندِ کسروی

comments

........................................................................................

Wednesday, September 25, 2002

من در همان اولین نوشته لینکِ جایی که نوش‌آذر مرا نفوذی معرفی کرده بود (در کامنت‌هایِ لیلایِ لیلی) را داده بودم، از قرار بعضی متوجه‌اش نشده‌اند.
این یادداشت‌ و هم‌چنین چندین یادداشتِ بعدی را نگاه کنید، نوش‌آذر مستقیماً از من نام نمی‌برد، ولی چندنفری که در مقابل‌اش هستند متوجهِ منظورش می‌شوند، و هریک چیزی درباره‌یِ من (و اتهامِ نوش‌آذر به من) می‌نویسند، و نوش‌آذر سپس تأیید می‌کند که منظورش کسی نبوده جز من. البته، بدونِ آن تأیید نیز، به نظر می‌رسد تنها دانش‌جویِ ساکنِ ایران که با نامِ خودش سیاسی نیز می‌نویسد من هستم، و اگر چنان نیز نباشد، تنها کسی هستم که در این زمان نوش‌آذر بخواهد افترای ببنددش.

comments

........................................................................................

Tuesday, September 24, 2002

اگر مي خواهي مستحق جهنم بشوي كافي است كه راحت توي رختخوابت دراز بكشي. دنيا بي‌عدالتي است: اگر قبولش كني شريك جرم مي‌شوي، اگر عوضش كني جلاد مي‌شوي.
--شيطان و خدا--ژان پل سارتر [+]

comments


مرزبندی‌هایِ سیاسی‌یِ وب‌لاگ‌ستان نیز دارند کم‌کم‌ک روشن می‌شوند...
حالا یک نفر می‌خواهد که بنشیند و تحلیلی بدهد از مواضعِ سیاسی‌یِ وب‌لاگ‌ها و کامنت‌نویسان (که در کامنتِ وب‌لاگ‌ها می‌نویسند، ولی خود وب‌لاگ ندارند) در این محیط...

comments


تأکید می‌کنم:
در یکی از یادداشت‌هایِ اخیر از آذر و قاصدک نیز یادی کرده‌ام، و در کنارِ لیلایِ لیلی، نوش‌آذر و قاسمی نامِ‌شان را برده‌ام. من این‌دو را نمی‌شناسم، و وب‌لاگِ‌شان را نیز بسیار کم خوانده‌ام، و کلاً شخصیتِ‌شان در ذهنِ من شکل نگرفته است، و تأکید می‌کنم، چنان‌چه در آن نوشته آورده بودم، ادعایی که در موردِشان کرده‌ام تنها برداشت‌ام از نوشته‌هایِ لیلایِ لیلی و نوش‌آذر بوده است، و ممکن است درست باشد یا نادرست. برایِ‌ دانستنِ درستی یا نادرستی‌یِ این موضوع، مراجعه‌یی به وب‌لاگِ آنان لازم است، یا مراجعه‌یی به شناختِ پیشینی از آنان، که من نه شناختِ پیشینی‌یی از آنان دارم، و نه وقتِ کافی برایِ مطالعه‌یِ وب‌لاگِ‌شان را.
در ضمن، آن وب‌لاگ‌ها را که نام بردم، تنها منظور آن بود که بگویم برداشتِ من آن است که این‌ها با حکم دادن مخالف‌اند، چه آن‌ها که دیده‌ام به صراحت چنان موضعی می‌گیرند و مطلوب می‌شمارندش و دیگران را برایِ حکم دادن و نتیجه‌گیری محکوم می‌کنند، چه قاصدک و آذری که ندیده‌ام چنین کنند، ولی برداشت کرده‌ام که از قرار چنین می‌کنند (و چه بسا که در حقیقت نکنند...)؛ و هیچ منظورِ دیگری نیز در موردِ آن‌ها (چه در موردِ سانسور و چه در هر موردِ دیگری نداشته‌ام).

و یک نکته:
موسیقی‌یِ زمینه‌یِ وب‌لاگِ قاصدک مرا احساساتی می‌کند، و این مشکلی‌ست که با آن وب‌لاگ دارم، چرا که نمی‌توانم بپذیرم که احساساتی شوم (یعنی آینه را می‌شکنم؟).

comments


در ضمن آقایِ نوش‌آذر، من تا به حال هیچ‌گاه با نامی جز نامِ واقعی‌ام ننوشته‌ام، چه در وب‌لاگ و کامنت‌ها، و چه پیش‌تر که در بعضی گروه‌هایِ یاهو فعالیت می‌کردم، و اساساً هیچ‌گاه آی‌دی‌یی نگرفته‌ام که نامِ حقیقی‌یِ مرا نشان ندهد، جز یک آی‌دی در پال‌تاک، که گاه در آن محیط از آن استفاده می‌کنم.
هم‌چنین بسیار مایل‌ام از شما بپرسم چه‌کسی‌ست که در ایران بنیادِ سینمایی دارد و در این‌جا با شما مخالفت می‌کند؟ من کسی جز شبح را نیافتم که شما بخواهید اتهامی بدو وارد کنید. باز از شما می‌خواهم که به صراحت روشن کنید منظورِتان کیست، چراکه اگز بدانید کسی نفوذی‌ست، ولی اطلاعاتِ‌تان را مخفی کنید، مگر نه آن است که دستِ‌تان با آنان در یک کاسه است؟
هم‌چنین اشاره به این موضوع نیز لازم به نظر می‌رسد، که نوش‌آذر با این عمل‌اش (و لیلا با سکوت‌اش در برابرِ این عملِ نوش‌آذر) در نهایت به این نتیجه رسیده‌اند (چه باک که تنها در عمل باشد، و نه در سخن) که زدنِ چنین اتهاماتی نه تنها عملی زشت و نادرست نیست، که بسیار نیز پسندیده است، حتی اگر دلایلی در دست نباشند. خصوصاً در زمانی که فضول برایِ‌ چنان اقدامی موردِ سرزنشِ بسیاری قرار گرفته است، این پیش‌رفت بسیار قابلِ ستایش است.

comments


ولی این‌که چرا نوش‌آذر این‌گونه به من حمله کرده است.
به نظرِ من، دلیل‌اش آن است که من تنها کسی بودم به صراحت و با حجمِ زیاد در برابرِ اصلِ حرف‌هایِ نوش‌آذر و هم‌فکران‌اش (در این بحثِ اخیر) موضع گرفتم، یعنی در برابرِ قهرمان‌سازی، و در برابرِ‌ تأییدِ زنده‌گی‌یِ روزمره و مخالفت با مبارزه برایِ تغییر. هم‌چنین تنها کسی بودم که در آخرین نوشته‌ام در این باره (روزی پیش از آن‌که نوش‌آذر آن مطالب را بنویسد)، انتفاداتی به نقدِ نوش‌آذر از ماهی‌یِ سیاهِ کوچولو وارد کردم، در حالی که نقدِ نوش‌آذر با سکوتی توأم با تأیید در این محیط روبه‌رو شده بود.

comments


در ادامه‌یِ دلایلی که بر ضدِ خودم (درباره‌یِ نفوذی بودن‌ام) آوردم، یکی دو تایِ دیگر را هم اضافه می‌کنم:
من از حامیانِ حاتمی‌کیا و مخمل‌باف‌ام، و خصوصاً از فیلم‌هایِ حاتمی‌کیا (پیش از ارتفاعِ پست) و به خصوص آزانسِ شیشه‌یی و موجِ مرده بسیار لذت برده‌ام، و آزانسِ شیشه‌یی را حتی نه در بینِ فیلم‌هایِ‌ ایرانی، بل‌که در بینِ همه‌یِ فیلم‌هایِ سیاسی‌یی که دیده‌ام از به‌ترین‌ها می‌شمارم.
هم‌چنین قارچِ سمی‌یِ رسولِ ملاقلی‌پور را به‌ترین فیلمِ ایرانی‌یِ نمایش‌داده‌شده در این سال می‌دانم.

تأکید می‌کنم: آقایِ نوش‌آذر، اگر نشانی از مردی داری دلایل‌ات بر ضدِ من را به صراحت و روشنی در وب‌لاگ‌ات بنویس تا همه‌گان بدانند.
comments

........................................................................................

Monday, September 23, 2002

درباره‌یِ خودم، و درباره‌یِ نوش‌آذر
نوشته‌یِ نوش‌آذر درباره‌یِ من:
دانشجويانى كه در ايران تحصيل مى كنند اغلب با نام مستعار قلم مى زنند و اين بسيار طبيعى است و حق آنان است.
اما اگر كسى مثل همان شخصى كه نام برديد در ايران تحصيل كند، و ادعا كند مخالف سرسخت حكومت است و با هر سه نام خود بنويسد از سه حال خارج نيست:
يا آن نام حقيقى نيست كه اگر اينطور باشد طبيعى است و حق آن شخص است
يا ايران مهد آزادى است و ما خبر نداريم
يا اين شخص دروغگوست
[+]
البته نوش‌آذر (درست مانندِ قاسمی، اگر به یادش داشته باشید) نامِ مرا نبرده بوده، ولی این‌بار، پیش از آن‌که من این‌ها را بخوانم منظورش را دانسته‌اند.
حالا که آقای، نوش‌آذر، به سابقه‌یِ من علاقه‌مند شده‌ای، بگذار اطلاعاتِ بیش‌تری نیز در اختیارت بگذارم:
من دورانِ دبیرستان را در دبیرستانِ «امام صادق (َع)» گذرانده‌ام، که وابسته است به دانش‌گاهِ امام صادق، و تحتِ نظرِ آیت‌الله مهدوی‌یِ کنی (همان وزیرِ کشورِ رجایی) اداره می‌شود، و فرزندانِ بسیاری از بزرگانِ کشور و خصوصاً اطلاعاتی‌ها و سپاهی‌ها در آن تحصیل می‌کنند.
تا کنون هیچ رابطه‌یی با حراستِ دانش‌گاه نداشته‌ام، و بعید می‌دانم که چنین اتفاقی نیز برایم بیفتد.
چنان‌چه پیش‌تر گفتم، در هیچ برنامه‌یِ جمعی‌یِ دانش‌جویی (خصوصاً سیاسی-اجتماعی) شرکت نداشته‌ام، خصوصاً در آن‌ها که موافقِ نظام نیستند.
علاوه بر آن‌که دانش‌جویِ دانش‌گاه‌ام، در مرکزِ محاسباتِ دانش‌گاهِ شریف و در گروهِ فارسی‌وب نیز کار می‌کنم، و نام‌ام نیز در یکی از استانداردهایِ ملی‌یِ کشور به عنوانِ یکی از تهیه‌کننده‌گان آمده‌است.
هم‌چنین در این اواخر رویِ یک پروژه‌یِ رسمی‌یِ دیگر نیز (به نامِ کتاب‌خانه‌یِ الکترونیکی) کار می‌کنم.
چنان‌چه پیش‌تر نیز چند بار اشاره کرده بودم، چندین پروژه‌یِ کامپیوتری (مانندِ همان دو پروژه‌یِ فارسی‌وب و کتاب‌خانه‌یِ الکترونیکی) در دانش‌گاه نیز با اهدافِ دولتی (و بعضاً (احتمالاً) اطلاعاتی) وجود دارند، و افرادِ حکومتی رفت و آمدِ زیادی به محل دارند.
نامِ من همان «امیدِ علم‌دارِ میلانی»‌ست، که در شناس‌نامه «امید علمدار میلانی» آمده است. اگر به دنبال‌ام رویِ‌ اینترنت جست‌و‌جو کنید بعضی جاها خواهید یافت‌ام، ولی مطمئن‌ترین جا همان خانه‌یِ خودم است در http://www.bamdad.org/~omid

در نهایت هیچ‌دلیلی ندارم مبنی بر آن‌که عاملِ نفوذی و مانندِ آن نیستم. هرکس که مایل است مرا چنان تلقی کند، می‌تواند چنان کند، و فضایِ بدبینی نیز به هیچ وجه مرا نمی‌آزارد؛ چنان‌چه من از مدت‌ها پیش (آن زمان که فضول عده‌یی را متهم به اطلاعاتی بودن کرد) عده‌یی در این جمع را عاملِ نفوذی فرض می‌کردم، ولی از آن‌جا که هیچ‌دلیلی برایِ این اتهام نداشتم (جز شیوه‌هایِ نوشتاری‌یِ‌شان) هیچ‌گاه این اتهام را (حز در یکی دو صحبتِ خصوصی) به زبان نیاورده‌ام، و اکنون نیز نمی‌آورم. اگر هم می‌خواهید در موردِ من مطمئن شوید، و وب‌لاگ‌ام خیالِ‌تان را راحت نمی‌کند، می‌توانید ار رویِ اینترنت (سایتِ دانش‌گاهِ صنعتی‌یِ شریف) نام و آدرسِ ای‌میلِ همه‌یِ دانش‌جویانِ ورودی‌یِ سالِ ۷۹ِ دانش‌کده‌یِ کامپیوتر را بگیرید و از تک‌تکِ‌شان درباره‌یِ‌ من بپرسید، که مطمئناً بسیار پاسخ خواهند داد. اگر این نیز خیالِ‌تان را راحت نمی‌کند، می‌توانید پیش‌نهاد کنید راهی را بتوان نفوذی بودن یا نبودنِ مرا ثابت کرد، و اگر هزینه‌یِ چندانی برایم نداشت، حاضر به هم‌کاری هستم.
ولی باز هم، اگر به این نتیجه رسیدید که من نفوذی‌ام، در وب‌لاگِ‌تان و با صدایِ بلند اعلام کنید، نه در یک گوشه و با ابهام، تا همه‌گان تکلیفِ خود را به روشنی بدانند.
(یادِ ماجرایی افتادم. همان هنگام که خواستم نفوذی بودنِ ابهام را تأییدِ ضمنی کنم، یادآوری‌یی کردم از ماجرایی که بینِ مارکس و باکونین اتفاق افتاد (مارکس باکونین را به جاسوسی متهم کرده بود، بدونِ آن‌که دلایلی کافی در اختیار داشته باشد)، و در آن به مارکس در کارش حق داده بودم، و مخصوصاً این ماجرا را نقل کرده بودم که در تضاد قرار گیرد با بسیاری نوشته‌هایِ آن اواخرم که از باکونین نقل و او را تحسین می‌کردم، و نشان دهد که در این مورد استثنایی نمی‌شناسم.)

comments


درباره‌یِ آهو:
پیش از این بحث‌هایِ صمدِ بهرنگی، آهو دو یا سه بار به من لینک داد، ولی این لینک‌دادن‌ها از گونه‌یی بود که من ترجیح دادم علناً (اگر یادِتان باشد در نوشته‌یی در همین وب‌لاگ) از آنان بخواهم که دیگر خبری درباره‌یِ من منتشر نکنند. دلیلِ این برخوردِ من آن بود که تعدادِ خواننده‌هایِ آهو بسیار بیش‌تر از خواننده‌گانِ وب‌لاگِ من است، و برداشتِ من آن بود که قطعاتی که از وب‌لاگِ من نقل می‌شدند و توضیحاتی که درباره‌یِ وب‌لاگ داده می‌شد ذهنیتی برایِ خواننده‌گانِ‌ ناآشنا به وب‌لاگِ من ایجاد می‌کردند که بسیار متفاوت بود با آن‌چه من در وب‌لاگ‌ام می‌نویسم، و شاید حتی متناقض با آن. در حقیقت اندیشه‌یِ من آن بود که افرادی که آن اخبار را درباره‌یِ وب‌لاگِ من منتشر کرده‌اند وب‌لاگِ مرا به دنبالِ عبارتی نادقیق و مشکل‌دار جسته‌اند تا آن را نقل کنند. هم‌چنین اگر به یاد داشته باشید چندی پیش شرح دادم که می‌خواهم دقیق‌تر و ناصریح‌تر بنویسم، و مؤدبانه‌تر، چراکه به نظرم آن روشِ نوشتن، کم‌ترین ضررش گزکی‌ست که به دستِ ایرادجویان می‌دهد و بیش‌ترین سودش بالا رفتنِ سرعتِ کار؛ در آن هنگام نیز منظورِ من از ایرادجویان (به روشنی) نویسنده‌گانِ آهو بود.
با وجودِ آن خواسته‌یِ من، یک بارِ دیگر و در ماجرایِ صمدِ بهرنگی به من لینک دادند (البته در مجموعه‌یِ اخبارِ‌ مربوطه، که به طورِ کلی قابلِ توجیه است)، و در آن نویسنده‌یِ مطلب (گمان‌ام لیلایِ لیلی) برخوردی با من داشت، که هیچ‌کس را خوش نمی‌آید، و در آن زمان در توضیحی که در وب‌لاگ‌ام دادم از عبارتِ «دستِ نوازشِ تفکرِ پشتِ آهو، از آستینِ لیلایِ لیلی» [نقل به مضمون، می‌توانید به آرشیوِ این وب‌لاگ مراجعه کنید] استفاده کردم.
من هیچ‌گاه آهو را به سانسور متهم نکرده‌ام، و نمی‌کنم، چراکه چنان‌چه پیش‌تر (و خصوصاً یک‌بار درباره‌یِ خودِ آهو) شرح داده بودم، به‌هیچ‌وجه نمی‌پذیرم که رسانه‌یی (و نشریه‌یی در این‌جا) بی‌طرف باشد، بل‌که به نظرِ من اندیشه و اصولی در پشتِ هر رسانه وجود دارد، هم‌چنین در پشتِ آهو، درست به مانندِ جارچی، و این اندیشه اخبار را آثار را دقیقاً در جهتِ منافعِ خود منتشر می‌کند (و با شناختی که من از تفکرِ پشتِ آهو دارم، انتظاری جز این از آنان نداشتم.). هم‌چنین بحثی که ممکن است بعضی پیش بکشند، وب‌لاگِ عمومی‌ست. وب‌لاگِ عمومی نیز به نظرِ من اندیشه‌یی را پی‌روی می‌کند، ولی به دلیلِ فراوان بودنِ نویسنده‌گان‌اش، و ناقانون‌مندی‌اش، نسبت به این دو آزادتر و عمومی‌تر است، ولی همین وب‌لاگِ عمومی نیز بسیار کم می‌شد که نوشته‌هایِ جدی‌یِ من را منعکس سازد.

در نهایت لازم است تأکید کنم که این تنها برخوردِ آهو با من بود، و به هیچ وجه نمی‌خواهم آن را تعمیم دهم. هرکسِ دیگری ممکن است نظری کاملاً متضاد با نظرِ مرا داشته باشد.
comments


درباره‌یِ علمِ سیاست و باقی‌یِ ماجرا.
comments


چنان خندیدم وقتی نتیجه‌یِ سکوتِ شبح را دیدم!
جالب است که گل‌کو را چرا استثنا کرده؟ شاید خود بداند...
حالا راستی علاوه بر آن شبهه‌نقد از داستانِ ماهی، ماجرایِ این وهاب‌زاده چیست؟

comments



درباره‌یِ احترام و سانسور و انسانیت و چپ‌گرایی و جنبشِ چریکی و این‌ها تصور می‌کنم دو تا حرف باشد که کم‌تر از حقِ‌شان در موردِشان صحبت کرده‌ام، و لازم می‌دانم به آن‌ها اشاره‌یی هرچند مختصر داشته باشم:

حریانی هست که هرگاه بحثی می‌شود بارها در مذمتِ حکم‌صادرکردن سخن می‌گویند، و مهم‌ترین انتقادِشان به ما (البته مرا که شخصاً انگار مستحقِ جواب‌گویی نیز نمی‌شمارند، که البته گمان‌ام بحث با من را به‌صرفه نمی‌دانند، چراکه قاسمی که سردسته‌یِ‌شان باشد زمانی نظری دیگر داشت.) آن است که حکم صادر می‌کنیم، و نیز به ساده‌گی این کار را می‌کنیم. ابتدا قاسمی بود که چنین حرف‌هایی زد، و امروز نوش‌آذر و لیلایِ لیلی و تا جایی که به نظر می‌رسد (از وب‌لاگ‌هایِ همین دو) گاهی اوقات آذر و قاصدک هستند که این راه را ادمه می‌دهند، و البته بعضی حامیانِ دیگرِ این افراد، که به ‌هیچ وجه کم نیستند.
به نظرِ من اگر حرفی زده شود، بدونِ نتیجه‌گیری، و بدونِ حکم‌صادرکردن، هیچ ارزشی ندارد. شما اگر صدها صفحه بنویسید، ولی جوابِ مسأله را به دست نیاورید، کوچک‌ترین ارزشی ندارد، و پاسخ، حتی اگر نادرست باشد، به‌تر از پاسخ‌ندادن است.

قسمتِ دوم صحبتی‌ست صریح درباره‌یِ موضوعاتی که هیچ‌کس نمی‌پسندد به صراحت، صداقت و دقت در موردِشان نظر دهد.
درباره‌یِ جنبشِ چریکی لازم است تأکید کنم که هیچ رابطه‌یی با آن ندارم، و از سن‌ام نیز مشخص است. هیچ احساسی (مانندِ نوستالوزی‌یی که در بعضی وب‌لاگ‌ها دیده می‌شود.) نیز نسبت به آن افراد نداشته‌ام (طبیعتاً منظور با تقریبِ بسیار خود است، اگرنه طبیعتاً مقداری احترام برایِ‌شان قائل هستم.)، و حق‌اش را نیز برایِ‌ خود قائل نیستم. به دلیلِ علاقه‌ام به آن دوران (مانندِ علاقه‌ام به نهضتِ ملی‌شدنِ نفت و نهضتِ مشروطه هم‌چنین)، هرگاه نوشته‌یی مربوط به آن دوران در دست‌رس‌ام قرار گرفته‌است از آن نگذشته‌ام (چه با پرداختِ پول، چه با قرض گرفتن، و یا حتی جتذ بار چنان چیزهایی را دزدیده‌ام.)، چه کتاب‌ها و جزوه‌هایِ‌ مذهبی‌ها و مجاهدها، چه کتاب‌هایِ‌ فراوانِ توده‌یی‌ها، و چه آثارِ گروه‌هایِ‌ تندروتر را. هم‌چنین در دوره‌یی بسیار دنبالِ کتاب‌هایِ‌ مارکس و انگلس می‌گشتم (پیش از این دوره‌یِ تجدیدِ چاپِ‌شان)، که در این میان بسیاری از این جزوات را نیز یافتم. در میانِ همه‌یِ‌ این نوشته‌ها، من «پرسش و پاسخ»هایِ کیانوری را منطقی‌ترین و روشن‌فکرانه‌ترین یافته‌ام، و هم‌چنین آثارِ احسانِ طبری را، و تنها نوشته‌هایِ این دو، و بعضی دیگر از جزوات و کتاب‌هایِ حزبِ توده را عمیق و قابلِ قبول می‌بینم، و برایِ‌ باقی‌یِ‌شان در فضایِ غیرِاحساسی و عقلانی کوچک‌ترین ارزشی قائل نیستم. بدین‌ترتیب روشن است که (با اطلاعاتِ امروزم) اگر آن روز بودم، مطمئناً از حزبِ توده طرف‌داری می‌کردم نه از هیچ‌یک از دیگر گروه‌ها.
هم‌چنین، و در ادامه، درباره‌یِ این قضایایِ حمایتِ حزبِ توده از جمهوری‌یِ اسلامی و به قولِ بعضی، خیانتِ سردم‌داران‌اش، من بسیار اندیشیدم: (باز با اطلاعاتِ کنونی‌ام (طبیعتاً درباره‌یِ شرایطِ آن‌هنگام، و نه اتفاقاتِ بعدی‌یی که برایِ آن زمان آینده محسوب می‌شوند.)) من اگر جایِ کیانوری بودم تقریباً همان موضع را می‌گرفتم.
بار هم در ادامه، لازم است شرح دهم که رفتارِ من تأییدی بر این حرف‌هاست: من عضوِ هیچ گروهِ سیاسی یا نیمه‌سیاسی در دانش‌گاه نیستم، و هیچ فعالیتِ مشابهی نیز نداشته‌ام، و قصد هم ندارم که داشته باشم. چند باری در سالِ اول در جلساتِ انجمن (ِ اسلامی‌یِ دانش‌گاه) شرکت کردم که بشناسمِ‌شان، و سپس مطلقاً هیچ. هیچ رابطه‌یی نیز با اسلحه و مشیِ چریکی یا مبارزه‌یِ مسلحانه و این حرف‌ها ندارم. درضمن قیافه و رفتار و شیوه‌یِ زنده‌گی‌ام نیز بیش‌تر به سرمایه‌دارها و محافظه‌کارهایِ بسیار سنتی می‌خورد تا انقلابی‌ها و چپ‌ها و ... .

در پایان، لازم می‌دانم بر حرف‌هایِ‌ قبلی‌یِ خود تأکیدی داشته باشم، چراکه برخی ممکن است از این قسمتِ آخر برداشتی دیگر داشته باشند.
من به تمامِ اصولی را که پیش‌تر بیان کرده بودم معتقدم، و نیز معتقدم که برایِ تغییر در جامعه‌یِ ما و پیش‌رفت، داشتنِ قدرت یا توانِ اثرگذاری بر آن ضروری‌ست، و تنها قدرتی که بتوان برایِ‌ این کار از آن بهره برد، قدرتِ سیاسی‌ست، و به شدت با افرادی که دوری از سیاست و گوشه‌نشینی و مانندِ آن را تجویز می‌کنند مخالف‌ام. هم‌چنین اکنون به گمان‌ام وقت‌اش است به صراحت ادعا کنم که هدفِ من تغییر در جامعه و کمک به پیش‌رفتِ آن است (چراکه تا چندی پیش برایم پرسشی بود که آیا بایست به زنده‌گی‌یِ عادی بسنده کنم یا نه.).

یک نکته هم برایِ آنان‌که مرا بیرون از این فضا می‌شناسند، درباره‌یِ این اضافه‌یِ آخر (ادامه در ادامه). من همان‌ام که شما می‌شناسید، ولی از مدت‌ها پیش است که آموخته‌ام انسان لازم نیست هر فکری را که دارد داد بزند یا بر پیشانی‌اش بنویسد. این ماجرا بحثِ یکی دو هفته‌یِ‌ پیش نیز نیست، موضوع برایِ‌ من از سالی پیش کاملاً جدی شده بود، و چند باری نیز در پاییزِ سالِ گذشته با یکی از دوستانِ نزدیک‌ام (که اگر این‌جا را می‌خواند و موضعی را که بر ضدش گرفته‌ام می‌دید جالب می‌بود.) در این مورد بحث‌هایِ طولانی داشتیم.

در حاشیه: انگار من نمی‌توانم نوشته‌یِ غیرِجنجالی بنویسم!
comments


یک نفر در این وب‌لاگ‌ستان نیست که با شبهه‌نقدِ نوش‌آذر از «ماهی‌یِ سیاهِ کوچولو» موافق نباشد؟
هر کسی را که معتقد به تغییر است مادرش به خود وابسته‌اش می‌کرده و به نمایش‌اش می‌گذاشته است؟ بهرنگی‌یی که همیشه (نسبتاً) فقیر بوده و با فقرا نشست و برخاست داشته درباره‌یِ ماهی‌یی از خانواده‌یِ متوسط‌الحالِ شهرنشینِ خودشیفته‌یی (که اگر خانواده‌یِ خودِ نوش‌آذر نباشد، معلوم نیست از کجا واردِ این نقد شده) داستان نوشته است؟ هر کسی که کاری مشکل‌تر از روزمره‌گی می‌کند برایِ فراموشی از ترس چنین می‌کند؟ تغییر همان عرفانِ مولوی‌ست؟ موجوداتِ داستان هریک نشانه‌یِ طبقه یا فردی‌اند؟ کدام‌یکِ‌شان؟ آیا ماهی‌یِ مذکور در ابتدا ترسو و خودشیفته بوده؟ آیا در نهایت شجاع و فداکار می‌شود؟ آیا مشکلِ ماهی عدمِ تأمینِ محبت است؟ آیا آنان،که به دنبالِ حقیقت رفتند، آیا آنان‌که خواستند چیزی را اصلاح کنند و آنان‌که خود را وقفِ هدفی کردند، مشکلِ‌شان عدمِ تجربه‌یِ محبتِ واقعی بوده؟ آیا همه‌یِ مشکلِ‌شان آن بوده که در کودکی مادرِ‌شان نامهربان بوده؟ آیا مشکلِ‌شان این بوده که در جوانی عشق‌بازی نکرده‌اند؟ آیا بی‌زار بودند از مادرِشان، و از خودِشان؟ آیا مبتلا بودند به بیماری‌یِ بدبینی؟ آیا احساسِ بدبینی می‌کرده‌اند؟ آیا هدفِ مبارزه رهایی از خانواده‌یِ خودپسند و کلِ مجموعه‌یِ روابطی که بر محورِ خودشیفته‌گی و دورویی و استبداد و خودکامه‌گی شکل می‌گیرند است؟ آیا جنبشِ چریکی در بینِ خانواده‌یِ تازه‌به‌دوران‌رسیده‌یِ دوره‌یِ هویدا شکل گرفته بود؟ آیا تلاش برایِ پیش‌رفت و تغییر تنها فراری‌ست از مادرِ مستبد؟ آیا پیش‌روانِ جامعه، از آن‌جا معتقد به پیش‌روی شده‌اند که کم‌بودِ محبت از مادر داشته‌اند؟ آیا کودکی که محبت را تربه کند و از نظرِ عاطفی تأمین باشد، و به نمایش گذارده نشود، و امکانِ‌ تجربه‌آموزی در خانواده را داشته باشد، و فرصت‌اش را که در ورزش و کارهایِ‌گروهی شرکت کند، آیا برایِ‌ چنان شخصی روزمره‌گی قانع‌کننده خواهد بود؟ آیا هیچ‌گاه نخواهد خواست تغییری در زنده‌گی‌اش دهد؟ آیا کنج‌کاوی نخواهد داشت؟ و اگر چنین است، آیا این می‌تواند دلیلی بر ناپسندی‌یِ پیش‌رفت باشد، یا اثباتی خواهد بود بر ناپسندی‌یِ چنان محیطِ مرفه و مناسبی؟

آیا همه‌یِ شمایی که اینجایید مانندِ نوش‌آذر می‌اندیشید؟ آیا جز محافظه‌کار ایرانی‌یی نداریم؟ آیا ناتوان‌اید از چند خط چیز نوشتن؟ پس چرا من‌ام که با انبوهِ کارهایم بایست در اولین دو ساعت وقتِ آزادم بنشینم و این‌ها را بنویسم؟ چرا برایِ نمونه یک نفر هم نشد که این‌جا جوابی به این حرف‌ها دهد؟ آن همه‌یی که من در برابرِشان محافظه‌کارم چرا سلاحِ‌شان را غلاف کردند؟ آیا دوستی با نوش‌آذر ارزش‌اش قدری‌ست که از عقیده‌یِ‌تان به خاطرش بگذرید؟ آیا تعارف آن‌قدر در جانِ‌تان نفوذ کرده که نتوانید بر ضدِ فردی موضع بگیرید؟ و یا دشنام‌بستن بر مرده‌گان مجاز است؟
آیا تنها منی که هیچ ارتباطی با آن افراد ندارم ام که باید جوابیه‌یی بر این حرف‌ها بنویسم؟

comments

........................................................................................

Sunday, September 22, 2002

من با این حرف‌ها صددرصد مخالف‌ام.
به نظرم ایرادگرفتن از مقدس‌ترین چیزها در دنیاست، و ایرادگیری‌یی نیز که با تعارف در نیامیخته باشد. اگر بتوان آن‌قدر از کسی ایراد گرفت که دیگر جرأتِ حرف‌زدن نداشته باشد، این‌کار از پسندیده‌ترین کارها خواهد بود.
ادبيات سنتی و يا علمی که نقد منصفانه و توام با گذشت و رحمت است
ادبیاتِ علمی به‌هیچ‌وجه چنان چیزی نیست. خصوصاً در دوره‌هایی که پیش‌رفت‌هایِ بزرگِ علمی رخ داده است، اگر مقالاتِ‌شان را نگاهی کنی، می‌بینی تماماً در راستایِ روکم‌کنی و ضایع کردنِ طرفِ مقابل هستند، و معمولاً رگه‌هایِ خصومتِ شخصی هم در چنان مقالاتی کم نیستند.

comments


حزوه‌یِ گنجی به نظرِ من هیچ اهمیتی ندارد، و حتی زحمت نکشیده‌ام کامل بخوانم‌اش.
چرا؟ چون اهمیتِ گنجی تا وقتی وجود داشت، از سهم‌اش در نظام، و آزادی‌هایِ بیش‌تری که نسبت به افرادِ عادی داشت ناشی می‌شد، و هم‌چنین از اطلاعاتِ محرمانه‌یی که افشا می‌کرد، و این‌ها در واقع نوعی رانت بود که در اختیار داشت، و برتر از دیگران می‌ایستاندش؛ ولی امروز که دیگر این رانت را در اختیار ندارد، باید همان‌قدر ارزش‌اش گذاشت که واقعاً و به تنهایی می‌شایدش. گنجی تئوریسینِ قوی‌یی نیست، و یا لااقل من به این عنوان قبول‌اش ندارم، هم‌چنین سیاسمت‌مدارِ ورزیده‌یی نیز نیست، چنان‌چه فرصت‌هایی داشت ولی نتوانست از آن‌ها استفاده ببرد.
گنجی‌یِ امروز کسی‌ست در حدِ باطبی و ده‌ها و صدها زندانی‌یِ سیاسی‌یِ دیگر، چه از اصلاح‌طلبانِ حکومتی و چه از مخالفان و گروهک‌ها.
بنابراین گنجی از دیدِ من، به دلیلِ این زندان رفتن‌اش، محترم است، ولی این‌که ادعایِ ره‌بری‌یِ اصلاحات یا انقلاب را در آینده به خاطرِ این زندان رفتن‌اش بکند، یا بشود ایده‌ئولوگِ مخالف‌هایِ نظام، این برایِ من پذیرفتنی نیست.

comments


خلاصه حرف زدن واسه چار تا آشنا در وبلاگ (يا روزنامه يا هر رسانه ديگر)،مستقل ازمحتواي قضيه،فعلي خاله زنكي بيش نيست!والسلام!!
[+
وب‌لاگ به این خوبی، چرا نمی‌خوانید؟

comments

........................................................................................

Home