Free Web Hosting by Netfirms
Web Hosting by Netfirms | Free Domain Names by Netfirms

با تمامِ قوا در برابرِ محکومیتِ آقاجری برایِ بیانِ عقیده‌اش بایستیم.     Omid Milani's Weblog
ما هستیم، وجود داریم، حق داریم
از شهیدِ راهِ آزادی: پیروزِ دوانی
 
Visit Unicode for Persian manual if you have problems viewing this page.

archive send mail my homepage
باد: نقدِ برهان‌هایِ خداشناسی
Saturday, November 23, 2002

یک چیزِ دیگر؛ و درست‌تر بگویم، یک تفریحِ شیطانی
روزنامه یا مجله‌‌یی بخرید، یک تاکسی‌یِ دربست بگیرید برایِ منطقه‌یی دور که راننده احتمالاً نشناسدَش، و سخاوت‌مندانه سرِ قیمتَ‌ش توافق کنید (ولی حتماً از پیش توافق کنید.). حال در صندلی‌یِ عقبِ (عقب‌نشستن بسیار مهم است) خودرو بنشینید، و رویِ کاغذی آدرسِ محلی که می‌خواهید بروید (که به‌تر است بسیار پرت باشد) را بنویسید و از راننده بخواهید که بدان‌جا برود، و چه به‌تر که هرچه پرت‌تر نیز بنویسید، و کم‌حجم‌تر؛ از آن‌گونه آدرس‌ها که برایِ شانه‌خالی‌کردن می‌نویسند، نه برایِ راه‌نمایی‌یِ افراد (می‌دانید که چه می‌خواهم بگویم، مثلاً اگر به کوچه‌یی بن‌بست می‌روید آدرس را از سمتِ بسته‌ئَ‌ش بنویسید.).
اکنون روزنامه یا مجله را بگشایید که مثلاً می‌خوانید، و چنان قیافه‌یی بگیرید که راننده جرئت نکند حواسِ‌تان را پرت کند؛ و اجازه دهید که راننده برایِ‌ پیداکردنِ راهَ‌ش دست و پا بزند، و مدام دورِ خود بپیچد و بکوشد که راه‌هایِ‌ جدید را بیازماید، و از هرکه می‌تواند آدرس بپرسد؛ شما سرِتان به کارِ خود باشد و تنها گاه زیرِچشمی نگاهی بیندازید و از عرق‌ریختنَ‌ش لذت برید. مهم نیست اگر راننده بداند که زیرِچشمی نگاهَ‌ش می‌کنید، چه اگر درست رفتار کرده باشید از اوقاتی است که اگر اسلحه‌یی در دست داشته باشد حاضر خواهد بود بدونِ کوچک‌ترین تردید گلوله‌یی در مغزِتان خالی کند، ولی جرئت نخواهد کرد چیزی از شما بپرسد، مگر که بسیار پررو باشد، و اگر چنین نیز شد، شما با پررویی‌یی دوچندان بپرسید که آیا هنوز نرسیده ایم، و بیشینه پاسخ دهید که نمی‌دانید.
و نیز جالب خواهد بود، وقتی که کرایه‌یی را که برایِ‌ نیم ساعت راه توافق کرده اید، پس از ساعت و نیمی جستُ‌جو تقدیمَ‌ش می‌کنید، مراقب باشید که حتماً در داخلِ‌ خودرو کرایه را بدهید، و نیز دستِ‌تان را به‌گونه‌یی بگیرید که بدبخت ناچار باشد برایِ‌ گرفتنَ‌ش سرِ خود را کاملاً برگرداند، و بتوانید چهره‌ئَ‌ش را ببینید.
درست است که قرن‌هاست دوره‌یِ‌ گلادیاتوربازی و ارابه‌رانی گذشته است، و نمی‌توان بلیطی برایِ لذت‌بردن از تماشایِ دست و پنجه نرم کردنِ انسان‌ها با مرگ خرید، و نیز دوره‌یِ آشویتس گذشته است، و نمی‌توان امیدوار بود که با داوطلب‌شدن برایِ خدمتِ سربازی چنین صحنه‌هایِ دل‌چسبی دید، و حتی آزاردادنِ حیوانات نیز در این دوره و زمانه می‌تواند بسیار مشکل‌ساز باشد؛ ولی هنوز راه‌هایی برایِ تفریح‌کردن هست، آن هم بسیار عادلانه و شرافت‌مندانه، و بی آن‌که کسی بتواند شما را متهم کند، و بی آن‌که کوچک‌ترین آلوده‌گی‌یی بر دست‌هایِ‌تان بنشیند...

comments


من بسیار حساس ام، وقتی در این اتاق نشسته ام و کامپیوترَم سالم است و کتاب‌خانه‌ئَ‌م سرِ جایَ‌ش گزاف‌ترین ادعاها را می‌کنم و تا حدی نیز از پسِ این ادعاها بر می‌ایم، خصوصاً وقتی تنها باشم، ولی وای به وقتی که از این‌جا خارج شوم. در این‌جا می‌نشینم و در چت ادعایی مطرح می‌کنم، و در زیرِ بدترین فشارهایِ طرف یا طرف‌هایَ‌م، بدونِ آن‌که متوجهِ چیزی شوند، می‌توانم کتاب‌خانه را و یا کامپیوتر را بگردم، و چیزهایی در دفاع از ادعایَ‌م بیابم، و به سرعت اقامه کنم، ولی قیافه‌ئَ‌م بسیار جالب است وقتی در جایِ دیگری و در حضورِ همان مخالف‌ها عرق می‌ریزم و کتاب‌ها را به سرعت ورق می‌زنم تا همان چیزها را پیدا کنم، و انگاری که چشمانَ‌م کور شده اند که پس از ده‌ها دقیقه چیزی نمی‌یابم...
و این سرماخورده‌گی‌یِ لعنتی می‌تواند نظامِ همه‌چیزَ‌م را بر هم زند، انگار کلیدِ مغز را بزنی و به آسانی‌یِ خاموش‌کردنِ کامپیوتر با کشیدنَ‌ش از برق، کارِ آن را تعطیل کنی. نتیجه این‌که اکنون سه ربع این‌جا نشسته ام تا کاری بس آسان را انجام دهم، ولی هنوز حتی نتوانسته ام جمع بندم که دقیقاً چه می‌خواهم بکنم.
همان به‌تر که بخوابم و به کتاب‌هایِ‌ داستانَ‌م بپردازم، و نه کتابی جدی‌تر، چه شاید دیگر چنین فرصتِ مساعدی برایِ قصه‌خواندن پیدا نشود... اراده نیز محدود است، ممکن است بتوانم پرهیز را با سیگارکشیدن بشکنم، ولی اگر می‌توانستم به خوبی‌یِ پیش کار کنم که بی‌چاره این ویروس‌هایِ سرماخورده‌گی باید دق می‌کردند!

comments


ارزشِ دانسته‌ها از محیطِ اطراف را در همین یکی دو مطلبِ جغرافیایی که نوشتم می‌توان دید. مثلاً این‌که وقتی دو کشور (یا بیش از این) در کنارِ ما هستند که به مقدارِ بسیار و با بهره‌وری‌یِ بالا پنبه تولید می‌کنند ولی به دلیلِ کم‌بودِ آب از تولیدِ موادِ غذایی ناتوان اند چه‌قدر احمقانه است که دولتِ ما برایِ‌ تبدیلِ کشت‌زارهایِ موادِ غذایی به گندم سرمایه بگذارد...

در ضمن یک مسئله‌یِ دیگر در این‌جا وجود دارد، ما دو کشور می‌بینیم که رویِ تولیدِ پنبه تمرکز یافته اند، و در مقابل می‌توان گفت ناچار از واردکردنِ تقریباً تمامِ موادِ‌ غذایی و حتی گندمِ موردِ نیازِ خود هستند. عده‌یی می‌گویند دولتِ شوروی برایِ دشوارکردنِ تجزیه‌یِ خود چنین برنامه‌هایی ریخته بود، بدین ترتیب که یک جمهوری پنبه تولید کند، و این پنبه در جایِ‌ دیگر بافته شود، و نیز غذایِ این جمهوری از جمهوری‌یِ دیگر باید وارد شود، و به نظرِ آنان این ساختار به این دلیل شکل گرفته است که این جمهوری‌ها ناتوان از تولیدِ موادِ ضروری‌یِ خویش باشند، و این باعث شود که سعی نکنند از کلیتِ کشور مستقل شوند. این تصور به‌کل اشتباه است، این ساختار در واقع برایِ به‌ترین بهره‌وری شکل گرفته است: اگر منطقه‌یی مزیتِ نسبی در تولیدِ پنبه دارد، و در مقابل برایِ‌ کشتِ‌ گندم مناسب نیست، دلیلی ندارد که منابعِ خود را برایِ کشتِ گندم هدر دهد، و به‌تر آن است که مقدارِ بیش‌تری پنبه تولید کند و گندمِ موردِ نیازِ‌ خود را از منطقه‌یِ دیگری که در تولیدِ گندم مزیت دارد وارد کند.
این تخصصی‌کردنِ تولیداتِ هر منطقه و متمرکزکردنِ نیروهایِ موجود بر آن تخصص چیزی است که برایِ رسیدن به به‌ترین بهره‌وری ضروری است، و باید دانست که در اقتصادِ آینده‌یِ‌ دنیا (جهانی‌سازی) نیز چنین چیزی وجود خواهد داشت، گیریم نه با تحمیلِ برنامه‌هایِ مشخص، بل‌که با تحمیلِ نامحسوس و پنهان، و راضی‌کردنِ طرف‌ها با تلیغاتِ وسیع، و البته به مدیریتِ گروهِ کشور‌هایِ صنعتی و سازمانِ تجارتِ جهانی، به مدیریتِ آمریکا.

comments


امروز دانش‌گاه نیز رفته بودم، بسیجِ دانش‌جویی‌یِ دانش‌گاه شرکت‌کننده‌گان در تجمعِ کذایی‌یِ هفته‌یِ پیش را ۳۵۰۰ نفر اعلام کرده بود (کیهان ۲۵۰۰ نفر اعلام کرده).
دو مورد از بحث‌هایِ هفته‌یِ پیش نیز به خاطرَم آمد که بنویسمَ‌شان (در حالِ برگزاری‌یِ تجمع ما دانش‌گاه را دور می‌زدیم یا گوشه‌یی ایستاده بودیم و از این‌گونه بحث‌ها می‌کردیم).
یک مورد این بود که دوستَ‌م می‌گفت خاتمی حالتِ کاریزماتیکِ استثنائی‌یی دارد که به این‌جا رسیده، و من نظرَم این بود که موقعیتِ خاتمی در نتیجه‌یِ قرارگرفتنِ اتفاقی در آن موقعیتِ مناسب بوده، و ۲۰-۳۰٪ِ افراد اگر در آن موقعیت قرار می‌گرفتند می‌توانستند نقشی مشابهِ خاتمی بازی کنند، و خاتمی نه استعدادِ خاصی داشته و نه توانایی‌یِ کم‌یابی و نه برنامه‌یِ خوبی (که البته این آخری موردِ اجماع است).
موردِ دیگر درباره‌یِ مصدق بود، که دوستَ‌م می‌گفت سیاستِ داخلی‌یِ مصدق درست نبوده است، و جاهایی می‌باید آزادی‌ها (خصوصاً آزادی‌یِ‌ توده‌یی‌ها) را محدود می‌کرده (البته تذکر دهم که این دوستَ‌م چپ نیز هست، و از موضعِ دشمنی با حزبِ توده چنین نمی‌گفت)، و به عبارتی گوشِ‌شان را می‌کشیده، و با این محدودکردنِ آزادی می‌توانسته جلویِ کودتا را بگیرد، ولی نظرِ من این بود که خطایِ مصدق سخت‌گیری‌یِ بیش از حد َش در سیاستِ خارجی (مسئله‌یِ نفت) بوده، ولی با آن روشی که در آن‌جا دنبال کرده بود سقوطَ‌ش قطعی بوده (یعنی در آن موقعیتِ تاریخی، امکانِ ملی‌بودنِ کاملِ نفت در ایران وجود نداشت)، و نمی‌توانسته با چنین بازی‌هایی در سیاستِ داخلی جلویِ‌ کودتا را بگیرد و حتی آن را مدتِ زیادی (بیش از یک سال) به تعویق اندازد.

درباره‌یِ بحث‌هایِ آن شبِ دیگر (که گفته بودم به الواتی و ول‌گردی گذشت) نیز، بیش‌ترَش پیرامونِ نقشِ مذهب بود. یکی از محورها این بود که حکومتِ متمرکزِ صفوی چه‌گونه از دلِ‌ خان‌قاه‌ها بیرون آمد (و آیا اساساً از دلِ آن‌ها بیرون آمد یا از جایِ دیگر)، که نظرِ یکی از دوستان این بود که دولتِ صفوی و دامن‌زدن به شیعه‌گری نتیجه‌یِ تحمیلِ خارجی (مثلاً از سویِ روسیه) برایِ تضعیفِ دولتِ عثمانی بود، و من می‌گفتم تمایلِ اوضاع (جبرِ تاریخی) به ایجادِ دولتِ متمرکز باعث شده که این دولت از دلِ یکی از جاهایی که می‌توانسته (یعنی خان‌قاه‌ها) در آید. نیز بخشِ دیگر آن بود که من می‌گفتم محتوایِ مذهبِ ارائه‌شده اهمیتِ بسیار کمی دارد، و اگر این شیخ‌ها هر مذهبِ دیگری را نیز تبلیغ می‌کردند تغییرِ بزرگی در روندِ وقایع رخ نمی‌داد، ولی آن دوستَ‌م بر این عقیده بود که محتوایِ آن‌چه آنان تبلیغَ‌ش می‌کردند در شکل‌گیری‌یِ حکومتِ صفوی نقشِ بنیادی داشته است.
comments


سرماخورده‌گی می‌تواند چندان نیز بد نباشد: از دیشب تا کنون خوابیدم (البته جز امروز صبح که سری به کلاسِ تاریخِ اسلام زدم) و سقوطِ کامو و یادداشت‌هایِ یک دیوانه‌یِ گوگول را خواندم. البته با این‌همه کتابی که هست احتمالاً باید دو هفته‌یی بخوابم تا تمامِ‌شان کنم! متأسفانه یادداشت بر نداشتم، اگر نه بعضی قسمت‌هایِ‌شان بود که شایسته‌یِ نقل در این‌جا باشد.
comments


جغرافیا
ازبکِ‌ستان

ازبکِ‌ستان تولیدکننده‌یِ‌ بزرگِ پنبه است (دومین صادرکننده‌یِ بزرگِ جهان)، گندم و جو و غله نیز تولید می‌کند ولی بسیار کم، و مانندِ ترکمنِ‌ستان مجبور به وارداتِ گسترده‌یِ موادِ غذایی است. نیز با کم‌بودِ آب مواجه است (که در اثرِ برداشتِ بیش‌ازاندازه از منابعِ زیرزمینی‌یِ آب در کشتِ پنبه و نیز آلوده‌گی‌یِ بعضی منابع به دلیلِ مصرفِ بیش از انازه‌یِ کود و سم این کم‌بود تشدید نیز شده است.). نیز تولیدِ ابریشمِ زیادی دارد.
(توجه کنید که به دلیلِ کم‌بودِ آب، تغییرِ کشتِ پنبه به کشتِ موادِ غذایی و یا ایجادِ‌ مناطقِ جدیدِ کشت به زیان است.)
هم‌چنین منابعِ بسیار بزرگی از گازِ طبیعی دارد، و هم‌چنین در چند سالِ‌ اخیر (پس از ۱۹۹۸) منابعِ نفتی‌یِ بزرگی نیز در آن کشف شده اند، و به نظر می‌رسد هنوز منابعِ نفتی‌یِ کشف‌نشده‌یِ فراوانی داشته باشد (البته استخراجِ نفت و گازِ زیادی ندارد). مقدارِ کمی نیز ذغال دارد.
چند معدنِ طلایِ بزرگ (از جمله بزرگ‌ترین معدنِ طلا در جهان) نیز دارد، و مقدارِ زیادی طلا تولید می‌کند (۱۰٪ تولیدِ ناخالصِ ملی‌یَ‌ش تقریباً).
صنایعِ شیمیایی و پتروشیمی و تصفیه‌یِ نفت در آن بسیار توسعه‌یافته است.
موادِ معدنی‌یِ فراوانی دارد، از جمله فلور، مس، روی، تنگستن، مولیبدیوم (برایِ پردازشِ فلزات استفاده می‌شود) و اورانیوم، که به مقدارِ وسیع تولید و در صنایعِ آن استفاده می‌شوند.
برقِ بسیار زیادی تولید می‌کند.
صنایعِ بزرگِ فراوانی در ازبکِ‌ستان وجود دارد (شهرِ‌ تاشکند اصلاً یک شهرِ صنعتی است)، که بیش‌تر رویِ صنایعِ شیمیایی، استخراجِ موادِ معدنی، ذوبِ فلز و پردازشِ موادِ خام متمرکز است. هم‌چنین ماشین‌آلاتِ صنایعِ پنبه را نیز تولید می‌کند (که در چند کشورِ اطراف برایِ تولیدِ پنبه و نساجی موردِ استفاده اند).
صنایعِ‌ کوچکِ آن نیز رویِ تولیدِ پارچه و نساجی (پنبه و ابریشم) متمرکز است. هم‌چنین یک‌سری صنایعِ کوچکِ موادِ غذایی نیز دارد.

درباره‌یِ استخراجِ نفت و گاز، با همان مشکلِ امتناعِ روسیه از صادراتِ‌ گسترده‌یِ‌ این منابع به بازارهایِ‌ آزاد روبه‌رو است، و نیز در حالی که اکثرِ منابعَ‌ش با دیگر کشورها مشترک نیستند هنوز انگیزه‌یِ‌ چندانی برایِ‌ افزایشِ توانِ تولید ندارد.
در چندین سالِ‌ اخیر با فعالیتِ بنیادگراهایِ مسلمان در چند کشورِ اطراف، مشکلاتی با تروریست‌ها و مانندِ آن پیدا کرده است.

comments

........................................................................................

Friday, November 22, 2002

تکمیل می‌کنم، حجمِ منابعِ نفتِ ترکنِ‌ستان ۷۰۰ میلیون تن تخمین زده شده است.
در ضمن هرگونه موادِ معدنی‌یی که فکرَش را بکنید نیز در بیابان‌هایِ این کشور پیدا می‌شود، ولی چندان ارزشی ندارند.

comments


چنان‌چه (در مطلبِ ترکمنِ‌ستان) دیدید قصد کرده ام بعضی اطلاعاتِ جغرافیایی درباره‌یِ موقعیتِ ایران را جمع‌آوری کنم. اکنون می‌خواهم بدانم که آیا این مطالب را در وب‌لاگ بگذارم، یا در جایِ دیگری بریزم (احتمالاً گوشه‌یی در کامپیوترِ خودم، نه رویِ‌ اینترنت، اگر در وب‌لاگ نباشند). نظرِ شما چیست؟
comments


فارسی
واژه‌سازی - واژه‌گزینی
دائرة‌المعارف -> دانش‌نامه
فرهنگ -> واژه‌نامه

هر دو استفاده می‌شوند، و قابلِ قبول نیز به نظر می‌رسند. استفاده‌یِ دانش‌نامه به جایِ دائرة‌المعارف، با توجه به آن‌که دائرة‌المعارف از معدود کلماتِ موردِ استفاده است که «ت»یِ گرد دارد بسیار مطلوب به نظر می‌رسد.
comments


تصمیم بر آن شد که اولین نقشه‌یِ سیاسی‌یِ وب‌لاگِ‌ستان را، با استناد به درگیری‌هایِ تاریخی‌یِ آن ترسیم کنم، و خلاصه‌یی نیز بر آن وقایعِ تاریخی بنویسم، البته این کار کمی به طول خواهد انجامید. فایده‌یِ‌ بزرگِ این کار شفافیتِ بیش‌ترِ‌ فضا خواهد بود، این‌که معلوم باشد هرکس چه عقایدی دارد، و چه پیش‌زمینه‌هایی، و نیز کسی که تازه واردِ محیط می‌شود، حسبِ عقایدَ‌ش بداند که کجا باید برود.
نقشه‌یِ غیرِ سیاسی (خوش‌بختانه احتمالاً) در توانِ من نیست (چون خیلی کمِ‌شان را می‌خوانم).
عمده‌یِ درگیری‌هایی که به یاد دارم این‌ها هستند:
درگیری‌یِ‌ نوش‌آذر و گروهی دیگر سرِ ماجرایِ‌ گل‌شیری
بحثِ اولِ سانسورِ وب‌لاگِ عمومی
بحثِ سانسورِ رضا قاسمی
بحثِ دو‌يُ‌مِ سانسورِ وب‌لاگِ عمومی (در حینِ بحثِ سانسورِ رضا قاسمی اتفاق افتاد)
بحث درباره‌یِ پرشین‌بلاگ
چند بحث درباره‌یِ‌ چپ و چپ‌گرایی (که در خلالِ دیگر بحث‌ها نیز رخ دادند)
بحثِ صمدِ بهرنگی
بحثِ سه‌یُ‌مِ سانسورِ وب‌لاگِ عمومی (درباره‌یِ‌ استفاده از کلماتِ‌ کیر و کس و مانندِ‌ آن)

می‌توان خرده‌درگیری‌هایی مانندِ بحثِ من و افشینِ زند را نیز به این‌ها افزود، ولی حافظه‌ئَ‌م درباره‌یِ‌شان چندان خوب کار نمی‌کند.

دوستان لطفاً نظرِ‌شان را برایَ‌م بنویسند، و نیز اگر مواردِ دیگری به یادِشان می‌آید از یادآوری دریغ نکنند.
comments


یک نوشته‌یِ خوش‌بینانه درباره‌یِِ پلیس.
خواستم بگویم که پلیس (به هر حال) زورِ عریان است.

comments

........................................................................................

Thursday, November 21, 2002

یک گزارش در ضایه نوشتم درباره‌یِ وب‌لاگ‌هایی که دیدم درباره‌یِ مبارزاتِ دانش‌جویی‌یِ اخیرِ کشور نوشته اند.
دوستان یاری کنند تا این خبرگزاری را به جایِ قابلِ قبولی برسانیم. البته من که تصور نمی‌کنم به هیچ جایِ خوبی برسیم، ولی به هر حال مگر زنده‌گی چیزی است جز مجموعه‌یی از سربه‌سنگ‌کوفتن‌ها؟ مگر ماهی‌یی که تمامِ عمرَش در آکواریومی است که چیزی از خارجَ‌ش نمی‌داند کارِ به‌تری دارد از کوبیدنِ خود به شیشه؟ البته این به هیچ وجه به معنایِ آن نیست که تأیید کنم جهانِ خارج از آکواریومی (و حتی خودِ آکواریومی) وجود دارد...

comments


نمی‌دانم چرا این وب‌لاگ را (با این‌که ۵ ماهی از وجودَش می‌گذرد) تا به حال ندیده بودم.
به هر حال تفاهمِ خاصی دارم با همه‌یِ افرادی دارم که به نظرِشان جهان بسی بیش از آن‌چه که پنداشته می‌شود تخمی است...

comments


یک مسئله:
بدهی‌یِ خارجی‌یِ ایران (بدونِ حساب‌کردنِ قراردادهایِ بیعِ متقابل) در سالِ ۲۰۰۱ ۷.۳ میلیارد دلار بوده است.
[درباره‌یِ ارزشِ قراردادهایِ بیعِ‌ متقابل، این عدد را چیزی در حدود ۱۰ تا ۱۵ برابرِ تخمین می‌زنند.]

comments


چندی است که هرگاه واردِ بحث می‌شوم تذکر می‌گیرم که بیش از حد دیالکتیکی هستم. آیا واقعاً دیالکتیکِ خونَ‌م زیادی بالا رفته؟
comments


بدیهیات:
وقتی درباره‌یِ‌ سیاست (عملی) حرف می‌زنیم باید توجه داشته باشیم که آرمان‌ها، توهمات و خرافات و مانندِ آن‌ها محلی از اعراب نخواهند داشت:
مثلاً وقتی درباره‌یِ تجزیه‌یِ مناطقِ ترکمن‌نشینِ ایران از حکومتِ مرکزی مطرح است، این تفکر که «ترکمن‌ها با یک‌دیگر تفاهمِ بیش‌تری دارند» یا این‌که «گروهی هستند که می‌خواهند حکومتِ خود را آزادانه انتخاب کنند» مطرح نیست، یا مثلاً درباره‌یِ تجزیه‌یِ «سرزمینِ من» صحبت نمی‌کنیم، بل‌که همه‌چیز در حوزه‌یِ عمل مطرح است:
ترکنِ‌ستان کشاورزی ندارد، و ناچار به واردکردنِ موادِ غذایی‌یِ موردِ نیازِ مردمَ‌ش است، و این باعث می‌شود که روسیه و دیگر کشورهایِ اطراف خواست‌هایِ‌شان را به آن تحمیل کنند. از آن‌جا که مناطقَ ترکمن‌نشینِ ایران فرصتِ مناسبی برایِ کشاورزی و تولیدِ مواذِ مختلفِ غذایی است، این کشور به آن مناطق به عنوانِ یک منبعِ قدرتِ استراتژیک برایِ‌ خود نگاه می‌کند، و می‌خواهد با در اختیار گرفتنِ آن‌ها استقلالِ نسبی بیابد و از باج‌خواهی‌ها نجات پیدا کند.
همین مزیتِ آن مناطق، آن‌ مناطق را به یک فرصت برایِ ما نیز تبدیل می‌کند، چه اگر بتوانیم به‌درستی از آن‌ها استفاده کنیم (که اکنون این استفاده وجود ندارد.)، علاوه بر تأمینِ موادِ موردِ نیازِ خود، با توجه به نزدیکی‌یِ آن مناطق به ترکنِ‌ستان خواهیم توانست این مواد را با قیمتی ارزان‌تر نسبت به دیگر صادرکننده‌گان ولی با سودِ بیش‌تر به آن کشور که به‌ناچار نیازمند خواهد بود صادر کنیم، و علاوه بر سودِ اقتصادی بتوانیم بعضی خواست‌هایِ دیگرِ خود را به آن کشور تحمیل کنیم (مثلاً شاید اگر این کار انجام شده بود، می‌توانستیم قسمتی از نفتِ خزر را نصیبِ خود سازیم.).
ولی مردمِ ترکمن در این میان چه می‌خواهند. این مردم اکنون به زحمت از آبِ آشامیدنی و برق برخوردار اند، بعضاً در فقر به سر می‌برند، و یا آنانی که چندان نیز فقیر نیستند فرصتِ مناسبی برایِ استفاده از ثروتِ خود ندارند. نیز زنده‌گی در ایران مدام باعثِ توهین به آنان می‌شود (مثلِ اجبارِ آنان به استفاده از زبانی که آن را به‌درستی نیز نیآموخته اند)، و زنده‌گی را نادل‌چسب می‌کند. از سمتِ دیگر تبلیغاتِ وسیعِ ترکمنِ‌ستان وجود دارد، که زنده‌گی در ترکمنِ‌ستان را بهشت‌گونه می‌نمایاند، با ثروتِ بیش‌تر و امکانِ تفریح و مانندِ آن، و خصوصاً با زبانی که آن را به‌خوبی می‌شناسند (هرچند احتمالاً زنده‌گی در ترکنِ‌ستان یا ایران در حقیقت چندان برایِ‌شان متفاوت نخواهد بود.). نتیجه این می‌شود که یک تمایل برایِ‌ الحاق به ترکنِ‌ستان و جدایی از ایران می‌یابند (توجه کنید، اصلِ مسئله تبلیغ است، که از سمتِ ترکنِ‌ستان انجام می‌شود، ولی از سمتِ ایران انجام نمی‌شود یا مناسب نیست.).

مثال‌هایِ‌ دیگر:

بحثِ خلیج و جزایر و این‌ها هیچ ارتباطی به هویتِ عربی یا هویتِ ایرانی، و یا عرب‌بودن یا ایرانی‌بودنِ ساکنینِ جزایر ندارد، بل‌که مسئله‌یِ تسلطِ نظامی بر خلیج مطرح است که پایانه‌یِ صادراتِ نفت است.

وقتی کشورهایی نسبت به عدمِ رعایتِ حقوقِ بشر در ایران تذکر می‌دهند (به صورتِ جدی)، مسئله حقوقِ بشر و «صلح و دوستی» و چنین چیزهایی نیست، بل‌که امتیازاتی هست که این کشورها از حکومتِ ایران می‌خواهند، و تهدید می‌کنند که اگر این امتیازات تأمین نشود نسبت به تغییرِ حکومت و شوراندنِ مردمِ ایران اقدام خواهند کرد.
comments


وضعیتِ جغرافیایی:
ترکمنستان

بیش‌ترِ مساحتِ این کشور بیابانِ شنی است. قدرتِ اقتصادی‌یِ‌ آن را منابعِ بزرگِ نفت و گاز و ذغال تشکیل می‌دهند. ذخایرِ گازِ طبیعی‌یِ‌ آن ۵ُ‌مین در دنیا است. مقدارِ نفتَ‌ش را نیافتم. هم‌چنین بیش‌ترِ مناطقِ قابلِ آب‌یاری‌یَ‌ش به کشتِ پنبه اختصاص یافته است، و بیش‌ترِ جمعیتَ‌ش در این کار اشتغال دارند، و این باعث می‌شود ترکمنستان ۱۰ُ‌مین تولیدکننده‌یِ پنبه در دنیا باشد؛ با آن‌که مقدارِ تولیدِ پنبه‌یِ این کشور قابلیتِ افزایشِ چندانی ندارد (یعنی کیفیتِ کشاورزی‌یَ‌ش چندان از استانداردهایِ جهانی دور نیست) ولی تولیدِ گسترده‌یِ پنبه در این کشور امکانِ سرمایه‌گذاری در صنایعِ نساجی و پارچه‌باقی و مانندِ آن را فراهم می‌کند (اکنون پنبه‌یِ این کشور به دیگر کشورهایِ تجزیه‌شده از شوروی صادر می‌شود و در مقابل بیش‌تر موادِ غذایی‌یی که به دلیلِ وضعیتِ جغرافیایی امکانِ تولیدَ‌ش وجود ندارد وارد می‌شود.).
وضعیتِ ترکنستان در ابتدایِ تجزیه از شوروی به دلیلِ برخورداری‌ی گسترده از منابعِ نفت و گاز نسبت به دیگر کشورهایِ تجزیه‌شده بسیار به‌تر بود. منابعِ نفتی‌یِ ترکنستان از طریقِ خطِ لوله‌یی در روسیه به بازارهایِ آزاد صادر می‌شد و درآمدِ بالایی را نصیبِ کشور می‌ساخت. ولی پس از چندین سال روسیه از انتقالِ نفت و گازِ ترکمنستان به بازارهایِ آزاد سر باز زد، و عدمِ امکانِ صادراتِ نفت و گاز وضعیتِ اقتصادی‌یِ ترکمنستان را بسیار نامطلوب ساخت. اکنون نزدیک به ۳۵٪ از جمعیتِ این کشور زیرِ خطِ فقر اند، و نیز ضریب‌هایِ نابرابری‌یِ اقتصادی (خصوصاً به دلیلِ آن دوره‌یِ صادراتِ گسترده‌یِ نفت و گاز و توزیعِ نامناسبِ درِآمدِ آن (توجه به کشورِ خودِمان)) بسیار بالا هستند، نتیجه آن‌که اگر در ۱۰ سالِ آینده سرمایه‌هایِ بزرگی واردِ این کشور نشوند (چه با کمکِ خارجی و چه با ایجادِ امکانِ صادراتِ نفت از طریقِ یک خطِ لوله‌یِ دیگر، که احتمالاً به سمتِ جنوب برود) احتمالاً با ناآرامی‌هایِ سیاسی و اجتماعی‌یِ گسترده در آن کشور مواجه خواهیم بود.
هم‌چنین ترکنِ‌ستان برقِ زیادی با سوزاندنِ گاز و ذغال تولید می‌کند. احتمال دارد در آینده صادراتِ برق به افغانِ‌ستان (که می‌توان انتظار داشت در آینده‌یِ به‌نسبت نزدیک تولیدِ برقَِ‌ش کفافِ نیاز را ندهد) یکی از منابعِ درآمدِ ترکنِ‌ستان شود.

comments


یک‌سری از عکس‌هایِ ناآرامی‌هایِ اخیر که دوستان در نامه‌یی برایَ‌م فرستاده اند:
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+
+

comments


چند نفر از دوستان وب‌لاگِ خبری‌یِ ضایه را راه انداخته اند، و اصولِ کارِ خود را چنین بیان می‌کنند:

1- نویسندگان این سایت به هیچ عنوان روزمرگی های نویسنده وبلاگ های دیگر را نقل نمی کنند.
2- نویسندگان این سایت در بیان مطالب و گزینش خبرها و نقد هایی که ارایه می دهند کاملا آزاد هستند. هیچ گونه سانسور و محدودیتی (به جز اصل اول) برای بیان مطالب درین سایت وجود ندارد.
3- هر فردی که به عضویت این سایت در می آید باید حداقل یک پست در طول یک ماه داشته باشد.
4- نویسندگان این وبلاگ هیچ گونه محدودیتی در شیوه گفتار و بیان ندارند.
5- هر نویسنده ای مسوول سخنان خود است. سایت پاسخگوی هیچ گونه شکایت و ناراحتی ای نیست.
[+]

من با اصلِ کار موافق بودم، ولی از آن‌جایی که راه‌بردنِ یک وب‌لاگ نیز برایَ‌م زیاد است درخواستِ عضویت نکرده بودم، ولی به هر حال دعوت به عضویت را نمی‌توان رد کرد، بنا بر این من نیز اکنون عضوِ تیمِ نویسنده‌هایِ‌ این وب‌لاگِ خبری شده ام. هنوز نمی‌دانم چه خواهم کرد، شاید تنها اخباری از وب‌لاگ‌های که می‌خوانم را منعکس کنم، و شاید نیز اقدام به ترسیمِ نقشه‌یِ وب‌لاگِ‌ستان (وب‌لاگ‌هایِِ نزدیک به هم) کنم.
در ضمن، از آن‌جایی که تا کنون لینکِ هیچ وب‌لاگ یا خبرگذاری‌یِ وب‌لاگی یا چیزهایِ مشابه را در وب‌لاگِ خود نگذاشته ام، در این مورد نیز این سنت را نخواهم شکست. در واقع حتی اگر نیز بخواهم بگذارم، می‌توانید ببینید که جایِ چندانی برایِ ‌لینک‌گذاشتن در این وب‌لاگ نمانده است.

comments


یک شیوه‌یِ بیانی
اضافه کنم که تعدادِ کلماتِ هر جمله باید با افزودنِ کلماتِ عبث، کمینه به سه برابرِ‌ حالتِ موجود برسد، مثلاً «برایِ بازگشت به اقتدارِ ایران» یا « در این مقطعِ تاریخی» یا «در این چشم‌اندازِ چشم‌نواز» یا چنین چیزهایی (و هرچه بزرگ‌تر، به‌تر).

درباره‌یِ این‌یکی دل‌َ‌م نمی‌آید از یک نمونه‌یِ مشابهَ‌ش صرفِ نظر کنم:
بعضی رشته‌هایِ حروف می‌توانندِ اعدادی را به یک‌تایی نشان دهند (مثلاً «اولین عددِ اول» یعنی ۲). همه‌یِ رشته‌هایِ کم‌تر از ۱۰۰حرفی که عددی را به یک‌تایی نشان می‌دهند جمع کنید، از آن‌جا که این رشته‌ها محدود اند، حتماً عددی هست که هیچ‌یکِ آن‌ها نشانَ‌ش نمی‌دهد، پس این عدد را می‌توانیم با رشته‌یِ «اولین عددی که رشته‌یِ زیرِ ۱۰۰حرفی نشانَ‌ش نمی‌دهد» نشان دهیم.

comments

........................................................................................

Wednesday, November 20, 2002

اصول
(به فرضِ آن‌که کشور در چندین سالِ‌ آینده دچارِ ناآرامی خواهد شد.)

به نظرِ من خواستِ دولتِ آمریکا درباره‌یِ وضعیتِ حکومتِ ایران در ۱۰ سالِ آینده نقشِ بسیار مهمی در آینده‌یِ کشور خواهد داشت.
به نظرِ من ایده‌آل آن است که بتوانیم بدونِ دخالتِ خارجی حکومتِ مناسبی در کشور سرِ کار آوریم (با اصلاحِ این حکومت یا تغییرِ آن در صورتِ لزوم)، و برایِ نگاه‌داشتنَ‌ش باجِ بزرگی به آمریکا بدهیم. به نظرِ من مرزِ ما در این باج (که نباید از آن فراتر رویم) جلوگیری از ایجادِ پای‌گاه‌هایِ نظامی‌یِ‌ آمریکا در کشور خواهد بود (که در صورتِ حمله‌یِ نظامی‌یِ آمریکا قطعاً ایجاد خواهند شد.)، چه می‌دانیم که اگر نیروهایِ‌ نظامی‌یِ آمریکا وارد کشور شوند، خارج‌کردنِ آن‌ها تقریباً ناممکن خواهد بود، و در آینده همه‌چیزِ کشور در اختیارِشان قرار خواهد گرفت، در حالی که پس از قدرت‌گرفتنِ حکومتِ کشور می‌توان درباره‌یِ‌ دیگر امتیازاتی که در ناآرامی داده شده تجدیدِ نظر کرد. بنابراین باید توجه کنیم که یکی از اصولِ ما باید جلوگیری از وقوعِ حمله‌یِ نظامی‌یِ آمریکا باشد، اگر عرضه داریم خودِمان باید کارِمان را انجام دهیم، نه آن‌که کار را به خارجی‌های واگذاریم.
بنابراین:
۰. باید بدانیم که قدرت‌هایِ خارجی (خصوصاً آمریکا) از ایران چه می‌خواهند، و این خواسته‌ها برایِ‌شان چه‌قدر ارزش دارد، و حاضر به پرداختِ چه هزینه‌یی برایِ این خواست‌ها هستند. (برایِ آن‌که بدانیم در مذاکرات و وعده‌هایِ احتمالی چه‌گونه با قدرت‌هایِ‌ خارجی برخورد کنیم.)
۱. تا رویِ کار آمدنِ دولتِ جدید (که نخواهیم تغییر یابد) برایِ هیچ‌چیز (تقریباً هیچ‌چیز) نباید رویِ هیچ قدرتِ خارجی‌یی حساب کنیم. پس از رویِ کار آمدن، آن، اگر نیاز به حمایت‌هایِ خارجی بود، تمامِ ارتباط با خارجی‌ها باید از طریقِ این دولت، و کاملاً آگاهانه و برنامه‌ریزی‌شده انجام شود.
۲. نباید انتظار داشته باشیم که دولتِ جدید بتواند کاملاً مستقل باشد، بل‌که حدِاقلی از استقلال (عدمِ ورودِ نظامیانِ خارجی) باید موردِ قبول قرار گیرد.

مسئله‌یِ دیگر، امکانِ تجزیه‌یِ ایران در ترسیمِ مجددِ احتمالی‌یِ نقشه‌یِ‌ خاورِمیانه مطابقِ خواستِ آمریکا خواهد بود. مردمِ بیش‌ترِ مناطقِ مرزی‌یِ کشور وفاداری‌یِ‌ چندانی به حکومتِ‌ مرکزی ندارند، و دلیلی ندارد تصور کنیم که با تغییرِ آن این وضعیت تغییر کند. اگر کردستانِ مستقل (در مناطقِ کردنشینِ عراق) تشکیل شود (که به احتمالِ زیاد در صورتِ حمله‌یِ نظامی‌یِ آمریکا به عراق، در چند سالِ آینده تشکیل خواهد شد)، جلوگیری از الحاقِ کرِدستانِ ایران به آن در وضعیتِ کنونی تقریباً ناممکن خواهد بود. نیز اعرابِ جنوبِ غربی‌یِ کشور دل‌بسته‌گی‌یی به اعرابِ عراق دارند. هم‌چنین ترکمنِ‌ستان برایِ مناطقِ ترکمن‌نشینِ ایران و هردویِ آذربایجان و ترکیه برایِ آذربایجانِ ایران دندان تیز کرده اند.
با توجه به ناآرامی‌هایی که حدس می‌زنیم پیش آید، جلوگیری از تجزیه‌یِ کشور بسیار دشوار خواهد بود، و نمی‌توان برایِ‌ این منظور به سیاست‌بازی‌هایِ دولتِ موردِ قبول (که تشکیل خواهد شد) اطمینان کنیم، چه ممکن است این سیاست‌بازی‌ها کافی نباشند، و یا حتی پیش از تشکیلِ چنان حکومتی تجزیه رخ دهد یا بسیار جدی شود. بنابراین برایِ جلوگیری از تجزیه‌یِ کشور، علاوه بر وعده‌هایِ مختلفی که باید طبقِ اصلِ بالا به قدرت‌هایِ خارجی داده شود، لازم است اطمینانِ اقلیت‌ها به مبارزه‌هایِ‌ مرکزنشینان جلب شود، و آنان نیز واردِ این بازی (مبارزه‌یی که خواهد آغازید) شوند. برایِ‌ این منظور، و برایِ خوش‌بینی‌یِ آنان به این مبارزه، باید دفاع از حقوقِ اقلیت‌ها در میانِ مهم‌ترین خواست‌هایِ مبارزه قرار گیرد، و خواست‌هایِ آنان توسطِ جنبش بیان شود (و تأکید می‌کنم: بیان شود، نه آن‌که فرصتِ بیانَ‌ش ایجاد شود.)؛ نیز باید ارتباطی میانِ بعضی فعالینِ اقلیت‌ها مبارزانِ مرکز ایجاد شود، و شناختِ مناسبی نیز از این مناطق (جغرافیایی، سیاسی، فرهنگی و خواستِ ساکنین) در جنبش وجود داشته باشد.

بنابراین تا پیش از بالاگرفتنِ درگیری‌هایِ‌ احتمالی دو کار هست که روشن‌فکران لازم است انجام دهند، چه پس از آن همه‌گان درگیر خواهند شد و فرصتی برایِ‌ این کارها باقی نخواهد بود:
۱. تحقیقِ دقیق درباره‌یِ وضعیتِ بین‌المللی‌یِ کشور و خواست‌هایِ قدرت‌هایِ مختلفِ جهانی و منطقه‌یی از کشور (چنان‌چه در اصلِ اول آمد).
۲. آشنایی با مناطقِ مرزی، و حتی‌الامکان ایجادِ رابطه با روشن‌فکرانِ اقلیت‌هایِ‌ ساکنِ آن مناطق.

comments


گفته شده است تروريستی که عامل ماجرای ميکونوس بود، بعد از اين که همه را به رگبار بسته بود، به شيوة هفت­تيرکش­­های حرفه­ای، دود سر اسلحه خود را فوت کرده بود و به شيوه چاله­ميدانی گفته بود: [ ... ] همه­تان را هم [ ... ] . همين گفتمان در فضای سياسی ما جاری است، و ما که در حکم همان به­رگباربسته شده­گانيم در حالی­که زخم برداشته­ايم، خودمان دنبال زمينه­چينی آن نکاح نامشروع هستيم! کمدی نيست آيا؟ يکی از برجسته­ترين عناصر اصلاح­طلب می­گويد، "اين حکم را از نظام ندانيد". ياللعجب! ممکن است بفرماييد نظام چيست يا کيست؟ مسلماً ما که نيستيم، حريف ما هم که نيست، پس بفرماييد دعوا بر سر لحاف ملا است. اين حرف البته يک معنا دارد و آن هم سالبة به انتفاء موضوع. شايد چون در ايران اساساً «نظام» وجود ندارد، هيچ چيز و از جمله اين حکم به آن برنمی­گردد. مگر می­توان روی نوعی ملوک­الطوايفی، يک طرف مبتنی بر زور صرف، يک طرف مبتنی بر حرف صرف، نامِ نظام گذاشت؟
قوة قضاييه به صراحت مسؤوليت ماجرا را به عهده می­گيرد و دن­کيشوت­های اصلاح­طلب از خودِ آن می­خواهند که قاضی خاطی را تأديب کند. من که نمی­فهمم، اگر شما می­فهميد، برای من هم توضيح دهيد.

[مرتضی مردی‌ها، +]

comments


افشینِ زند وضعیتِ خود را روشن کرد.
جالب است که جالب است که ایشان به منِ معتقد به «کمونيسم و مارکسيسم و مجاهد (مارکسيسم اسلامی) و توده ای و فدائی اکثريتی و اقليتی و راه کارگر و گروههای فعله ای ازين دست» که ادامه‌یِ حیاتِ‌شان «به فقر و خشونت پر دامنه ايران زمين بستگی دارد؟» خرده می‌گیرند که چرا خاتمی را تحمل می‌کنم و در انتخابات به او رأی می‌دهم، و تفنگ بر نداشته ام که با او بجنگم...

comments

........................................................................................

Tuesday, November 19, 2002

نماینده‌یِ اهواز و نایب‌رییسِ مجلس را (در دو نوبت) در خیابان‌هایِ شهرِ اهواز کتک زده‌ اند.
comments


یکی در مجلس در نطقِ پیش از دستور َش گفت در زمانِ شاه مبارزانِ مسلح را به چند سال زندان محکوم می‌کردند و اکنون آغاجری را اعدام می‌کنند.
کروبی:
یک عده‌یی را گرفته بودند که یک اسلحه‌قراضه‌یی نیز داشتند، که هیچ کاری ازَش بر نمی‌آمد. یک قنادی هم بود که، معذرت می‌خواهم، نمی‌دانم چه‌گونه بگویم، یک مقدار معلولیتی هم داشت، و این راه که می‌رفت خیلی گشاذگشاد راه می‌رفت، و معلول بود، و اسلحه را که می‌دادی دستَ‌ش این‌شکلی می‌گرفت [متأسفانه از رادیو نمی‌توان اداهایِ کروبی را دید!] این‌شکلی می‌گرفت. این‌ها اسلحه را چند روز پیشَ‌ش به امانت گذاشته بودند و این قناد را به ۱۵ سال زندان محکوم کردند.
نقل تقریباً دقیق است.

کروبی قطعاً از جدی‌ترین نام‌زدهایِ لقبِ دلقکِ اصلاحات خواهد بود...
comments


یکی از تحولاتِ تاریخی‌یِ این وب‌لاگ انتقال از جئوسیتیز به این آدرس بود در اوایلِ فروردین، که هم‌زمان شد با یک‌سری تغییرِ در خطِ مشی‌ها [یک مسأله: قرار است که وقتی ترکیبِ اضافی جمع بسته می‌شود نشانه‌یِ جمع رویِ قسمتِ اول قرار گیرد، پس باید داشته باشیم «خط‌هایِ مشی» نه «خطِ مشی‌ها»، پس چرا «خط‌هایِ‌ مشی» این‌قدر برایِ گوش ناآشنا است؟]. مهم‌ترین چیزی که اتفاق افتاد آغازِ سیاسی‌نویسی‌یِ جدی بود (نه به این معنی که پیش از آن کاملاً غیرِ سیاسی بود البته)، اکنون به فکرِ یک تغییرِ دیگر ام، و تبدیلِ سیاست به مهم‌ترین بخشِ وب‌لاگ است، و کاهاندنِ فلسفه‌بافی‌هایی که این اواخر زیاد دیده اید.
comments


نوشته‌یِ آب درباره‌یِ اتفاقاتِ دیروزِ دانش‌گاه.
نظرِ من: تا جا کجا باشد...

comments


یک طرفِ ماجرا که کاملاً فراموشَ‌ش کردم پلیس‌ها بودند.
در اوایلِ مراسم ورود از درِ پایین مجاز نبود (چنان‌چه دوستان می‌گفتند، چه من از ابتدا از درِ بالا وارد شدم.).
هنگامی که من وارد می‌شدم تعدادِ فراوانی افسر در اطرافِ در دیدم. دوستان می‌گفتند اوایل جمعیتی آن‌جا جمع شده بوده.
چندین پلیس با موتور دانش‌گاه را دور می‌زدند، و تعدادِ زیادی افسر نیز در دسته‌هایِ ۴ یا ۵ تایی پیاده.
یکی از دوستان که دقت کرده بود می‌گفت اکثرِ افسرها (کمینه در ظاهر) مسلح نبودند (به کلت).
خیابان‌هایِ شمالی‌جنوبی‌یِ اطرافِ دانش‌گاه را بسته بودند.
هنگامی که ما خارج شدیم در ضلعِ شمالی‌یِ خیابانِ آزادی، و در اطرافِ محوطه‌یِ دانش‌گاه، هر یکی دو متر میان‌گین یک پلیس ایستاده بود، و منطقه نیز پر از ماشین‌هایِ پلیس بود، چندین اتوبوس نیز جلویِ در بودند، که تزاد موردِ مصرفِ‌شان را شرح داده.
یکی از دوستان می‌گفت که در ابتدا پلیس‌ها بسیار بیش از این بودند، و نیز طرفِ مقابلِ خیابان را (که پیش‌تر مردم جمع شده بودند) به تصرفِ خویش در آورده بودند.
نزدیکِ درِ دانش‌گاه یک لحظه ایستادیم تا ببینیم دوباره وارد شویم یا نه، که فورا (سی ثانیه نیز از ایستادنِ‌مان نگذشته بود) که پلیسی اخطارِ جدی کرد که فوراً حرکت کنیم...
دورتر از دانش‌گاه افرادی می‌پرسیدند که چه خبر است، و یکی‌یِ‌شان به نظر ریگی به کفش داشت (مثلاً لباس‌شخصی).
تصور می‌کنیم در دیگر قسمت‌هایِ شهر نیز بیش از زمان‌هایِ عادی پلیس دیدم. [آخر پس از بیرون‌آمدن گشتی نیز در شهر زدم.]
به نظر می‌رسد واقعاً می‌ترسند که اتفاقی بیفتد.

comments


درباره‌یِ تحصنی (تحصن؟) که دیروز (دوشنبه) در دانش‌گاهِ شریف تزاد خود نوشته است.
من ابتدا نمی‌خواستم بروم، چه می‌دانستم خبری نخواهد بود، و بسیار نیز خسته بودم، ولی یکی از دوستان در ابتدایِ کار تلفن کرد که جمعیت زیاد است و حتماً بیا و چنین چیزهایی، من نیز رفتم، بنابراین ۴۵ دقیقه‌یِ اولِ کار (که از قرار بسیار شلوغ‌تر بوده) را از دست دادم، پس از آن نیز یکی از دوستانِ خوش‌فکر را دیدم، و دیگر واردِ سالن نشدیم، بل‌که بیرون ایستادیم و کمی سخنانِ سخن‌رانان را گوش می‌کردیم و کمی بحث می‌کردیم، و گاه راهی می‌رفتیم. نیز پیش از پایانِ مراسم، وقتی دانستیم که تریبونِ آزادی نخواهد بود از دانش‌گاه خارج شدیم، که از قرار درست پیش از درگیری بوده.
یک نکته‌یِ مهم اثرِ عمیقی بود که اکثرِ سخن‌رانان از مانیفستِ گنجی گرفته بودند، و البته هنوز بسیار نیز از او عقب‌تر بودند، و بعضاً نمی‌توانستند به چیزی خارج از اسلام بیاندیشند. به نظر می‌رسد گنجی فعلاً بزرگ‌ترین روشن‌فکرِ کشور است، چه دیگران یا عرضه‌ئَ‌ش را نداشته اند که کمی چیز بخوانند، و آن‌که اصول‌گرا نبوده اند و سازش کرده اند. جزوه‌یِ گنجی نیز بی‌دلیل نیست که مانیفست نام گرفته است، و اگر اتفاقی از داخل رخ دهد، احتمالاً این مانیفست ایده‌ئولوژی‌یِ انقلاب را تشکیل خواهد داد.
یک مطلبِ دیگر آن‌که چندین بار به صراحت خواستِ رفراندوم توسطِ سخن‌رانان مطرح شد؛ ماجرایِ این رفراندوم نیز آن است که این دوستِ من مدام اصرارِ سخن‌رانان بر آن را خواستار بود، و سرزنشِ‌شان می‌کرد که چرا چنین نمی‌کنند، ولی من می‌گفتم که فعلاً نباید بیش از آزادی‌یِ آغاجری را مطرح کنیم، و روزی که آغاجری آزاد شد با باقی‌یَ کار نیز خواهیم رسید [آن‌وقت مرا انقلابی می‌خوانند!].
نکته‌یِ جالبِ دیگر آن بود که بعضی از دوستانِ ما امتحان داشتند! و طبیعتاً دادند... [اگر امتحانی در این دانش‌گاه به هم‌چنین دلیلی برگزار نشود بدانید که چند روزی از عمرِ نظام مانده!]
موضوعِ دیگر جمعیتِ شرکت‌کننده بود، که ما هزار و یکی دو صد نفر تخمینَ‌ش زدیم، ولی تزاد ۲-۳ هزار می‌داندَش. برداشتِ ما آن بود که چیزی در حدِ ۶۰-۷۰ درصد از جمعیت بچه‌هایِ شریف باشند، و این می‌شود چیزی در حدودِ ۲۰ درصد از کلِ‌ دانش‌جویانِ دانش‌گاه. [به نظرِ من زیاد است، و نه چندان، ولی به هر حال نشان‌دهنده‌یِ بعضی اتفاقاتی که در حالِ وقوع است]
دیگر چیزی به ذهنَ‌م نمی‌رسد، جز آن‌که شیوه‌یِ سخن‌رانی‌یِ سخن‌رانان مفت نمی‌ارزید، و در اکثرِ موارد غیرِ قابلِ تحمل بود: طرف در اوجِ سخن‌رانی‌یَ‌ش تپق می‌زد یا اشتباه می‌خواند... باید بفرستیمَ‌شان یک دوره پیشِ استاد ببینند...

comments

........................................................................................

Monday, November 18, 2002

........................................................................................

Sunday, November 17, 2002

خامنه‌یی زایید
اولین چیزی بود که به ذهنَ‌م رسید...
به هر حال خود را بسیار عاقلانه از مهلکه نجات دادند.
یک چیزی که وقایعِ اخیر نشان داده، آن است که این نظام و این ساختارِ سیاسی، بدونِ دخالت‌هایِ منظمِ فراقانونی‌یِ ره‌بر نمی‌تواند پای‌دار باشد و با زنده‌گی‌یِ خود ادامه دهد، بنابراین اصولاً چیزی که بعضی اصلاح‌طلبان مطرح می‌کنند، یعنی اصلاحِ حکومت بدونِ تغییرِ قانونِ اساسی، از نظرِ نظری ناممکن است.
چیزِ دیگر آن‌که پس از سال‌ها دیدیم در جایی مردم پیش رفته باشند (اصلاح‌طلبانی که می‌بینیم که اساساً پیش‌روی در جنمِ‌شان نیست...). کم‌کم به ادامه‌یِ این پیش‌روی‌ها خوش‌بین می‌شوم... به نظرِ من برنامه‌ریزانِ اعتراض‌هایِ اتفاق‌افتاده نباید اعتراض‌ها را در این‌جا تمام کنند، بل‌که (با توجه به مشیِ پیشینِ پیش‌نهادی‌یَ‌م در مخالفت با محکومیت برایِ ابرازَ عقیده) به‌تر آن است که بخواهند اصولاً آقاجری بی‌گناه شناخته شود و به محکومیتِ او اعتراض کنند، چرا که تنها جرمَ‌ش بیانِ عقایدَش بوده.

comments


من از حافظ اصلاً خوشَ‌م نمی‌آید، ولی سخنانِ قصار گوینده ندارند.
از شعر نیز خوشَ‌م نمی‌اید، ولی درباره‌یِ چنین سخنانی چنان خوشی‌ها و ناخوشی‌هایی مطرح نیستند.
بنابراین:
از کران تا به کران لشگر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

اگر به جایِ درویشان کلمه‌یِ به‌تری نشسته بود جمله شایسته‌گی‌یِ آن را می‌یافت که بر سردرِ این وب‌لاگ حک شود، در جایِ آن جمله‌یِ پیروزِ دوانی. (تذکر دهم آخرین جمله‌یی که چنین شایسته‌گی‌یی از خود نشان داده «ما همه‌چیز را از دست دادیم»ِ خلبانِ کور بود.)
comments


موضوعی از دیشب بود، که به نوشته‌یِ پیشین نیز نامربوط نمی‌نماید، و به هر حال لازم می‌بینم مطرحَ‌ش کنم.
صحبتی شد درباره‌یِ بیماری‌یِ روانی، با نیم‌نگاهی به فیلمِ اتاقِ پسر، که ول‌گردی‌یِ‌مان با تماشایِ آن آغازیده بود (سینمایِ فرهنگ در سانسِ ساعتِ ۹ این فیلم را نشان می‌دهد، اگر تا کنون ندیده‌ایدَش یک بار دیدنَ‌ش را (هرچه زودتر) از دست ندهید، شاید اگر یک بار دیدیدَش برایِ بارِ دویُ‌م نیز وسوسه شدید). من ابتدا گفتم که بعضی بیماری‌هایِ روانی هستند که به معنایِ فیزیکی (شیمیایی) بیماری هستند، چه تمامِ کارِ مغز با فعالیت‌هایِ شیمیایی است، و گاه به دلایلی اختلال‌هایی در این روند‌هایِ شیمیایی رخ می‌دهد، و این بیماری‌ها قطعاً برایِ درمان به دارو نیاز خواهند داشت، ولی لزوماً این‌گونه نیست. مثلاً اگر من بنشینم و بیاندیشم و به این نتیجه برسم که خودکشی لازمه‌یِ سعادتِ انسان است، و اقدام به خودکشی کنم (و اتفاقاً زنده بمانم) مرا قطعاً یک بیمارِ روانی خواهند شمرد، ولی در واقع چنین نیست. توانستم یک مثالِ خوب در این زمینه بیابم:
امروزه قتل برایِ‌ ما بسیار ناپسند است، و اگر کشتنِ انسانی دیگر برایِ کسی خوش‌آیند باشد بیمارِ روانی به حسابَ‌ش می‌آورند، مثلاً اگر من از هر کسی که از قیافه‌ئَ‌ش خوشَ‌م نیامد اقدام به قتلَ‌ش کنم قطعاً (در کشورهایِ متمدن) به عنوانِ بیمارِ روانی تحتِ معالجه قرار خواهم گرفت، و نه به عنوانِ یک قاتل. ولی برایِ انسان‌هایِ اولیه کشتنِ دیگر انسان‌ها نیز چیزی بسیار ساده و عادی بوده است، یا مثلاً برایِ‌ عرب‌هایِ‌ ملخ‌خور (توهین به کسی نیست، منظورَم عرب‌هایِ بیابان‌گردِ جاهلی هستند)، و یا بعضی بومیانِ جنگل‌هایِ آفریقا یا آمازون (که می‌خواندم هنوز قربانی‌یِ انسان را محترم می‌دارند)؛ روشن است که آنان بیمار نیستند، بل‌که تنها عقایدی متفاوت با ما دارند (البته اگر انسان به حسابِ‌شان آوریم، که اگر نیاوریم نژادپرستی خواهد بود.).

comments


توجه: خواندنِ این نوشته برایِ افرادی که ممکن است تقصیرِ خودکشی‌یِ خود (یا هر چیزِ دیگر) را به گردنِ من بیندازند ممنوع است.
یک مسأله
در بحثِ اعتقاد به خدا یا عدمِ اعتقاد به آن، به معنایِ مصطلحی که برایِ خدا می‌شناسیم، موضعِ من روشن است، که هیچ‌گونه اعتقادی به خدا ندارم.
درباره‌یِ برهان‌هایِ اثبات و نفی و مانندِ آن، به نظرَم محتوایِ سایتِ باد برایِ یک بررسی‌یِ سطحی کافی است، و بیش‌ترِ نوشته‌هایِ آن را معقول می‌بینم. لازم نیست که بیفزایم، ولی اضافه می‌کنم که هیچ سایتِ فارسی‌زبانِ دیگری در این زمینه ندیده ام که قانع‌کننده بیابمَ‌ش، از جمله مقدارِ زیادی از محتوایِ سایتِ کافر را کاملاً بی‌ارزش و در حدِ زباله می‌بینم.
وقتی راه‌نمایی بودم، گاهی در مدرسه و بیش‌تر در سرویسِ رفتُ‌آمد با دیگر بچه‌ها چنین بحث‌هایی می‌کردم، در آن‌جا موضعِ من آن بود که نمی‌توان خدا را اثبات کرد (مثلاً می‌گفتم برهان بیاورید و از آن ایراد می‌گرفتم) و البته نیز نمی‌توان نفیَ‌ش کرد، و البته هیچ‌گاه عدمِ باورِ خویش به خدا را ابراز نمی‌کردم، ولی نتیجه‌یِ این بحث‌ها پس از مدتی اخطاری بود که از ناظمِ‌مان گرفتم، که موضوع را از طریقِ راننده‌یِ مینی‌بوس یا بعضی از بچه‌ها شنیده بود... هنوز نیز بر این باورَم که کسی نمی‌تواند وجودِ خدا را نفی یا اثبات کند، یعنی می‌توان جهانِ‌هایِ پای‌داری تصور کرد، یک بار با خدا و سپس بی خدا، که قسمتی از آن‌ها انسانِ فرضی‌یِ موجود در آن‌ها می‌بیند با چیزی که ما می‌بینیم یک‌سان باشد. روشن است که نیازی نداریم به خدا باور داشته باشیم، بنابراین عدمِ باور به آن ارجح است، ولی بعضی هستند که می‌گویند هرچند نمی‌توان اثباتَ‌ش کرد، ولی مثلاً برایِ آرامش و از این قبیل به آن ایمان دارند، که به نظرَم چنین سخنی تنها نشان از ضعف و مسئولیت‌ناپذیری دارد.
ولی شیوه‌یی که امروز به دنیا نگاه می‌کنم بسیار متفاوت است، و البته باید تذکر دهم که افرادِ بسیار کمی هستند که چنین نگاهی را بپذیرند: من وجودِ هیچ چیزی را که نمی‌بینم باور نمی‌کنم، یا به زبانِ دقیق‌تر، به وجودِ هیچ‌چیز که قابلِ اندازه‌گیری نباشد باور ندارم، و باز دقیق‌تر، اصلاً به نظرِ من چنان چیزی (چیزی که قابلِ اندازه‌گیری نیست) بی‌معناست. روشن است که چیزی به نامِ خدا نیز نخواهد توانست وجود داشته باشد، چراکه قابلِ اندازه‌گیری نیست. در این مورد استدلال نمی‌کنم (چه بی‌هوده است)، و چندان نیز بیش‌تر شرح نمی‌دهم (شاید وقتی دیگر در موردَش مطلبی نوشتم)، ولی این را بیفزایم که مثلاً بعضی می‌گویند جهان در ذاتِ‌ خود علی است، ولی ما این را نمی‌بینیم (مثلاً مکانیکِ کوانتومی کاملاً غیرِعلی است)، به نظرِ من این «ذاتِ جهان» کاملاً بی‌معناست...
ولی درباره‌یِ خدا می‌توان چیزهایِ دیگری نیز مطرح کرد. یکی از دوستانَ‌م یک بار (نیم‌شوخی و نیم‌جدی) گفت که من از معتقدترین افراد به خدا هستم، چه اعتقاد دارم (هنوز) چیزِ خوبی وجود دارد، و مقصودَش اصول‌گرایی و اخلاق‌گرایی‌یِ‌ نسبی‌یِ من بود. من دقیقاً موافق ام که اعتقاد به وجودِ هر چیزِ خوب یا هر چیزِ بد، معادلِ اعتقاد به وجودِ خدا است. در دیدِ من همه‌چیز خنثی است (واقعاً خنثی)، و ارزش‌گذاری‌یی که من کرده ام (که مثلاً قتل ناپسند است، یا دروغ، یا دزدی و هر ارزش‌گذاری‌یِ دیگری) کاملاً اختیاری است، و هیچ برتری‌یی به هیچ ارزش‌گذاری‌یِ دیگری ندارد، من هوس کرده ام که چنین چیزی را برگزینم، و دیگری ممکن است هوسِ دیگری داشته باشد.
یکی از اصولِ من این است:
هیچ چیزِ خوب و هیچ چیزِ بدی وجود ندارد.

comments


دی‌شب به ول‌گردی گذشت، و چیزی که «الواتی» می‌نامندَش (بی‌دلیل نبود که این‌جا به‌روز نشده)، و گمانَ‌م به‌تر باشد چندان واردِ جزئیاتِ نشوم...
بسیار چانه زدیم، و بسیاری چیزها گفته شد که ارزشِ نوشته‌شدن داشت، و شاید اگر حوصله‌یِ نوشتنِ‌شان بود و چیزی به یادَم مانده بود چیزهایی این‌جا بنویسم...

comments

........................................................................................

Home